;
;
بهجت باسلیقه
مدیر بخش داستان و شعر - آنلاین
فنجان های من
            دونه های سپید برف رو ببین که می رقصن و با ناز روی زمین می شینن. خیلی طول نمی کشه که همین برف ها هم آب میشن و اون وقت بهار با همه ی شگفتی های خودش از راه می رسه. یادت باشه عزیزِ جان! نه به سپیدی ها دل ببند که هر لحظه ممکنه رنگی بگیره و نه از سختی ها دلگیر باش که به چشم بر هم زدنی رخت بر می بنده. ❄ #بهجت_باسلیقه
        
            کتاب برایم دنیای تازه ای است. حرف های تازه و کارهای تازه. همچین جذب نوشته های کتاب می شوم که اگر بیخ گوشم توپ بترکانند، حالی ام نمی شود. مثل آدم تشنه ای که به آب رسیده باشد هر جمله برایم شده است یک جرعه آب گوارا. آب خنک، صاف و زلال که به من جان می دهد.
#احمد_محمود #همسایه_ها #دوازدهم_مهر_هفدهمین_سالگرد_احمدمحمود
        
            باد ملایمی وزید. اسفند را همیشه دوست داشت، درست مثل اردیبهشت و آبان و شاید شهریور. از هر فصل، یک ماهش را بیشتر از بقیه دوست داشت. سرش را به سمت آسمان گرفت. تصور کرد آسمان آبی است و تکه ابرهای سفید تپلی در حال حرکتند. دستش را بندِ موهایش کرد و انگشت هایش را آرام، لا به لای موهایش به حرکت درآورد. داشت همه چیز را همان طوری که دوست داشت، می دید. مهم بود که با چشم هایش نمی دید؟!
#نها #بهجت_باسلیقه
        
            اون روز عجیب ترسیدم. وقتی کنار اون سنگ سیاه ایستاده بودم. خواستم چهره ت رو به خاطر بیارم ولی نشد. نتونستم! میبینی؟! نتونستم! چهره ت توی ذهنم نبود. وحشت زده کیف پولم رو از کیفم بیرون کشیدم و به عکست زل زدم. نرو از خاطرم. نرو... #جای_خالی_اش #مادر
        
arrow