;
;
دو باره کسی بال و پرم را شکسته است و مرا زمین گیر کرده است.اخر چرا ،چرا بال یک پرنده را می‌شکنید چرا نمی گذارید پر بزنم و برم آسمان .اخر چرا
زندگی همیشه آفتابی نیست همیشه ابری هم نیست گاهی آفتابی گاهی ابری وشاید هم بارونی اصلا ممکنه یک سال زمستون خیلی طولانی تر از بهار مهمان ناخوانده تقدیرمون باشه اما اگر روزهای بارونی بود دنبال افتاب گشتن مهم نیست مهم پیدا کردن کسیه که چترشو باز میکنه برای خیس نشدن
کاش ابر به خوشی میبارید وغم از بی راهه به آسمان میرفت کاش اگر آمدنی بود می آمد واگر رفتنی است هیچ گاه نمی آمد کاش خدا میان دل من ودل او پا درمیانی میکرد
گفتم که خدایا مرا مرادی بفرست طوفان زده ام راه نجـاتی بفرست فرمود که با زمزمه یا مهدی نذر گل نرگس صـلواتی بفرست اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل الفرجهم
اگر من نقاش بودم... عشق را نقاشی میکردم. خوشحالی هایش را به رنگ نیلی دریا دلتنگی هایش را طلاگون به رنگ خورشید درد هایش را به سرخی خون رنگ میکردم برایش غم هم میکشیدم. غمی دردناک از دوری... غمی از ناخوشی هایش... غمی از ندیدن یارم... اما نه... گاه روی درد خیانت را با زغالی به تیرگی شب سایه میزنم. چون اگر روی بوم خیانت باشد نمی توان عشق کشید. شاید او که درد خیانت به دلم زد بوم خوبی برای عشقم نبود...
چشیدن طعم اسیری را خوب میفهمم زمانی که در اسارت چهار دیواری هستی که ازادی برایت تنها یک حسرت است، اما اسارت یک جان خیلی راحت تر از اسارت یک روح هست، زمانی که جانت در اسارت است و حقی برای رفتن نداری تحملش سخت است اما محال نیست و افسوس اگر روحت اسیر تاریکی شود که اجازه ی رویا و ارزوداشتن را نداشته باشی ان لحظه طعم واقعی اسارت را خوب درک میکنی
آنقدر که آدم های این روزگار را دیده ام خسته شده ام.همه تکراری شدن همه بی رحم و سنگ دل شدن.کسی به دیگری در سختی ها کمک نمی‌کند اخر این دیگر چه زندگی ای است.
💎پدربزرگم مردی آزادی خواه بود... پیش از آنکه تیربارانش کنند، تمام شعرهایش را پای درخت انار باغچه چال کرد... من هیچ وقت شعرهایش را نخواندم اما از انارهای باغچه می شود فهمید " آزادی " باید سرخ و شیرین باشد... ✍ #عبدالرضا_مولوی
arrow