;
;
            #نیمه شب 

در شب های مهتابی ستاره های بسیاری در آسمان دیده
میشوند هرچقدر آنها را بشماریم تمام نمی‌شوند...

هرکسی در آسمان برای خود ستاره ای دارد...
که در نیمه شب بسیار میدرخشد...

در یک شب، صدای تیک تاک عقربه های ساعت، پنجرهایی که باز است، پرده هایی که تکان میخورد، بادی که میوزد، آسمانی که پر از ابر است...

طوفانی که در راه است، صدای لالایی خواندن مادری برای بچه اش که گریه میکند،ساعتی که عدد دوازده را نشان میدهد، شبی که نیمه شب است...
        
            مدت هاست دلم طالب تنهاییست,
به دور از هر جنبده ای که جدش آدم باشد,من باشم ویک جهان تنهایی,یک اتاق باشد ,یک تخت باشد ,یک میز باشد آن کنج دیوار,
من باشم وحرف های نگفته ,من باشم واحساسات تلنبار شده ,لبخند های مدفون شده زیر آوار غم ها ,
من باشم و یک بغل تنهایی...
        
            من هنوز گاهی یواشکی خوابِ تو را می‌بینم !
یواشکی نگاهت می‌کنم ،
صدایت می‌کنم ...
بین خودمان بماند اما من هنوز
تو را یواشکی دوست دارم ...!

#ناظم_حکمت
        
            فروپاشی بعضی آدمها از پاهایشان
شروع می شود
زانو بر زمین می زنند
گویی اسیر شده باشند
و کسی از پشت سر آنها را به جلو هل می دهد
فرو می ریزند
اما فروپاشی من از قلبم آغاز شد
اول قلبم چونان که خمپاره خورده باشد تکه تکه بر زمین ریخت
بعد چشمانم چون توپ به زیر پاهایت افتاد
فرو ریختم
چون زلزله رودبار در آخرین روزهای سوزان خرداد!
        
            گاهی با خود عهد میبندم که 
دیگر کاری به تو نداشته باشم
دست دلم را بگیرم و از شهری 
که نفس های تو در آن است بروم
اما تا زمان رفتن می‌رسد پای دلم 
میلرزد برای نرفتن 
میدانی دلبر جان...
تو بردی ، بالاخره در هر نبردی یکی 
غالب است و یکی مغلوب....
و منم مغلوب این جنگ نابرابر با 
چشمهایت....
همان کسی که تا لحظه آخر مقاومت کرد 
برای نگه داشتن یادش در قلب‌و‌ ذهنت..
اما چه کنم که چشم هایت خلع سلاحم کرد 
امان.... امان از این دو دریچه خانه بر انداز


یگانه عسکری
        
            کاش بودی جوری که فقط من میدیدمت چون تا چشم هایم به چشم هایت بیفتد کور می شوم وچیزی نمی بینم
        
            خدا کند که... نه! نفـرین نمیکنم... نکند  
به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد 
 
خدا کند فقط این عشــق از ســرم برود  
خدا کند که فقــط زود آن زمـــان برسد

   
   #نجمه_زارع
        
            عاشقش می‌شوم... که می‌دانم
به تنش... بوسه‌هاش... معتادم!
بعدِ بلعیدنِ هزاران قرص
چشم‌هایش نرفته از یادم
هر چه گفتم شبیه اسمش شد
هر چه دیدم به یادش افتادم
از کجا آمدم؟ کجا بروم؟
من که در بند او و آزادم
همه چی را سپرده‌ام به خودش
مثل یک برگ در دلِ بادم
او خدایی‌ست خسته از خود که
بغلم کرد مثل یک آدم!
او به من جرأت جنون داد و
من به او شوق زندگی دادم
#مهدی_موسوی
        
arrow