;
;
            خالق زیباترین لحظات زندگیمی حتی با تکرار هرروزت
@Sevgilimshm
        
            💟دوست داشتنت را تیتر زندگیم کرده ام که وقتی چشمانم را به زندگی باز میکنم تو آن کسی باشی که تپش های قلب هر روزم را آغاز کنی💟
@Sevgilimshm
        
            در شهر ما نه پاییز دیده می‌شود و نه بهار. نه درختی در آنجا هست و نه گل و بوته ای!
بعضی از ما انسان ها هم مثل این شهریم! نه بودنمان حس می‌شود و نه رفتنمان. چون نه درختی داریم و نه گل و گیاهی
        
            برای اینکه نویسنده شوید لازم نیست که از همان ابتدا در نویسندگی مهارت داشته باشید بلکه لازم است که باور داشته باشید که می خواهید بنویسید. 
آنقدر بنویسید و بنویسید تا در طول نوشتن مهارت کسب کنید و به یک نویسنده موفق تبدیل شوید.
        
            اهداف، آیتم ها و عبارات کوچکی هستند 
که روی کاغذ مینویسی،
اما پدرت در می‌آید تا به آنها جامه عمل بپوشانی!

این عبارات کوچک گاهی از جامه پوشیدن 
سرباز می‌زنند و تا ابد، همانطور لخت و عور 
بر روی کاغذ باقی می‌مانند.

اما وقتی به اندازه کافی با آنها کلنجار بروی و 
برای اینکه لباس تن‌شان کنی، آنقدر دنبالشان 
بدوی که از نفس بیفتی، آخرش میبینی که بله! 
یکجا می ایستند و تسلیم‌‌وار، می‌گذارند تو بلیز را
تن‌شان کنی و زیپ شلوارشان را بالا بکشی!
        
            بغل نمی کنیم و خوبیم، بغل نمی شویم و زنده مانده ایم،
زنده مانده ایم بدون بوسه، بدون آغوش، بدون عشق...
زنده مانده ایم پشت میله های سرد یک حصار نامرئی، حصاری به منزله ی یک طاعون، طاعونی که مانند یک پیچک زرد، گلوی دنیا را فشرده و دست بر نمی دارد.
کمتر می خندیم، کمتر ذوق می کنیم، کمتر خیال می بافیم و بیشتر منطقی شده ایم.
کافه ها ترسناک شده اند، خیابان ها، کوچه ها، رابطه ها و آدم ها؛ ترسناک شده اند.
پنهان شده ایم پشت نقاب ماسک ها و عینک ها و هیچکس نمی فهمد که حالمان خوب نیست...
        
            تازگی‌ها فهمیده‌ام شاید آنقدرها که فکر می‌کردم در نگاه دیگران زیبا و دلفریب نیستم،
فهمیده‌ام شاید آنقدرها خوش‌صدا و بی‌بدیل نیستم که آدم‌ها محو صدای من شوند و از شنیدن حرف‌های من عمیقا لذت ببرند.
فهمیده‌ام که ممکن است در عین بی‌نقصی، در شرایطی و در مواجهه با آدم‌هایی، پر از نقص و ایراد به نظر برسم.
اما مهم‌ترین چیزی که فهمیده‌ام این است که «من کافی‌ام»، که «من خودم را دوست دارم»، که این کم و بیش بودن‌ها، تفاوت من با دیگران است و من این تفاوت‌ها را دوست دارم...
        
            آدمها همدیگر را پیدا می کنند …
از فاصله های خیلی دور …
از تهِ نسبت های نداشته …
انگار جایی نوشته بود که اینها
باید کنار هم باشند !!!
می شوند همدم،
می شوند دوست،
می شوند رفیق،
اصﻸ می شوند جانِ شیرین !!!…
درست می نشینند روی طاقچه ی دلِ هم …
حرف هایشان یک جورِ خوبی دلنشین است،
دل برای خنده هایشان ضعف می رود؛
اصﻸ بودنشان شیرین است !!!
وقتی هم که نیستند،
هی همدیگر را مرور می کنند و مُدام
گوش به زنگِ آمدن هم هستند !!!…
خدا این آدم ها را نگیرد از هم …💚
        
            لحظه ای که خسته ام
لحظه ای که روی دسته های نرم صندلی
یا به پایه های سخت میز
تکیه می دهم
مثل میهمان سرزده
پا به راه و بی قرار رفتنم
فکر میکنم 
میزبان من
اجتماع کور موریانه هاست
موریانه های ریز
موریانه های بی تمیز
میز های کوچک و بزرگ را
چشم بسته انتخاب میکنند
آه!
موریانه های میزبان !
ذهن میز های ما
جای تخم ریزی شماست!
                                          
                                                       آینه های ناگهان _ دفتر اوّل
        
            همیشه حوالی ساعت 10 شب تکلیفم با خودم روشن نیست. بشینم، بخوابم، بخورم، بکشم، بخونم، ببینم..... در اوج این بلاتکلیفی ولی به صورت دیفالت، همیشه خواندن را ترجیح میدم.کتاب ناطوردشت  را که داستان زندگی نوجوانی افسرده که در قلب تکنولوژی و امکانات و نعمت های رو زمینی و زیر زمینی دنیا زندگی میکنه(آمریکا) رو شروع میکنم به خوندم. ولی از اونجایی که عموما بدشانسی با من همیشه  همراه، از سرزمین فرصت‌های طلایی، تنها ناراحتی، غم و غصه، آه و ناله قهرمان داستان نصیبم شد. کتاب را بستم هرچند مثل همیشه حالم را تا حدودی سرجایش آ
        
arrow