سلام بر عشق های اینجانب. حالتون خوبه؟

این روزها اینقدر تلخ هستن که آدم روش نمیشه از کسی حالشو بپرسه.

عزیزای دل من باز هم به خاطر تاخیرم عذر می خوام. شرایط سختی داشتیم که نمی تونستم با ذهن باز بنوسم. پستی هم که تقدیمتون می کنم، یه مقدار کمه اما با یه ذهن پر نوشتنمش. امیدوارم درکم کنین.

ایام امتحانات هم هست. نمی تونم دقیق بگم پست بعدی رو کی می تونم بفرستم.

اینجانب همتون رو دوست.

==============خاطرات عزیز======================

‌دیدن چهره ی رنگ پریده اش، باعث می شود از حرفم پشیمان شوم. ترسیدم بلایی سرش بیاید. او احتمالا هم سن خالو بود و می توانست بیمار باشد. از موضعم پایین می آیم و دیگر چیزی نمی گویم. او ولی همچنان رنگ پریده است. با صدای خفه ای می پرسد:

-اون دفتر پیش یاشار چیکار می کرده؟

جوابی نمی دهم. می ترسیدم هر حرفی که می زنم، بیشتر او را شوکه کند و بعد اتفاق بدی برایش بیفتد. دوباره با همان صدای خفه، اما بلندتر، می گوید:

-اصلا تو با یاشار چه سنمی داری که همچین چیزیو آورده داده به تو؟

صدای مهیب شکستن چیزی را در دلم می شنوم. من با نگاهی مات و مبهوت و او با نگاهی که هر لحظه عصبانیت، بیشتر جای بهتش را می گرفت. تمام کلماتی که می خواستم در صورت مشاجره احتمالیمان به کار ببرم، از ذهنم فرار می کنند. انتظار هر حرفی را داشتم. انتظار هر نوع بد و بیراهی را داشتم؛ اما حتی لحظه ای نتوانستم به این فکر کنم که چنین چیزی بپرسد؛ این که من چه سنمی با یاشار دارم! راستی من چه سنمی با یاشار داشتم؟ من واقعا جز این که عاشقش بودم، چه سنمی با او داشتم؟! اما این که درست نیست. مگر نه این که عشق، قوی ترین نسبت ها را تشکیل می دهد؟

عشق همیشه خاصیت عجیبی دارد. تو را با معشوقت آشنا می کند حتی اگر او برای تو، غریبه ترین آدم دنیا باشد. مهم نیست چقدر از تو دور باشد. مهم نیست چقدر با تو فاصله داشته باشد. فرقی ندارد چه فاصله ای، مهم نیست چقدر از تو بزرگتر یا کوچک تر باشد یا چقدر از تو زیباتر یا زشت تر باشد. مهم نیست از تو پولدارتر یا فقیرتر باشد... عاشق که بشوی، هیچ کدام این ها دیگر مهم نیست. فقط این برایت مهم است که یک نفر در این دنیای خاکی زندگی می کند_حالا هر کجای آن که باشد_ که برای تو، انگار که همان یک نفر، به اندازه ی جمعیت هشت ملیارد نفری جهان ارزش دارد. انگار که همان یک نفر، به جای هر جنبنده ای که خدا در این جهان خلق کرده، برایت کافیست.

حالا من در جواب این مرد چه می توانستم بگویم؟ اویی که گویا مثل من، روزی چنین دنیایی داشته و من نمی دانم چه بر سر دنیایش آمده است.

-با تو نیستم مگه؟ دفتره الان کجاست؟

-چه خبرته کاکو؟ صدات تا او ور دشت میه.

سمت خالو می چرخد و و من می بینم که نگاهش دردمند میشود. مثل کودککی که اذیتش کرده اند و حالا مادرش را دیده و می خواهد به او پناه ببرد. من اما نمی توانستم برگردم و به خالو نگاه کنم. دلم می خواست من هم به سمتش بچرخم و از دلشکستگی ام بگویم اما نتوانستم. گردنم نمی چرخید. من عادت نداشتم پیش غریبه ها از آنچه پشت دیوارهای قلعه ام داشتم، حرف بزنم.

خالو می آید و می نشیند. نفسش به سختی بالا می آمد و مثل ننه فرخنده، بعد از هر تحرکی، باید کمی بلند و عمیق نفس می گرفت. به هن و هن افتاده بود. انگار مومنی هم مانده بود چه جوابی بدهد. شاید حس می کرد هر چیزی که بگوید، بچگانه به حساب می آید، یا شاید هم مثل من قلعه ای داشت که نمی توانست در حضور من، دروازه اش را رو به خالو باز کند.

خالو رو به من می کند و با لبخند می گوید:

-چی شده بابا؟ بحث سر چیه؟

تمام حواسم می رود پی حرفی که مومنی زد و یاشاری که در سرم برای خودش قدم میزد و می خندید و دیوانه ام می کرد. دهان باز کردم که بگویم: این مرد گفت من با پسرش سنمی ندارم. گفت با کسی که تمام جهان هستی من است، سنمی ندارم.

دهانم باز شد اما بستمش. رو می کند به مومنی و می گوید:

-کاکو، ای بچه مگه چه گناهی کرده؟ می خواستی چی رو بهش بگی که ای طوری بهش توپیدی؟ مگه او از چیزی خبر داره؟

گوش هایم تیز می شوند. مومنی می گوید:

-خبر داره خالو. خیلی هم خبر داره.

خالو سمت من بر میگردد و می پرسد:

-ها بابا؟ خبر داری از گذشته؟

در سکوت نگاهش می کنم. دوباره رو می کند به مومنی.

-کاکو جان. تو برو. مو با دخترُم حرف می زنُم. تو شب بیا مو باهات حرف زیاد دارم. برو جان دل. شب ان شاء الله می بینُمت.

مومنی راضی نمی شود.

-محسن. من باید بفهمم این دختر کجای زندگیمه. باید بفهمم از کیاست. چرا اینقدر شبیه آیسو اِ؟

خالو تیز نگاهش می کند و برای اولین بار در عمرم، می بینم که لحنش کمی خشک می شود:

-بیخود پای هر کی خیالت میره رو وسط نیار. ای دختر سر و صاحاب و کار و زندگی داره. او ره قاطی گذشته ی خودت نکن.

مومنی سکوت می کند. خالو دوباره با لحن نرمی میگوید:

-پاشو جان دل کاکو. شب بیا هر چی تو دلت میره بهم بگو. پاشو خدا بخواد مو تا شب هستم.

مومنی بی حرف بلند می شود و می رود. بدون این که حتی خداحافظی کند. او که می رود، بغض من بزرگتر می شود. نگاهم را به مسیر رفتنش داده بودم و منتظر، که خالو حرف بزند.

-ناراحتت کرد عزیز بابا؟

همین یک جمله اش، باعث میشود اشکم فرو بریزد. با درد نگاهش می کنم. با نهایت دردی که از این دو سال در سینه ام جمع شده بود.

-چی گفت بهت؟ چرا گریه می کنی بابا؟

نفس عمیقی می کشم و چشم هایم را با درد می بندم و می گویم:

-من عاشق پسرش شدم خالو... بهم گفت چه سنمی با پسرش دارم... بهم گفت چه سنمی با کسی که عاشقشم دارم.

===============================

بهم بگین نظرتون راجع به عشق چیه؟ به نظرتون ایل ماه عاشق یاشاره یا فقط دوستش داره؟ حتما نظر بدین.