طبق معمولی که نمی‌دانم از کی برایش عادت شده بود؛ قبل از شروع صحبتش آه عمیقی کشید و بعد شروع کرد.

-کی باید برای ثبت نام بری؟ کارات تو سمنان تموم شده؟

تکیه دادم و دستانم را بند گلدان کوچک با گل مصنوعی که از وقتی یادم می‌آمد زینت میز بود؛ کردم و سعی کردم طوری جواب دهم که نگرانی‌هایم را به مامان منتقل نکنم.

-می‌رم دیر نمیشه! فردا پس فردا می‌رم یه سر می‌زنم ببینم چی می‌خوان و چیکارا باید بکنم! شما نگران من نباش! تو این چهار سال خوب یاد گرفتم از پس خودم بربیام.

زیر لب و با نگاهی خیره به میز و طوری که انگار مخاطبش من نیستم زمزمه کرد.

-آره بهتره که به هیچکس وابسته نباشی! خودت فقط به درد خودت می‌خوری! نذار کسی کاری برات کنه و بعد ازت انتظاری داشته باشه!

نمی‌دانستم حرفهایش پاسخی دارند یا نه؟ نه تنها من که هیچکداممان غیر از وابستگی مالی به بابا به کسی یا چیزی وابسته نبودیم. انگار بدبینی بابا در ما هم نهادینه شده بود و به کسی نمی‌توانستیم به دیده ی مثبت نگاه کنیم.

دلم می‌خواست کاری کنم تا مامان را کمی از این حال و هوای افسردگی دور کنم. سعی کردم پیشنهاد هیجان انگیزی بدهم.

-ام...میگم مامان چطوره بچه ها رو ببریم شهربازی....می‌تونیم با دانا بریم که بابا راضی بشه!

نگاهش هزار حرف داشت که اول همه ی آنها «تو می دونی» بود. کمی عقب رفتم. لازم نبود مامان به زبان چیزی بگوید که نگاهش گویای همه چیز بود. اگر بابا این قدر انعطاف داشت که ما این همه مشکل نداشتیم. دنباله ی حرفم و نگاه مامان را نگرفتم و خودم را با گذاشتن لیوان‌ها در سینی مشغول کردم.

هرگاه برمی‌گشتم و مامان را نگاه می‌کردم؛ می‌دیدم سرش را به دست تکیه داده و خیره به یک نقطه پلک هم نمی زند و فقط هراز چندگاهی نفسش را به شکل آه بیرون می‌داد.

صدای دانا و بستن در همزمان شد و دوقلوها که با سروصدا از اتاقشان به طرف آشپزخانه دویدند. دانا جعبه را روی میز نهاد و خودش را روی صندلی کنار مامان رها کرد. دستهای ایلیا و آیدا با هم درگیر چسب‌های روی جعبه شدند و وقتی نتوانستند، دانا به کمکشان آمد. در حین ریختن چای حواسم به مامان بود که بدون تغییر حالت در همان وضعیت سابق مانده و انگار که انگار سه نفر کنارش سروصدا می‌کردند و حرف می‌زدند. با تعارف دانا که یک نان خامه ای را تا نزدیک لبان مامان برد کمی سرش را عقب کشید و از دست دانا شیرینی را گرفت.

آه من از سر سردرگمی بود و ندانستن! مانده بودم که برای بهتر شدن حال مامان چه کاری از دستم برمی‌آید. لیوان‌های چای را یکی یکی مقابلشان گذاشتم و خودم هم نشستم. بیشتر صدا از دوقلوها بود که سر هر چیزی کل کل می‌کردند.

دانا هم سربه سرشان می‌گذاشت و به بحثشان دامن می‌زد. صدای در هال و متعاقب آن صدای بلند بابا که نیامده سؤال می‌پرسید؛ صدای ما را خاموش کرد. وحشت در چشمان دوقلوها و خشم در نگاه دانا و چشمان مات شده ی مامان نشان دهنده ی خراب شدن حس و حالمان بود.

-کجایی؟ مریم!

مامان به زحمت تکانی به خود داد و کمی به در آشپزخانه نزدیک شد و صدایش را کمی بالا برد.

-بیا داخل بعد داد بزن! کجام؟ مگه غیر از این خراب شده جایی دیگه هم هست که اونجا باشم.

بابا وسط هال رسیده بود و روبروی مامان و از پشت سرش ما را هم می‌دید. بدون این که جوابی به مامان دهد و یا حتی قصدش از صدا زدن را بگوید به سمت اتاقها رفت و گفت:

-ژینا! یه چای برام بیار اتاقم!

مامان به سرجایش برگشت و نشست و لیوان چایش را به لب نزدیک کرد. کمی نوشید و دست در جعبه کرد و دو شیرینی برداشت و پشت هم خورد. پای دانا عصبی ریتم گرفته بود و تکان تکان می‌خورد و صدایی از دوقلوها در نمی‌آمد.

کنار لیوان چای چند شیرینی گذاشتم و به طرف اتاق بابا رفتم. در زدم و دستگیره را پایین دادم و وارد شدم. سلام آرامی گفتم و سینی را روی میز کنار دست بابا گذاشتم. پا به عقب گذاشتم تا خارج شوم که گفت:

-مامانت چی شده بود؟

کمی گیج سر تکان دادم و تکرار کردم.«چی شده بود؟»

-ظهر رو میگم! چی شده که چسب زده روی ابروش!

آهان بلندی گفتم! چه چشمان تیزبینی که از آن فاصله چسب را روی صورت مامان تشخیص داد بود. اخمی به صورتم نشاندم.

-شما قندون رو پرت می‌کنی از من می‌پرسی چی شده؟ خوبه والا! اگه من نمی‌رسیدم که یکی نبود دستمال دستش بده و خون رو بند بیاره! شما اصلاً فکر.....

-بسه!

صدای بلندش اجازه نداد حرفم را تمام کنم. البته خودم هم با دیدن چشمانش قصدی برای ادامه نداشتم. ببخشید را لب زدم.

-صدبار گفتم بین من و مامانت دخالت نکن! بار دیگه اینطور برخورد نمی‌کنم ها! حواست باشه!

بی اراده کمی فاصله گرفتم و با لکنت بی موقعی که عارضم شد، پرسیدم اگر کاری ندارد که بروم.

-کاری ندارم! فقط.... زخمش که عمیق نبود؟

-نه نبود.

کوتاه جواب دادم و خواستم زودتر از اتاق بیرون بروم که به یاد دوقلوها افتادم. کمی مردد باز جلو رفتم و محتاطانه بابا را صدا کردم.

چشمانش را که میخ چشمم کرد، از حرفی که می‌خواستم بزنم احساس پشیمانی کردم اما آیدا و ایلیا مهم‌تر بودند. کمی من و من کردم و با تشر بابا تمام جسارتم را جمع کردم و گفتم.

-میشه حالا که من هستم.....بچه ها رو ببرم کلاس زبان و موسیقی ثبت نامشون کنم. می‌مونن تو خونه مامان رو کلافه می‌کنن!

این را متوجه بودم که بابا اذیت کردن مامان را انحصاری می‌خواست و از این که کسی از ما باعث ناراحتی مامان بشویم، خیلی ناراحت می‌شد و در صورتی که می فهمید، تنبیه مان می‌کرد.

ابرویش را بالا انداخت و خیره به من دستش را چندبار روی ریشش از بالا به پایین کشید. طوری نگاه می‌کرد که انگار از پس چشمانم می‌خواست به تمام افکارم پی ببرد. نگاهش مرا دستپاچه و مضطرب می‌نمود و لکنتم رو زیادتر می‌کرد.

-خب.....ه...همه ی هم سناشون به این کلاسا می‌رن.....بیکارن تو خونه و هی...هی به پروپای هم می‌پیچن و مامان اذیت میشه!

-غلط می‌کنن!

ترسیدم برای این دو بچه شرّ درست کرده باشم و بی‌جهت سبب تنبیه شان شده باشم. هول و ترسیده گفتم:

-مرتب که نه! گاهی پیش میاد! خب...گفتم حالا که اینجام می‌تونم ببرم و بیارم شون و هم یه چیزی یاد بگیرن و هم مامان یه کم استراحت کنه!

با مکث نگاهش را از رویم برداشت و لیوان چای را به دهانش نزدیک کرد.

-شیرینی کی خریده؟

-خب بچه‌ها گرسنه بودن و هوس نون خامه ای کردن....مامان به دانا پول داد و رفت خرید.

هومی کشید و تکه ای رولت در دهانش نهاد و جرعه ای چای و من بلاتکلیف نگاهش می‌کردم.