*****

نگاه گریزانم رابرای ثانیه ای به چشمان منتظرعاطفه سپردم.بالبخندی شیرین گفت:

- مبارک باشه،پس ان شالله عازمی؟

با لبانی که بدجور چفت هم شده بودند جواب دادم:

-ممنونم!بله!

ثانیه ای گذشت وتازه یادم افتاد که باید بپرسم، آنجا وبا این حال نزار چه می کند:

-شما !چی شده که بستری شدی؟ به نظرپروندت چیزخاصی نیست.

-آره بعدازاینکه ملیکا به دنیااومددکترگفت؛ حامله نباید بشی.

پرسشی نگاهش کردم.مکث کوتاهی کرد و گفت:

-خب جفتم خیلی کوتاهه!امکان خفگی بچه هست.ناخودآگاه باردارشدم ازاون جایی که اعتقادبه سقط نداریم بچه رو نگه داشتم،ولی چندماهِ پیش مرده به دنیا اومد،ازاون موقع خیلی افت فشاردارم که عصبی تشخیص دادن.

آهی کشید و ادامه داد:

-دیشب مهمونی خونه داداشم یکهویی حالم بدشد.

بزاق گلویم رابه سختی فرودادم،درست شنیدم خانه ی امیر،پس ازدواج کرده.بی رمق باصدایی که گویی ازقعرچاه برمی خیزدگفتم:

-ان شالله خوب میشی مراقب خودت باش.

لبخندی زدم باید از آنجا دور می شدم تا حال درونی ام عیان نمی شد.بعضی اوقات ندانستن خیلی به نفع آدم است.

-ازریحانه و مامانم نمی پرسی؟

چرخیدم و درسکوت نگاهش کردم.سرجایش جابه جا شدو گفت:

-اون پسرعمه ام رو یادته؟

سعی کردم ذهن درگیرم راجمع و جورکنم،باخنده ای کنترل نشدنی گفتم.

-همونی که راحله حرص می خوردازکاراش...

-آره!

ابروهایم دوفرسخ بالاپریدند:

-نکنه باهمون!

بشکنی درهوا زد و گفت:

-زدی تو هدف!

نزدیک تررفتم و باخنده ای بلند و کشدارپرسیدم:

-چطوری؟مگه میشه؟

-سه سال پیش که فوق لیسانسش و گرفت،اومدخواستگاری می دونی که ریحانه هم فوقش وگرفته بود زودترازاون!خلاصه!مخ ریحانه روزد.الانم یه پسرچندماهه دارند.

-واقعا بچه دارم شدند؟

-آره بابا! اونقدرنریمان هول بود،پسرخوبیه،کلا رایحانه سوارشه!تاخت میره.

ازتشبیه اش کلی خندیدم.درمیان خنده امان سرش راپایین انداخت و ادامه داد:

-بعدازجدایی شماداداشم خیلی داغون بود.دوسالی طول کشیدتاسرپاشد.مادرم نذرکرده بودپیاده بره کربلا، مادر وپدرمو فرستاد،با هواپیما! خودش سال بعدیش نذرمادرمو اداکرد.ازدواج ریحانه هم خیال مادرو پدرم و راحت کرد.

باشنیدن حرفهایش یکه خوردم!خودش مراطلاق داد؛افسردگی وناراحتی اش چه بودبه یاددارم که لحظه آخر ونگاهِ آخرش گویای نفرت وانزجارش از من بود.سرم راپایین انداختم،بغض بدجور راه نفسم را سد کرده بود.خودش سکوت راشکست.

-الهی شکرتوهم موفق شدی..همون چیزی رو که می خواستی شد.

***

با یاد آوری چیزی که برای آخرین بار از امیر شنیده بودم وحلقه ی انگشتری اش؛دیگر شک نداشتم که پای زنی در میان است،ملافه را تا بالای صورتم بالا می کشم وبا صدای بلندی می گریم.چرا می خواست مرا بازی دهد؛ این قدر ترحم برانگیز شده ام که می خواست با بوسه ای حالم را عوض کند؟؟!!

****

ساعتی می شود که امیر طول اتاق را می پیماید وبا گوشی آخرین مدل وخوش دستش در حال گفت وگو است واصلا هم به روی مبارک خود نمی آورد که دیشب با من چه کرده ومنِ دیوانه را درچه حال وروزی رها کرده.ملاقات ممنوع هستم ومی دانم ؛چند روزِ گذشته را با پارتی گذاشته بودند، مادر کنارم بماند.سر از حرفهایش در نمی آورم چون با صدای آهسته ای حرف می زند وهرچه هم بخواهم گوشهایم را تیز کنم جز کلمات نامفهوم چیز عایدم نمی شود.تختم را کمی مایل به بالا برده اند تا بتوانم بنشینم وکمی غذا بخورم و تازگیها از سوپ متنفر شده ام.پرستار قاشق آخر را بر دهانم می گذارد وظرف سوپ نیم خورده را بر می دارد وزیرلبی اجازه می گیرد وخارج می شود.حضورش در اتاق آن هم تنها معذبم کرده وا لبته که چاره ای هم ندارم وآش کشکِ خاله ام است وتمام!

دوباره نزدیک شده واین بار یک وری نشسته بر روی تخت وکسی هم نیست به او یاد آوری کند، این تخت برای بیمار است وجای نشستن نیست.برای ثانیه ای به خودم جراتی می دهم ونگاهش می کنم، چشم هایمان که در یک نقطه با هم تلاقی می کنند، شرمسار پایین را می نگرم.

-امروز رنگ وروت بهترِ!

جوابی نمی دهم،دستش که به سمتم دراز می شود، جاخورده تکانی می خورم و این ری اکشن،باعث رنجشش می شود و موجی که از این دلخوری بر چشمان سیاهش دیده می شود،قلبِ ناآرامم را در غمِ چشمانش اسیر می کند وبه تلاطم می کشاند.

-از ضارب شکایت کردم ورسیدگی به این مسئله رو هرچه سریع تر خواستار شدم.با قاضی پرونده هم صحبتهایی شده،دوباره برادرهای کاظم قمصری بازی در آوردن واین دفعه مادرشون روبیشتر شیر کردن...

مستاصل می پرسم:

-یعنی چی میشه؟

-تا پیدا نشدنِ شخص اصلی این پرونده،البته از دید ما، نمی تونیم کاری کنیم.یکی دوتا از ساقی ها وواسطه ها روپیدا کردیم وتو پرونده شهادت دادند که از کاظم ومسلم جنس می خریدند ولی توجه کن...از کاظم ومسلم،اگر بگی چاووش ویا فریبرز محاله بشناسن.

-من رو کی مرخص می کنن؟

-چیه خیلی دوست داری برگردی تو اون...؟!

لحنش تند است و این امیر با کسی که دیشب آنطور با احساس بامن رفتار کرد، خیلی فاصله دارد.با درماندگی سعی می کنم ذره ذره ی غرورم را جمع کنم وجوابش رابدهم تا فکر نکند، هنوز مست آن کارِستانش هستم واز خود بیخود شده ام.

-من مشتاق نیستم پا تو اون خراب شده بگذارم فقط...می خوام زودتر تکلیفم مع...

دقیقا خیمه زده است وبا پر رویی طول وعرض صورتم را اندازه می گیرد.

-از حالا به بعد من میگم چه تکلیفی داری؟سه مرتبه از تصمیم کبری دو مرتبه هم حسنک کجایی؟

با آن صدای وحشتناکِ بلعیدن بزاق دهانم دستش آمد که تا چه حدی ترسیده ام.

-حالا هم خوب گوش بگیر ببین دارم چی میگم،یک بار حرف می زنم خب!

هاج وواج زل زده ام به قیافه ی جدی واخمویش.

-ببین من الان با کلی رشوه ودودر بازی این اتاقم...تو رو جون عزیزت،آی کیوی فابریکتو یک کم کار بگیر!

مسخره ام می کند چه پر رو!من هم مثل خودش اخم می کنم ولبی برمی چینم.

-اگر می خوای دوباره راهی زندون نشی وهزارتا بلای دیگه که من یکی طاقتش رو ندارم سرت بیاد...باید به حرفهام گوش کنی وهرچی گفتم نه نیاری؟

هنوز مانده تا مفهوم حرفهایش را بفهمم وهضم کنم.اصلا نمی توانم ذهنش را بخوانم.

-یه راهی هست ویه طورایی تنها راهِ ،اون هم...

جلوتر می آید،مماس صورتم شده ونوک بینی اش پوستِ بینی ام را قلقک می دهد ورنگِ رخ من شده کلکسیونی از رنگهای قرمز!

-اینکه فرار کنی!

گردنم را به سمتِ چپ مایل می کنم و آخیش راحتی پشت حلقم می گویم از دوریِ چند میلیمتری مان!

-نترس!یه نقشه ی عالی وبدون نقص،فقط هیچ کسی نباید بو ببره که تو سرمون چیه،حتی رضا!

ابروهایم که بالا می پرند فاصله می گیرد.

-چرا جا خوردی؟دیگه از اون تو که بدتر نمیشه؟

لبهایم را به سختی باز می کنم:

-مَ...مگه میشه؟آخه!من متوجه نمی...شم.

-بسپار به من!فکر همه جاشو کردم.

لبخندی می زند و قد علم می کند.می خواهد برود ومن ابدا به این رفتنش رضایت ندارم،به نظر تازگیها خیلی بی پروا شده ام.چشمم که به انگشتری اش میخ می شود،انگار از بلندی سقوط می کنم.عذاب وجدان چنگی بر سینه ام می زند ونگاه می دزدم.اما او پیش می آید ودوباره کارِ دیشب راتکرار می کند،این حس حقارت است که بغضم را می ترکاند ودو دستم را روی صورتم می گذارم.

از میان گریه می نالم:

-چ...چرا ...این کار رو می کُ...نی؟

پوست دستش به دستانم حرارت می دهد.

-دیشب نگفتم چرا؟

سر تکان می دهم.

-دوست داشتن دیگه چرا وچیه وچطورو...نداره که!دوست داشتن؛دوست داشتنه!فقط همین!

هنوز اشک می ریزم.

-به قول شاعر"میگن هیچ عشقی مثل عشقه اولی نیست،میگذره یه عمری اما،از خیالت رفتنی نیست...داغه عشقه هیچکی مثلِ،اونکه پس می زنتت نیست"

شاعر شده است برای من!صدای قدمهایش را که دور می شود، جرات پیدا می کنم ودستانم را بر می دارم وبا صدای مرتعشی می گویم:

-من نمی خوام حیاط خلوت کسی باشم.

از همان جلوی در بر می گردد ویک ابرو بالا می دهد.لبانم می لرزند ودندانهای حریصم در پی شکارشان.

-منظورت چیه؟

بدون تعلل گلوله ی آتشینی که در عمق وجودم پنهان شده و حالا فرصت عرض اندام پیدا کرده است را رهامی کنم:

-تو...زن داری!

حدقه ی چشمانش گشاد شده اند،چینی به گوشه های پلکش می افتد وقه قهه ی خنده اش مرا متعجب می کند.

-کی گفته؟

دوست دارم زودتر اعتراف بگیرم:

-نداری؟

-چرا دارم!

با بغض می پرسم:

-دوتا دوتا هوس می کنی داشته باشی؟

-نه!منتها یه زمانی داشتم از شانس بد قسمت نبود ،منتها اونموقع قسمت نبودهاا،خدا بخواد، دوباره قسمتم میشه!

گیج شده ام چرا لپ مطلب را ادا نمی کند؟

-دختره ی خنگ!کی به تو مدرک داده؟

از همان فاصله ی دور چشمکی می زندومرا بادنیایی پرسش تنها می گذارد.مگر می شود از زیر زبانش حرف کشید،آقای فرصت طلب!

***

منتظر نظرات و نقدها هستم،سپاس از همراهیتون.