‌بعد سیزده بدر فرصت نشده بود علی را ببیند ، هر چند پیغامها عاشقانه بی جوابش هر روز چند بار اسمش را سبز می کرد روی گوشی اش ، ولی این بار صدای زنگ گوشی بود که اسم علی پهلوان را سبز کرد :

_ سلام شبت بخیر .

سلامش را جواب داد و همان احوال پرسی های معمول ، علی از برنامه فردایش پرسید و مهتاب گفت از صبح سر کلاس هست تا بعد از ظهر ، جواب علی برای برنامه روز بعدش ، کلاسهای دو ساعت صبحش بود فقط :

_ پس فردا هم رو ببینیم مهتاب ، وقت که داری بیام دنبالت ؟

اعتراضی نکرد خودش هم حرف داشت برای علی ، جوابی برای همین دوست داشتنهای که خرجش می شد بی حساب و کتاب :

_ باشه بعد کلاس منتظرتم .

بعد کلاس زودتر وسایلش را جمع کرد و بی خیال روبوسی و تبریکاتی شد که هنوز یکهفته بعد سیزده بدر هم نو می کرد سال جدید را . جلوی دانشگاه که رسید علی منتظرش بود با پراید سفید رنگی :

_ مبارکه علی ، نگفتی ماشین خریدی ؟

علی ذوق زده لبخندی زد :

_ صفر که نیست ، این روزها زیاد لازمم میشه ، رفتن و اومد سخت شده بود. برای همین تصمیم گرفتم یه ماشین ارزون بگیرم حالا زیر پام باشه .

برای شیرینی ماشین دار شدنم هم می خوام ببرمت شاهگلی نهار مهمونت کنم ، وقت که داری ؟

ذوق و شادی علی انگار مسرّی بود که لبهایش به لبخند باز شد و بله جانداری در جواب گفت ، علی در جلو را برایش باز کرد و با ژست خاصی دعوتش کرد به نشستن :

_ بفرما ، اولین خانمی هستی که کنارم می شینی .

نشست و منتظر شد علی هم پشت فرمان بنشیند :

_ یعنی خسیس مامانت رو هم حتی سوار ماشینت نکردی ؟

_ نه عید که جاده شلوغ بود ، مامان سهیلا نزاشت با ماشین برم شهرستان . مجبور شدم بزارم بمونه پارکینگ دکتر . اجازه می دی بریم حالا .

با بفرمایید پر انرژی جوابش را داد که علی قبلش آهنگی هم باز کرد تا خود شاهگلی و مسافت بیست دقیقه فضا را حسابی عاشقانه کند برایش .

"تو با تموم قلب من نیومده یکی شدی

به قصد کشتن اومدی ، تموم زندگی شدی

بیا به قلب عاشقم بهونه جنون بده

اگه مثل من عاشقی ، تو هم به من نشون بده

من که بریدم از همه به اعتماد بودنت

دیگه باید چکار کنم واسه به دست آوردنت

از لحظه ای که دیدمت بیرون نمی رم از خودم

دیگه باید چکار کنم بفهمی عاشقت شدم ..."

پشت میز که نشستن لرز سرمایی بیرون تقریبا در گرمای داخل محو شده بود :

_ چی می خوری ، خانم ؟

علی با نگاه شیفته وارش سمتش خم شده بود و مهتاب از این نگاه و این خانم آخر جمله اش معذب شد ، لبخند علی از سرخی گونه هایش پر رنگ تر شد :

_ بعد نهار باید حرف بزنیم .

چیزی نگفت ولی خوب می دانست این حرفها حجم بزرگی از این نگاهها را همراه خواهند داشت بی گمان ، غذا را سفارش دادن و تقریبا ساکت مشغول شدند . علی حواسش به هر قاشق مهتاب بود و مهتاب حواسش فقط به حرفهای بعد نهار علی :

_ ممنون علی .

نگاهش به بشقاب تقریبا دست نخورده مهتاب افتاد :

_ چیزی نخوردی که ...

سرش را پایین انداخت و تشکر کرد ، همان دو سه قاشق زورکی را هم به اصرار علی خورده بود که دستش را نگیرد و بزور قاشق را دهانش نبرد .

علی دستش را با فاصله پشتش گرفت که راهنمایی اش کند و زیر لب خواهش می کنم نثارش کرد :

_ می دونم سردته ، ولی یه دور اینجا رو بچرخیم بعد می برمت اون بالا یه چای گرم مهمونت می کنم چی می گی ؟

مخالفتی نکرد ، هوا هنوز سرما و سوز داشت ولی نه تا آن حد که نشود تحمل کرد بخصوص با وعده چای و حرفهای ... باز معذب سر به زیر انداخت :

_ مهتاب ... میشه اجازه بدی راحت باشم . می دونم شاید ...

علی پفی کرد و باز جمله اش را از سر گرفت :

_ می دونم معذبی ، ولی بهتر مستقیم حرف بزنیم اگه اجازه بدی . یعنی خوب ... اینجوری منم تکلیفم مشخص میشه .

مهتاب حرفی نزد ، سکوتش علامت رضایت بود و علی از همان نگاه دوخته شده به پایین فهمید :

برام منم راحت نبود ، ولی ...

نگاهش رنگ شرم داشت ، شرم اعترافی که شیرین بود و سوزان ، هر کلمه اش انگار مزه عسل داشت ولی داغ داغ بود از تپش قلبش :

_ خیلی وقته که ... ، راستش اون اولا خودم هم نمی دونستم واقعا چه حسی بهت دارم . یعنی چه جور بگم آخه ...

معذب خندید :

_ بشینیم همین جا ؟

مخالفتی نکرد روی اولین نیکمت پیش رو یشان نشستن ، علی دستهایش را روی صورتش کشید ، کلمات از پشت دستها و بخار دهانش کمی نامفهوم بود اول :

_ می دونی برام مثل دخترهای تو فیلمها و کارتونها بودی ، یه جورایی غیرواقعی ، دور ...

باز خندید ، صدایش جان گرفت از یاددآوری خاطرات گذشته :

_ هر وقت می اومدین شهرستان خبردار که می شدم بعد از ظهرها که می دونستم تو باغی و تنها دزدکی می آومد و از دور می نشستم به تماشات ، وقتی روی اون تاب وسط دو تا درخت می نشستی و بی خیال دنیا غرق رویا ، چشماتم رو می بستی با اون پیراهن گلدار چین دارت ، خودت می شدی دختر رویایی .

یه بار حتی سهراب بابت همین دزدکی تماشا کردنت کتکم زد . زهر چشمی ازم گرفت که دیگه نیام ولی باز می اومدم و لااقل چند دقیقه ای تماشات می کردم ... بعد هم که برای همیشه اومدین شهرستان ...

اون اولا ازت خجالت می کشیدم ، حس می کردم ازت خوشم میاد ، ولی بچه بودم هنوز ... می دونی آرزو می کردم جای مهرداد بود . می شدم برادرت و تو به منم اونقدر نزدیک بودی که هر روز ببینمت ، ولی بعد دوست داشتم جای سهراب باشم برات . می خواستم منم اونطور نگاه کنی که سهراب رو نگا می کردی . بعد هم که مصطفی ...

اهی کشید و ساکت شد ، مهتاب از شنیدن این حرفها جا خورد ، باورش نمی شد ولی علی دوستش داشت . حرف یکی دوسال و بعد رفتن سهراب نبود این دوست داشتن از همان روزهای کودکی بود :

_ علی ... راستش نمی دونم چی بگم . یعنی ... یعنی هر چی هم بگم ... ببین علی کاش اینجور نبود ولی این شدنی نیست . یعنی این دوست داشتن و خواستن بین من و تو ممکن نیست اصلا .

علی چند لحظه ساکت ماند ، چند لحظه طولانی :

_ چرا نشه مهتاب ، چرا غیرممکنه ؟

مهتاب پفی کرد ، نمی خواست کار به اینجا بکشد ولی رسیده بود :

_ بخاطر مامانت ، بخاطر بابام ..

سرش را پایین انداخت شرمنده نبود ولی نمی خواست حرفی از گذشته ها بگویید:

_ فقط بخاطر مامانم یا بخاطر بابام هم ، یا بخاطر اینکه در شان تو و خانواده ات ....

_ نه بخدا ، من اصلا به این چیزها فکر نمی کنم .

علی جراتی کرد و دستش را پشت نیمکت دراز کرد ، خودش را کمی جا به جا کرد جوری که پهلو به پهلوی مهتاب بود ، نزدیک صورتش خیره چشمهایش :

_ برای من وقتی این خواستن و دوست داشتن غیرممکنه که تو نخوایی ، فقط اون وقت که می فهمم غیرممکنه .

نمی دانست جواب علی را چطور بدهد ، نمی توانست که نادیده بگیرد همه این عشق و محبت را ، ولی می ترسید از روزی که این علاقه این عشق راحت نادیده گرفته شود توسط دیگران . دستاویزش شد عشق سهراب بهانه ای برای دل علی:

_ من هنوز سهراب رو فراموش نکردم علی ، خودت که می دونی . یعنی ...

حرفی نزد ، اخمهای علی را دید و نگاهش کدر شد :

_ صبر می کنم فراموشش کنی .

_ تا کی صبر می کنی علی یک سال دو سال ده سال چند سال ؟

_ تا هر وقت که تو بخوایی تا هر وقت که تو فراموش کنی . من صبر می کنم اگه فقط همین دلیلش باشه.

نمی دانست فقط تنها دلیل و بهانه اش سهراب بود یا ...

_ علی بهم فرصت بده ، نمی گم متوجه احساست نشده بودم ، ولی واقعیتش ...

باز معذب سر به زیر انداخت ، علی جراتی کرد تا بپرسد و راحت شود از این دودلی از این حالت ..:

_ هنوز هم ... دوستش داری مهتاب ؟

جمله آخرش سنگین بود ، خشک بود ولی کلمه نبود ، بغض بود ، حرف نبود درد بود :

_ نه ، سهراب برام تموم شده باید تموم بشه علی ..

هنوز مطمین نبود از تمام شدن سهراب ، ولی مطمین بود از باید بعدی :

_ پس بزار کنارت باشم . کمکت می کنم فراموشش کنی . کمکت می کنم دوباره ...

دستش روی دستهای سرد مهتاب نشست ، انگار ولتاژ قوی برقی بود که تا عمق دلش هم نفوذ کرد ، دستهای علی گرم بود ، داغ بود . مثل حرفهایش ، مثل همین اعترافش :

_ نمی دونم ... یعنی تو این شرایط ...

_ مهتاب برات گفتم که بدونی این دوست داشتن من مال امروز و دیروز نیست ، گفتم که بدونی پسر فقیر کیسه ندوخته برای ...

مهتاب ناراحت دستش را کنار کشید و زل زد به چشمهای ناراحت علی :

_ بس کن علی ، من تو رو می شناسم اصلا این حرفها نیست . اصلا...

ساکت ماند که علی بپرسد پس موضوع چیه :

_ بهم فرصت بده ، نمی دونم چند سال ، ولی ...

باز سکوت کرد و باز علی منتظر شنید دلیل :

_ فقط بهم فرصت بده . باشه ؟

باشه اش آنقدر معصومانه بود که حال آشفته علی را آرام کند و امیدوارش :

_ باشه ، ولی بزار کنارت باشم . می زاری ؟

سرش را پایین انداخت ولی لبخندی زد که لبهای علی را هم به لبخند کشید :

_ مهتاب من .. من دوستت دارم .

تپش قلب علی را می شنید ، انگار گم شده بود در همان تاپ و توپ محکمی که در سینه اش می کوبید ، تجربه جدیدی بود . شنیدن عشق مردی که مردانگی اش را ثابت کرده بود برایش :

_ سردته ، تو که بهم چای ندادی ، مثلا اومدم خواستگاریت ؛ بلند شو بریم من بهت چای بدم تا گرم بشی .

دستهای علی جلو آمد برای گرفتن دستش ، تردید داشت ولی علی دستش را گرفت و قفل کرد در همان دستهای مردانه اش :

_ دستت که یخه دختر جان .

دستش را گذاشت داخل جیبش طوری که مهتاب کشیده شد سمتش چسبیده به بازویش:

_ بریم عزیزم.

باز معذب شد ، باز سر به زیر انداخت ، باز تپید و باز ...

شب که در تاریکی نصف شب بعد پیغام شب بخیر مرور کرد آن لحظات را حتی یادآوری آن دستهای گرم و مردانه تپش قلبش را بالا برد . می ترسید و فقط خودش می دانست حق دارد بابت این ترس از عشق . عشق پسر سهیلا که می خواست بنشیند در دلش ، جای سهراب .

یعنی سهراب را می توانست فراموش کند ؟ علی گفته بود کمکش می کند ، گفته بود کنارش خواهد بود . علی چرا فرق می کرد با همه ؟ حتی با سهراب هم فرق داشت ، سهرابی که همان اول شرط کرده بود خودش را بالا بکشد ، گفته بود بزرگ شود که بتواند کنارش باشد . برای علی مهم بود که همین طور بماند و کنارش باشد فقط .