*****

طعم نگاهش مزه ی خوش بستنی را از سرم پراند.تپش قلبم ریتم تندتری گرفته بود.انگار هوایی نبود ومن در خلا سیر می کردم.چشمان سیاهش برق داشتند و بیشتر از هر موقع خواناتر شده بودند ومن با سماجت می خواستم این بار را انگِ بی سوادی به خود بزنم و این کلماتِ ردیف شده کنار هم را نخوانم ودرک نکنم،اما نمی شد.اشاره ای به بستنی کرد و گفت:

-بخور تا بیشتر از این آب نشده.

زیر نگاهِ خیره اش معذب بودم. لعنت به جاذبه ی نگاهِ معنادارش! هیچ از طعم شاه توتِ بستنی زیر زبانم حس نکردم.چند قاشق بیشتر نتوانستم بخورم و از جایم برخاستم.با قیام من او هم ایستاد وبرای تسویه از من دور شد.زودتر از در بیرون زدم و نفس عمیقی کشیدم.حس خفه گی می کردم.بدون حرف دیگری هردو کنارهم درماشین نشستیم.چرا فکر می کردم با موسیقیِ که انتخاب کرده بود می خواست حرف دلش را بزند. سر کوچه امان توقف کرد.مکث کوتاهی کرد وگفت:

-ببخشید نمی تونم از این جلوتر برم.

نگاهش کردم.ماشین را خاموش کرد و خیره روبرویش!.دلم تاپ تاپ می کردگویی می دانست قرار است چه چیزی را بشنود.لعنت به من! که این قرار را گذاشته بودم.خودم را آماده کرده بودم تا اگر پیشنهادی داد جوابش را با تندی بدهم.به سختی سیب گلویم را بلعیدم.صدایش برعکس همیشه کم جان بود:

-میشه خواهش کنم.

در سکوت به روبرو زل زده بودم.

- صرفنظر از فامیلم.

چشمانم تا آخرین حد گرد شده بودند.به تندی به سمتش چرخیدم؛اما او به آرامی سرش را به سمتم چرخاند.مکث کوتاهی کرد.منِ منتظر چه بی تاب شده بودم واو خونسرد شده بود.صدایش تا آخرین حد ممکن بم وجذاب به گوشم رسید یا من ان طور فکر می کردم.شاید هم جادوی کلماتش بود که مرا برای لحظه ای اغوا کرده بود.

-به من فکر کنی؟!

پلک بستم.صدای نفس هایمان فضای ماشین را پر کرده بود.دوباره با همان لحن پرسید:

-قول می دی به من جدای از این همه کینه وعداوت فکر کنی؟

این بار عمیق نفسش را بیرون فرستاد. چرا حس کردم نفسش درد داشت؟حرفش نفس مرا هم به اسارت سینه ام در آورده بود.بدون اراده وبی رمق گویی کسی مرا به صندلی ماشین چسبانده بود.نمی توانستم تکان بخورم.صدای خش خش حرکتش را روی صندلی چرمی شنیدم وبعد سوزش دستم که در میانِ دستانش قرار گرفت.رسما آب قند لازم شده بودم.چشمانم تارم تا نابینایی فاصله ای نداشتند و او دوباره ادامه داد:

-شیرین!نمی گم با یه نگاه عاشقت شدم یااین که تو همون دختری هستی که خدا لای زرورق برای من فرستاده!نه من! یه حسی بهت دارم که ...

دستم را رها کرد وفاصله گرفت.زیر لب با خودش حرف می زد.انگار چشمم را سوزن زده بودند.نمی توانستم باز نگه اشان دارم.

-فکرهاتو کن! به من جواب بده!

دیگر تحمل آن فضا را نداشتم.دستگیره را فشردم وبیرون پریدم.مثل آدمهای گیج نمی دانستم کدام طرفی بروم.خدا راشکر که پاهایم راه خانه را می شناختند وگرنه حسابی خیط می شدم.تابه در خانه برسم هزاربار خود را لعن ونفرین کردم من که می دانستم اول وآخر درخواستش را می گوید؛امان از دست تو شیرین این هم نشانی از آن مثل معروف که می گویند ...از خود درخت است.به سختی با کمک تنِ یخ زده ام پاهای بی قرارم را پیش کشیدم تا جلوی خانه وابدا هم پشت سرم را نگاه نکردم.

نه آنشب ونه شبهای دیگر خواب نه خواب راحتی داشتم ونه خیالی آسوده!دلشوره به جانم افتاده بود که دست ودلم به هیچ کاری نمی رفت.سرکار مدام ذهنم درگیر بود این وسط از همه بدتر بی خبری از یوسف بود.کسی که خودش آتش روشن کرده و عقب ایستاده بود.در این میان رفت وآمد پدر وعمو به فیروز آباد زیاد شده بود.شورای حل اختلاف و شورای ده!مقصدی بود که می رفتند.مادر در این میان از یک سو دلواپس پدر و از سوی دیگر شاهینی که گیر داده بودند که باید معاف ازخدمت می شد . خودش ناراضی بود.مادر مدام در خانه راه می رفت و واگویه می کرد .گله می کرد از این خونِ لجبازی که در رگ وپی صفوی ها وشاه ملکی ها جریان داشت.می دانستم مادربزرگم(مادر پدری )دختری از تیرو طایفه ی شاه ملکی ها بود ولی خیلی دور. پدربزرگم از همان وقتِ اختلاف ها دیگر دوست نداشت همسرش نامی از طایفه اش ببرد.

بعد از پنج ماه خدمت شاهین! معاف شد وبه خانه برگشت.با موهای یک سانتی و چند کیلو وزن کم تر!سه هفته از آخرین دیدار من ویوسف می گذشت.آنشب دایی و خانواده اش مهمان ما بودند.مثل آدم های مریض مدام گوشی ام را چک می کردم.در این مدت هروقت می خواستم به او فکر کنم فقط چشمانِ یاغی گرش زمانی که می خواست مرا درون چاه رها کند پیش چشمم نقش می بست.پشت تصویر چشمانم نقشی جز بدی از او نبود ولی ...قلبِ ناکوک چیز دیگری می نواخت.نت هایش سرگردانم کرده بودند.گاهی لاو استوری گاهی فالش می نوازیدند و من دلم فقط خوابهای طلایی می خواست.آنشب به قدری کم حواس بودم که حتی زندایی را هم کنجکاو کرده بودم.دایی همانند این مدت با من سرو سنگین رفتار می کرد و زندایی کمی با سیاست تر!حرفی از علیرضا نبود ولی می توانستم در نگاه سرزنش دایی و همسرش ردی از حضورش را حس کنم.روبروی سینک ایستاده بودم و به حرفهای بی سرو ته کیانا مثلا گوش می کردم.یکی درمیان حرفهایش را می شنیدم و در عالم خودم دست وپا می زدم.

-شیرین جان!

با صدای آرام زندایی برگشتم.معلوم بود لبانش به زور کش آمده بودند.کیانا خودش را کنار کشید.زندایی روبرویم ایستاد.

-جانم زندایی!

زیر چشمی کیانا را از نظر گذراند.بی حاشیه گفت:

-حقیقتش! علیرضا به مهری گفته از خیر زن گرفتن گذشته و...

دستانم را گرفت:

-نمی خوای دوباره فکر کنی؟

سرم را پایین دادم.

-شیرین جان اگر از چیزی ناراحت شدی بگو...باور کن!

نگذاشتم زندایی ادامه دهد.

-نه!نه!باور کنین هیچی نبود.علیرضا پسر خوبیه.

به چهره اش نگاه کردم تاعکس العملش را ببینم.گویی خیالش آسوده شده بود که رنگ نگاهش تغیر کرد.

-پس چی عزیزم؟چی شد یه باره در اومدی گفتی من علیرضا رو نمی خوام تا اونشب که همه چی خوب پیش رفت!

معذب از سر پا ایستادن او ونگاهِ پرسشگرِ کیانا لب گزیدم ومکث کوتاهی کردم:

-زندایی زندگی بدون علاقه؛می دونین می خوام چی بگم.سخته برام.

یک دستش را روی شانه ام گذاشت:

-ولی من مطمئنم با علیرضا خوشبخت می شی.

آهی کشید:

-شیرین جون مرد عاشق باشه؛زن هیچ وقت پیر نمیشه،امان از وقتی که تو نگاه ِ مردت سایه ی یه زنه دیگه رو ببینی...اون سخت تره!

حسرتی که در کلامش بود همچو ناقوسی زنگ دار مرا به یادِ گفت وگوی مادر ودایی انداخت؛این که دایی سینه سوخته از داغ نرسیدن به عشقی که به حتم داستانی داشت.

-چی می گی شیرین جون!

با صدای زندایی چشم به او دوختم.منتظر پاسخ من بود برای کدام پرسش.گیج سر کج کردم.گویی متوجه شد که اصلا نفهمیدم چه گفته بود.

-می گم یه بار دیگه با علیرضا صحبت کن.

کنج لبم را محکم زیر دندان هایم فشردم.

-چی می گی؟

مرا تحت فشار گذاشته بود.

-راستش زندایی من! نمی تونم...ببخشید.

سکوتش طولانی شد.کیانا پوفی کشید وشیر آب را باز کرد.روی نگاه کردن در چشمانش را نداشتم.به خصوص که لحنِ کلامش غمگین بود. ثانیه ای بعد،زندایی از آشپزخانه خارج شد.تا آخرشب نگاه مادر سنگین بود و شستم خبردارشد که حتما آن گفت وگو را با زندایی طراحی کرده بودند.روی تخت نشسته بودم و بی توجه به خستگی ای که پشت پلک هایم چادر زده بودند،زل زده بودم به گوشی و دلم در تب وتاب بالا و پایین می شد !

دستانم پیش می رفتند برای برداشتنش وعقلم نهیب می زد،این کارهای سبکسرانه چه معنی می دهد شیرین! اگر خواست بازی ات دهد چه؟بی عقلی نکن؛حالا که قرار شده دادگاه مشکل زمین ها راحل کند شاید به نظرشان آمده حرکتی کنند. شاید هم می دانند دراین خصوص راه به جایی نمی برند؛می خواهند برگ برنده ای در دست داشته باشند.پس بی شک خانواده ی صفوی برنده ی این میدان بودند. شاه ملکی ها می خواستند، با یک تیر دونشان بزنند وقتی یکی از پسرانشان داماد خانواده ی ما می شد دوباره می توانستند یه طورایی به زمین ها نزدیک شوند، هم این که پسرشان سرو سامانی می گرفت.ولی ! نه امکان نداشت،یوسف آدمی نبود که خودش را این طور وارد این بازی کند.

****

سلام ببخشید تایپ رمان خیلی وقتم وگرفت.

ان شالله این هفته جبران می کنم .به جاهای خوب خوبش رسیدیم.

نظر یادتون نره!لایک کنید وانرژی بدید.

یا حق!