‌با رفتن مهرداد ، ثریا خودش را در آشپزخانه مشغول کرد که مهتاب و سهراب فرصت صحبت پیدا کنند ، ولی سهراب بی توجه به مهتاب نشسته روبرویش کنار مادرش رفت :

_ خوب بگین ، حرفتون رو بزنین من منتظرم.

نگاه مستاصل ثریا به مهتاب سر به زیر و ساکت بود :

_ مامان این همه راه رو برای چی اومدین ؟ قرار چی بشنوم زودتر بگین ، باید برم .

ثریا نامید از مهتاب دست پسرش را گرفت :

_ مامان فدات بشه می دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود ، مادر نیستی که بدونی ...

سهراب پوزخندی زد :

_ مادر نیستم ، ولی خدا قبول کنه آدمم . منم دل دارم ، منم احساس دارم . ولی قرار نیست بازیچه دست شماها باشم.

_ می دونم پسرم ، می دونم عزیزم . چی بگم ، بگم تقصیر کی بود این اتفاق آخه ، ولی دیر نشده ، فقط کافیه ...

_ بس کن مامان ، یعنی من رو اینطور شناختی ، اونقدر کثافت و بی غیرتم که با ناموس یکی دیگه بشینم حرف عشق و عاشقی بزنم .

ثریا خانم دستپاچه خواست رفع و رجوع کند :

_ نه عزیزم . اینطور نیست . یعنی ... مهتاب هم مصطفی رو نمی خواد . می خواد نامزدی رو بهم بزنه . فقط منتظر تو بود . یعنی....

سهراب با پوزخندی روبروی مهتاب ایستاد :

_ نامزدی رو چطور می خواد بهم بزنه ، انگشتره برلیانش را میزاره کف دست مصطفی و می گه همه این مدتی که به چشم زنت من رو دیدی که تو زندگیت بجای شریکت جا گرفتم تموم شد ؛ بیا نخواستم "طالقٌ " تمام ، به همین آسونیه مگه؟

نگاهش شمات گر به مهتاب بود :

اونقدر بچه بودی که همون موقع نتونستی بگی نه من نیستم من نمی خوام ؟

بعد رو به مادرش ادامه داد:

_ شما هم که بریدین و دوختین و تنش کردین این حماقت رو ، ولی من بچه نیستم مادر من که بخواین با این کارها بازی ام بدین .

نگاهش به مهتاب برگشت :

_ دختر عمو از من و تو گذشت که بخوایم ما بشیم ولی بعد این سعی کن خودت باشی نزار بازیچه دست کسی بشی .

مهتاب سرش را بلند کرد و جواب داد:

_ مطمین باش همین طور میشه پسرعمو.

سهراب نماند و رفت ، شب هم نیامد که ثریا خانم بفهمد گفتنی ها گفته شده و تمام شده . ماندن بیشتر سودی نداشت دو روز بعدش دست از پا درازتر برگشتند ، ولی مهتاب حرف دلش را گفت:

_ زن عمو این خیانته به برادرزاده اتون که من حتی بخوام به اجبار تو زندگی اش بمونم خواهش می کنم شما با آقا هاشم حرف بزنین . من نمی خوامش...

اقلا سهراب کوتاه آمد و تعطیلات عید را به خانه برگشت و همین هم برای ثریا غنیمتی بود ، چاره ای هم نبود باید با برادرش حرف می زد و این گره را به ناخن باز می کرد که به دندان نکشد ، چون مهتاب عزمش را جزم کرده بود و جواب تلفنهای مصطفی را نمی داد . انگار که سرسختانه داشت برای زندگی اش و عشقش می جنگید و قرار نبود حرف و صحبت هیچ کس تصمیمش را متزلزل کند.

اگر واقعا می خواست آینده اش را خودش بسازد و به قول سهراب بزرگ شود باید درسش را می خواند و خودش را بالا می کشید ؛ تا آنجایی که بتواند مستقل شود . یک سال عمرش را در گیجی و آشفتگی و گریه تباه کرده بود و فقط یک سال فرصت داشت برای ماراتنی که بردش به زندگی بسته شده بود .