اینکه تا انتهای کوچه و خانه جدید ما آمد تا من تنها نباشم ، یک پله از کنارم ماندن و راهی که خواسته بود برای سال دیگه برسیم ، بالاتر رفتم .کنارش داه رفتن ، لذت همراهی بود و داشت . و من این لذت خوش را به خودم همراه با نفس عمیقی هدیه دادم .

اینکه تعجب کنم چرا به جای حرف زدن به مادرش با پسر عمویش حرف زد و خواست پیامش را برساند !

اینکه من نمی دانم چرا حس کردم بعد تلفن پسر عمویش زیاد ساکت شد و فقط تا دم در خانه ما آمد . خواست بداند کدام پنحره ماست و من نگاه به پنجره روزنامه شده کردم و با ذوق خواستم بداند من پنجره دوست دارم . اصلا نور تابیدن به تاریکی رادوست دارم و با گفتن قراره پشت پنجره چند گلدان رنگارنگ بچینم و مراقبشان باشم .به ذوقم در همان تاریکی کوچه و گفتن با شوق از گلدان لبخندی روی صورتش نشاند و من دنبال کلید جدید خانه مان گشتم . گوشه کوله ام را گرفت تا من از جیب کوچکش کلیدم را بیرون بکشم . در که باز کردم چرخیدم و با تشکری کوتاه ، چند قدم عقب رفت و من در را بستم .

تکیه به در داشت و نگاه پله ها کرده و خوشحال از حال خودم و دلگرم از بودن کمیل الوندیان پله ها را بالا رفتم .

در واحد را که باز کردم ، چراغ سالن روشن بود و مونا روی تخت نشسته و اطرافش و روی تخت بهم ریخته بود . لپ تاب جلویش باز بود و تصویر مردی که من را دید و من هم دیدمش . چشم از مرد و تصویر گرفتم و داخل شدم . مونا هم با صدای در برگشت و حرفش را قطع کرد .

لب به دهانم کشیدم و ابرویم از ندانستن حضور مونا پیچ خورد . مینو اگر گفته بود مونا هم در خانه هست ، با همان کمیل مشتاق همیشه همراهی ام خانه حاج بابا می رفتم .

خم شده و کفشم را روی روزنامه ی باز شده گذاشته و کلید را دوباره داخل کوله ام انداختم .

هوای سالن گرم نبود .لباس های تن مونا زیاد بود و روی سرش شال ضخیم انداخته بود .

صدای مردی که پدرم بود و بابا اردشیر من و خواهرم ، در سکوت خانه جدیدمان پیچید . بی توجه به مونا سمت پنجره رفتم و از گوشه روزنانه ، کوچه را نگاه کردم . کمیل داشت از انتهای کوچه دست در جیب و جمع شده می پیچید . دستم از روزنامه دور شد و بارانی بلندم را روی مبل رها کردم . صدای پدرم ضعیف به گوشم می رسید و مونا هم ساکت شده بود . مارال گفتن های پدرم هیچ حرفی به زبانم نیاورد . زبانم بیگانه از پیامی که گوشم مارال لرزیده و ضعیف را می شنید را نتوانست بچرخد و اصلا چه بگوید ؟

نابلد بودم چقدر من . هم کنار کمیلی که ساعتی از شبم را کنارش بودم و هم پدری که سالها بود صدایش را نداشتم . ولی بهتر هم شد . بگذار حرف بزند و دیوارهای اینجا بدانند من پدر هم دارم . یک خواهر هم دارم . دستم جانی نداشت وقتی مارال پر از بغض پدرم را گوشهایم بعد این همه سال می شنید . چقدر از این تن صدا و مارال ها کم شنیده بودم .

انگشت بی حان دست دیگرم به یاری ام آمد و دستگیره را پایین کشیدم . پا درون دمپایی سرویس تمیز خانه گذاشتم و در را بستم و دیگر صدای مارال ها پشت در ماندند . .صدای بابای من بود و خواهرم بود که صدایش پشت در ماند . پشت دری که من نشنوم . مثل تمام این نورده سالی که فاصله ها نمی گذاشت من بابا را بگویم و پدرم بشنود . بابا اردشیر مارال صدا بزند و من با فاصله های دور نشنوم .فاصله ها کیلومتر بودند و دور یا من گوشهایم سنگین می شنید .که اگر مانده بود و می ماند شاید مارال لرزیده پشت قاب روشن لپ تاپ خواهرم برایم این اندازه جدید و تازه نبود .‌

وقتی که از سرویس بیرون آمدم صدای پدرم رفته بود . مونا هم پشت به من و کنار گاز عطر قهوه راه انداخته بود . چقدر قد خواهرم هم اندازه من بود . برگشت به عقب و من دنبال کارتن های چیده نشده گشتم . مینو و دخترش که کاری از پیش نبرده بودند .

با چاقو میوه خوری ، چسب روی کارتن شکستنی ها را باز کردم . مونا دو لیوان کوتاه و بلند دم دستی را پر از قهوه کرده و برگشت و صدایش در میان بشقابهای روزنامه پیچ دستم پیچید :

_بابا خیلی دوست داشت باهات حرف بزنه .

روزنامه های پیچیده دور بشقاب را کنار گذاشتم و سرم داخل کارتن بردم .

_این همه سال اگه امکانش رو داشت شک نکن پا می شد و میومد .

خواهرم قصه شب و خیالی کودکی من را داشت برای هر دویمان تعریف می کرد .

گفت و صدایم کرد مارال و من کوتاه نگاهش کردم . اشاره به لیوان دستش شروع به حرف زدن ادامه داد:

_برا تو هم درست کردم .ممنونی بی جان زیر لبم گفتم و بلند شدم تا بشقاب ها را روی کابینت بگذارم و دوباره نشستم .

_من فردا دارم برمی گردم مارال ..

به سلامتی سپیده روی تخت مچاله ولو شده بود که شنیدم و مونا ادامه داد :

_فکر می کردم ببینمت و دو خواهر حرف زیاد برای هم داشته باشیم .

دوباره روی کارتن خم شدم . چقدر روزنامه بود .

_ولی تو بزرگ شدی و دلت هم با من مثل خواهرا نبود .

از گوشه چشم تمام حرکات آهسته و آرامش را می دیدم . برخلاف من که دوست داشتم زود به سر خط حرفهایش پایان بدهد . تکیه اش را از کابینت گرفت و با لیوان دستش رفت و روی کاناپه محبوب من نشست . دستی هم روی پارچه مبل کشید و گفت :

_مامان می گفت اینو با پول خودت خریدی ...می گه دوست داشتی یه مبل کنار پنجره داشتی و این همه سال پنجره نداشتین ...

از شنیدن جمله هایش و این که فراموش کرده بود خانه و سرگردانی زمان خودش را ، دستم نمی رفت تا ظرفی از روی کارتن بردارم . بی جان روی زانویم نشستم .خدا کند مریض نشوم و کمیل زنگ بزند و نگرانم شود

_بابا خیلی ...خیلی مارال به مامان وقتی خودش نتونست بیاد اصرار کرد شما هم بیاین کنارش ...من که رفتم و بابا امید داشت مینو برا دلتنگی ، هر دوتاتون میاید و نیومدین. دو تیکه شدیم مارال و تو ناراحت این دو تیکه شدن از من روت و می گیری .

لبم داشت می لرزید که دست رویش گذاشتم و چشم خیسم را به روی کارتن های نچیده و پر دادم .

قصه مونا چقدر شبیه قصه های من بود . شاید چون خواهر بودیم و از هم دور . یک خودخواهی یا هر اتفاقی که ما را از هم دور کرده بود . مونا ساکت شد و نمی دانم چقدر گذشت تا من حس روزهای سرد گذشته تنم را بلرزاند. وقتی آب بینی اش را مثل من بالا کشید دوباره ادامه داد :

_فکر نکن مارال ، بابا هم سختش بود . برای من و تو اتاق چیده بود . خونه کوچولو دو طبقه هم اجاره کرده بود تا اونجا رفتیم با هم باشیم و نشد . هر چی می خوای فکر کنی اشکال نداره . حتی حق داری برنجی و مثل حالا هم رو از من بگیری . ولی بدون منم اندازه تو اونجا دلتنگی بابا رو دیدم و شبا چشم خیس خوابم برد . تو هم اینجا مینو رو داشتی و دیدی .

دوباره آب بینی اش را بالا کشید و سپیده دنبال دستمال می گشت تا دست خواهرم بدهد .

_تازه رفته بودم پیش بابا که دلم خواست برگردم . سختم بود تو و مامان نبودین ...ولی میومدم هم بابا تنها می شد ...موندم و مجبور شدم مارال ...تا تو اینجا پیش مامان باشی و منم کنار بابا ...

دست روی چشمم کشیدم و یک طومار درد نداشتن ها یادم آمد .ولی باز نیرویی از تحمل و گذشتن آن روزها بلندم کرد و دست بردم و در کابینت باز کردم . به مونا هم نخواستم بگویم ؛ تو اونجا بابات کار کرد و خونه و زندگی و رفاه داشتی .بعد اینجا من و مینو پول پیش خونه رو هم نداشتیم . لیوانی آب برای خودم از شیر پر کردم و خوردم تا گلویم تر شود . تا غصه آن روزها دوباره گلویم را مثل چشم انتظاری ام به در خشک نکند .

مونا ولی بلند شد و کنار من ایستاد . لیوان را دوباره پر کردم که دست های خواهرم دور صورتم را قاب گرفت .نوک انگشت های سردش روی صورتم را لمس کرد و من چشمم را بالا آوردم .برایم نگران و خواهر شد و دو مردمک چشمش که خیس بود در صورتم چرخاند و گفت:

_مارال حرف بزن . ساکت نباش . درد کردی این سرنوشت من و خودت رو تو دلت ریختی که چی بشه !ببین مامان تحمل کرده و زندگی می کنه ...بابا هم داره اونجا کارش و می کنه . خونه خودش رو داره . می خوابه و هر چند وقت یه بارم عذاب وجدانش میاد سراغش دو قطره اشک برای تو و مامان می ریزه .

صورتم را گرفته بود و نمی توانستم از خواهرم رو بگیرم . چشمم را بستم تا چشم نگران مونا را نبینم . تا اینکه دلم به رحم نیاید و ببخشمش . اصلا به چه جرمی مونا را گناهکار می دانستم ! اینکه گذاشت و رفت یا این که دلتنگ ما هم شد و زحمت کشید و آمد کشور همسایه و مادرش را دید و من نرفتم .

این مونا هم مثل من دختر اردشیر و مینو بود که ناخواسته به دنیا آمده بودیم .دو پلکم که از هم باز شد و مونا باز رو به چشم های خیس من ادامه داد :

_من و تو نمی تونیم دیگه گذشته رو برگردونیم .آینده رو که می تونیم باب میل خودمون داشته باشیم .

دو دستش هم شل شد و کنارش افتاد . مونا هم مثل من خسته شده بود از فکر کردن در این همه سال . چند قدم عقب رفت و ایستاد و رو به من خواست :

_مامان رو راضی کن بیاین پیش بابا ...بابا الان اومده ترکیه است . از زمان فوت عزیز اونجاست . کار و زندگیش رو گذاشته تا من اینجا شما رو راضی کنم .

چشمم اشکش از ساده گرفتن رفتن و ندید گرفتن این همه سال خشک شد . لبم به پوزخندی تلخ از هم باز شد و گفتم . یک کلام و اولین همکلامی ام با خواهرم بعد از آخرین اشکهایم همان فرودگاه ، کنار دست مینو به زبانم آمد . پانزده سال از آخرین هم کلامی ام گذشته بود . چه دیر و طولانی هم بود . چقدر هم شبیه آن موقع بود که زار زدم و پا کوبیدم تا نرود و حالا هم اشک می ریختم که نگوید . خوب دختر نه ساله بودم و حالا ۲۴ ساله . این همه فاصله داشتم . این همه سختی و تاریکی با نبودن خودش و پدرش کشیده بودم .

_یه مقدار دیر اومدی ...خیلی هم از یه مقدار دیرتر ...

دستم را به خانه مان چرخاندم و نشانش دادم :

_ببین این زندگی من و مادرته ...برو به بابا اردشیر منم بگو اونجا خونه نداشتن بابا ...خونه به دوش بودن بابا ...بهش بگو اونقدر نداشتن که مارال دخترت پا شده رفته با مادربزرگش زمین فروخته اومده خونه گرفتن .بگو بعد سالها با مینو هنوز نمی خوان قبول کنن کم آوردن . بگو همیشه تو خودشونم از کسی گله نکردن تا حتی خودشونم ندونن چی به چیه ...

سرش را پایین انداخته بود و می شنید .

_سرتو ننداز پایین خواهر جان بزار بگم بری و برای پدرت بگی اون موقع که تو داشتی زبان می خوندی و پدرت کار می کرد ، من و مینو نمی دونستیم پول خونه رو چطوری درست کنیم . مینو سرخ می شد و من تازه چند روزه فهمیدم حاج بابا کمکمون می کرده . بگو بابا مارال تمام مسیر مدرسه رو آویزون پسر صاحبخونه بود و خواهرش ...بعد اون بنده خدا اونقدر من و برد مدرسه و آورد که عاشقم شد ...

فقط خواهش می کنم نگو ما زندگی کردیم . که اصلا ما زندگی بلد نبودیم بکنیم .

تنم می لرزید و صدایم ولی صاف بود و پر بغض که خودم را به دیوار رساندم .

_ برو بهش بگو سرت سلامت بابا جان ، یه بار پدر تو دلش می سوزه برا زن و بچه ات یه بار مادر زن پیرت که خرجی سالیانش رو دلش به رحم میاد. سرت سلامت اردشیر خان ...الان هم نگران نباش خواهر . مامان رو ببر خودت . من دیگه بزرگ شدم . تنها بمونم هم خیالی نیست . شاید مامان دلش خواست بره .

سرش را بالا آورده بود و شنیدن حرفهای من روی صورتش و چشمش اثر گذاشته بود .

_یک عمر تو از بابا متنفر شدی و مینو کوتاه اومد و گفت مارال دلش راضی نیست . الانم بریز دور حرفات رو .

از حرفش و فکرش ، آب دهانم خشک شد و با انگشت روی سینه ام که درد داشت خودن را نشان دادم و باز سخت و سعی در اینکه لرزی نداشته باشد گفتم :

_من نذاشتم مامان بره ؟ !.

سرش را بالا و پایین کرد و گفت : یه مقدارش برا خاطر تو بود .

خندیدم و باورم نمی شد . گرمم شده بود که گوشهایم هم نفس داغ تنم و درونم را بیرون می فرستاد. کنار گوشم یک نبض تند می زد و صدایش برایم سخت بود بشنوم .

چند قدم تا پنجره را دوییدم و نتوانستم راه بروم . چفت پنجره را باز کردم و خودم را به هوای آزاد پشت پنجره سپردم . چه خوب که این خانه پنجره داشت و من نفس کشیدم . حرف و جمله آخر خواهرم گلویم را فشار می داد . خواهرم می گفت که من نگذاشته بودم برود ؟!

سرم را خم شدم و از پنجره تا کمرم بیرون بردم . برف ریز شده بود . چشم به آخرین قدم های کوچه و کمیل دادم و اشکم پایین آمد . یاد خودش افتادم و دلم خواست لوس شود و برای یکی که آرامش کنارش می گرفتم گریه کند . گله کند .

من نذاشتم مامانم بره را تکرار کردم و آرام نشدم . پس دلیل تمام این سختی ها من بودم . دوباره نفس کشیدم و باز سینه دلتنگم تنگ شد و من یاد کمیل چشمم را تر کرد . چه خوب که این پنجره بود . کمیل هم بود . اگر هم درد داشتم و مونا که پشت سرم صدایم کرد هم بود . که یادم بیاورد پدرم و خواهرم من را دلیل این دوری می دانند .

باز سینه ام سوخت و تنم از فکرشان لرزید . سردم شد و خودم را از پنجره دور کردم و کنار کاناپه سر خوردم و مونا ایستاده بود و نگاهم می کرد . خسته و باز بی تفس گفتم ؛ برو به مادرت بگو بیاد باهات . من خونه دارم . شهر دارم . زندگی دارم . پدر نداشتم تا . خواهرم هم نداشتم . مادر هم روش ...اشک ریختم و دستم را که جان نداشت ،تا صورت خیسم را پاک کنم . که بگویم حاج بابا دارم . خونه داره ...عمو هم دارم ...یک لحظه یادم آمد کمیل هم دارم .

***

روزتون خوش 🙂

مونا 😏

اردشیر 😡

کمیل 😌

مارال ...

صارم ها دوباره اومدن😡

تقدیم نگاه گرم شما 🙂