بعد بیرون آمدن از آبمیوه فروشی تا خانه ی ما ماشین گرفت و با من همراه شد .

می دانستم می خواهد عطا را مورد عنایت قرار بدهد . و من دم در زمانی که ماشین عطا را دیدم ، خواهش کردم که حرفی نزند . ولی امیر علی‌ بر خلاف حرف من ابرو بالا انداخت و داخل حیاط شد .

دست های گره زده عطا دم در ایستاده و ما را نگاه می کرد ، امیر را بیشتر مشتاق کرد .

سلام دادم و از پله ها بالا آمدم .

امیر علی نگاهش کرد :

-می شه یه پیراهن روی اون بر و بازوت بپوشی ...حالا پاهای پر پشمت قابل تحمل تره ...

عطا کنار رفت تا من داخل شوم :

-شما خونه تون کت و شلوار می پوشی اونوقت ...

شیرین نشسته بود و با شنیدن صدای امیر علی ذوق کرد .سلام شیرین دادم و از محدوده ی خطی مونس برای محافظه کاری عادت شیرین گذشتم .

امیر علی دکمه های لباسش را باز کرد . جوراب هایش را هم در آورد و دمپایی کنار در را پوشید تا خودش را به سرویس برساند .

به قدری خسته بودم که دلم می خواست از همین حالا می خوابیدم .

مهره های کمرم دلشان تنگ تخت نرم بود .

ولی عطا وارد اتاقم شد . لباس تنم بود ...شیرین نگران که لباس هایم را روی زمین یا تخت نگذارم ...و من سر پا ایستادم تا چشم های مخفی شیرین مرا ندیده ...

در را بست و همان جا کنار در ایستاد :

-با امیر اومدی ؟

بدون نگاه به صورتش ،گوشی را از کیفم بیرون آوردم : بله ...

-سر کار راحتی یلدا ؟

بعد چند روز دو شیفت و یک شیفت می پرسید :

-خوبه فعلا ...

-چیزی شده ؟

-نه ...

-چرا نگام نمی کنی پس ؟

مظلومیت صدای چرایش با طلبکاری دم درش چند درجه چرخش داشت ....پاسخش را ندادم ...چه می گفتم که گاهی با دیدنش دلم خواهان کنارت بودن بود ...می تپید و خواسته اش را می کوبید درون درگیرم از تو و با تو بودن ...و من فقط گاهی دلم را محل نمی دادم ...او که ندیده بود ...خواب بود ، آن تاریکی را ذهنم ثبت کرده بود ....زمانی که دلم خواب بود ....

-این چرا با توپ پر اومده و متلک می پرونه ...؟ !

سرم را بلند کردم . نگاهش ،آن نگاه که خواستم نباشد ، تمام صورتم را در برگرفت ...چرخید و چرخید .....خدا کند عطا هم مرا مثل امیر نشناسد .. نگوید چشمانت علامت سوالش برای چیه یلدا ؟...نگوید چرا و دلیل چرایش را مدل خودش بخواهد بداند ...عطا هم یک همراه بود ...مثل امیر تمام کودکی هایم را بود و بیشتر از امیر او را داشتم ....تمام لحظه های کودک بودنم را با عطا هم داشتم ....

-اومده بود خون بده ...با هم تا خونه اومدیم ...

-حالا باید هلک هلک می اومد وصال ...این همه پایگاه تو شهره ...

خودش هم بلافاصله ادامه داد :

-لباس بپوش ...پوشیده هم بپوش ...

گفت و رفت ...این برای من کنار امیر که بودم یا امیر بود غیرتش باد می کرد ...چرا آن شب برای کاوه غیرتش بالا نیامد ...و خاموش بود ...

بیرون که آمدم امیر علی را شیرین کنارش نشانده بود و لباس هایش هم تعویض شده ...هم قامت هم بودند و تی شرت و شلوار عطا تنش خوب می شد .

عطا هم سینی قهوه داغ را خم شد و روی میز گذاشت .

-بیا بشین یلدا ، سرد می شه ...

و به قدری سر پا موند تا من بنشینم و خودش را کنارم روی کاناپه دو نفره جا داد .دستش را هم به لبه پشتی من گذاشت . من زیر نگاه شیرین و امیر مقابلم نتوانستم جز پاهایم را جمع کنم با وجود این که عطا کنار گوش من نفس می کشید .

امیرنگاهش به من بود و با دقت نگاه به من داده و گوش به حرف شیرین سپرد .

-شوکت همش غصه تو رو می خوره امیر ...سنتون داره میره بالا ...اون دلتو صاف کن بریم این دختر آخری رو برات خواستگاری کنیم ...

خم شد و گرفته فنجان را برداشت .

شیرین دید حرفی نمی زند ادامه داد :

-تو برو ، راه رو برای پسرای ما هم صاف کن ...کاوه و عطا حتی طاها همه دلشون خواست دیدنت ...

وخندید ...

-یه مشت پیر پسر کنار گوشمون نشستین که چی آخه امیر ...

عطا هم خم شد قهوه را بردارد ، خودم سریع برای خودم برداشتم تا مقابل امیر او را حساس تر نکند .عطا جواب مادرش را داد:

-نه مامان ...من خودم وقتش بشه می گم برای ازدواج آماده ام ، کاری به امیر ندارم ...

امیر فوتی به داغی قهوه کرد و جرعه ایی نوشید :

-مشخصه آمادگی نداری ...

فنجان را لب نزده روی میز گذاشت ...سرد می خورد ...پا روی پایش انداخت . صندل پای عطا به من خیلی نزدیک بود .

شیرین از حرف عطا ذوق کرد و رو به عطا پرسید :

-مادر کسی مد نظرته ...؟!

در سکوت و بی حرفی گوش سپرده بودم و کمی نفسم از سؤال شیرین دیرتر آزاد شد .

-بله مامان ...فقط نپرس که نمی تونم اسم ببرم ...

امیر تکیه داد و من هل شدم از کارش که تمام قهوه را یک نفس بالا کشیدم و خم شدم و یک تکه شکلات هم داخل دهانم گذاشتم .

شیرین صورت خندان از خبر شاه پسرش ،به امیر گفت :

-ببین امیر عطا هم به فکر افتاده و یکی زیر سرش قایم کرده ...تو هم بجنب ...

-مگه مسابقه محله است ...من شرایطم فرق می کنه ...

-چه فرقی ،قربون قدت ...

-مامانم ...تنهاست ...سخت گیره ...دل خودم هم سخت گیر شده شیرین ...راضی نمی شه هر کسی رو قبول کنه ....

عطا متلکش برای امیر زیاد بود چرا ، آن هم فقط برای همراهی من و مهمان شدن :

-توقع هاتو امیر بگو بنویسم رو کاغذ تا تطبیق بدن این دخترای ثابت با هر کسی که برای جناب امیر جان گلچین می کنن ...

شیرین صدای عطایش تو بیخ کرد حرف و متلک عطا را :

-عطا جان ....مادر جدی باش ...

-جدی ام مامان ...مگه دختره که این همه ناز می کنه ...یه دفعه بگه چی می خواد شما هم هر شب متینگ چهره شناسی مورد های شوکت نداشته باشین ...

امیر علی را نگاه کردم . داشت برای چه کسی دفاعیه صادر میکرد . از که این همه در نبودش حمایت می کرد .

می دانستم بهانه است مادرش و دلش ...همه را می شد حل کرد ...در زمانی که دلش آن پرده را محکم روی پنجره نگاهش به همه کشیده بود ...نسرین را من دیده بودم ...دستم را گرفت و برد تا نشانم بدهد دختر نشسته در قلبش را ....

***

ممنون از همراهی شما 🙏🙏💖💖