****

حس سنگینی روی سینه ام باعث می شود به سختی آهم را بیرون بدهم.سرم درد می کند صدای مادرجان مرا از دنیای گذشته جدا می کند:

-آوا بیا... شام حاضره!

با شنیدن صدای مادرجان از جا بلند می شوم این آهنگ فراخوانی به صرف شام یعنی حاج ترابی اعظم اجلال نزول کرده اند.افکارم را پس می زنم الان باید بروم وحقم را طلب کنم.با دیدنِ آقا جان! به سمتش قدم بر می دارم.

-سلام!

مثل همیشه با مهربانی جواب می دهد:

-سلام بابا! خوبی!

چرا این کلمه ی خیلی آشنای غریب دست و پایم سست می کرد وتپش های قلبِ بیچاره ام را بالا می برد.یادم رفت برای چه خواستم ببینمش.مادرجان قابلمه به دست نزدیک می شود.

-راستی حاجی!بچه ها گفتن امسال شب عید مصادف شده با تولد آقا حضرت علی(ع) اگر اجازه بدین شما یه شب زودتر بیان تا به بقیه ی کارهاشونم برسن.

مادرجان می نشیند وآقا بزرگ کنارش.هنوز بالای سرشان ایستاده ام.

-بیا بشین مادر! امشب برای خودمون پرهیزونه گذاشتم برای تو شوید پلو وباتن ماهی می خوری که؟

با تمام آن نگاه هایی که وقت وبی وقت حواله ام می کند ومن هنوز بلد نیستم ؛معنایش کنم .این توجهاتش گیجم می کند. با فاصله می نشینم.

-چرا دور نشستی بابا بیا نزدیک...

رو می کند به مادر جان ! ومی گوید:

-همه رو وعده بگیر! خودتم یادت باشه امسال برای همه ی مردها یه چیزی بگیری.

مادرجان با خنده جواب داد:

-ای به روی چشم...فقط حاج آقا خودتونم باشید سلیقه اتون خوبه!

مردمک هایم به سمتِ آقا جان کشیده می شود.

-بله اگر خوش سلیقه نبودم که شمارو انتخاب نمی کردم.

به نیم رخ مادرجان نگاه می کنم ،خنده اش بند نیامده است.صورتش با آن همه چروک باز هم ملیح است خیلی زیبا نیست.بینیِ نسبتا بزرگی دارد .

-اِ ...وا !چی شده مادر چرا ماتت برده؟

-براش بکش بذار به اشتها بیاد...

مادرجان بشقابم را پر می کند.کاسه ی ماست را هم کنارش می گذارد.به دستانِ چروکش زول می زنم این مدت حتی یک بار هم نشده است کمکش کنم. نه ظرفی شسته ام نه جارویی زده ام.چرا؟این که لنگر انداخته ام وکنگر می خورم خیلی بد نیست؟

-سبحانم زنگ بزن بگو حتما بیاد.

-چشم حاجی چشم رو تخم چشمم!اتفاقا امروز ناهید خانم اینجا بود.

-به سلامتی! حاج مصطفی چه طور بود؟

-بهتره حالش...بچه ام یهویی هوا سرد شد سرما خورده.

نگاهم به سفره است وگوش هایم پیِ حرف هایشان.

-حاج خانم همچی می گی بچه ام که انگار حاج مصطفی دو ساله اشه...

می خندد با صدای بلندی.نگاه بالا می دهم ونفس عمیقی می کشم.

-حاجی!بچه هشتاد ساله اشم بشه بازهم برای مادر بچه ی دوساله است...

گوشه ی لبم را به بازی می گیرم.یعنی من هم برای مادرم هنوز همان دختر دوساله هستم که نگرانم است و برایم تصمیم می گیرد...ای کاش لااقل تصمیماتش در پی احساسی مادرانه بود نه از روی خودخواهی وروکم کنیِ دیگران!

****

امروز از صبح مادرجان در تکاپو است،صفورا خانم هم به کمکش آمده است . من در حیاط نشسته ام و به آسمان نگاه می کنم. صدای گنجشک هایی که برای یافتن دانه ای سرو صدا راه انداخته اند.نگاهم به باغچه ای زوم می شود که همچو عروسی در میان گلدان های شمعدانی مادرجان! می درخشد...خاکِ تازه اش با بوته های شمشادهای مرتب شده اش ،برای نشستن زیر سایه ی درختِ بلند تازه جوانه زده اش! روح آدم را نوازش می دهد.مادرجان !چند نوع غذا تدارک دیده است از مرصع پلو برای حاج صمد شوهر عمه فروغ تا سبزی پلو ماهیِ شوهر عمه فریبا! سوپ جو برای عموی بیمار و فرنی دخترِ نیما...سالاد و ماست ونعنا با تزئین غنچه های ریزِگل محمدی.بوی قرمه سبزیِ محمد طه و معین جانش!از همه مهم تر ته چین مرغِ محمد سبحان که حتما باید زرشکش بیشتر باشد، فضا را پر کرده است و دیگر اثری از بوی وایتکس وتمیز کننده به مشام نمی رسد.کلا برای مردهای خانواده تدارک دیده تا زن هایشان!خنده ام می گیرد،بیچاره زن ها که بسازو قانع هستند،کی برای غذا غر زده اند؟ این مردها هستند که همیشه شاکی و طلبکارند.

-آوا خانم!خانم بزرگ می گن تشریف بیارین داخل سرما می خورید.

نیم بندی نگاهش می کنم وسری تکان می دهم.امروز نهار سبکی خورده ام ودلم ضعف می رود.

هرچه مادرجان! اصرار کرد، از خورش فسنجان بخورم قبول نکردم.میلم به غذا نبود.با آن که راضی نبودم به داخل خانه رفتم.مادرجان باگوشی حرف می زد وراه می رفت.به اتاق رفتم وگوشه ای دراز کشیدم.به موبایلم نگاه کردم چند تماس داشتم.صفحه را باز کردم .با دیدن نام مادرم بی مکث شماره اش را گرفتم.

-الو مامان!

-الو آوا کجایی؟

لبخند به لب جواب می دهم:

-خونه ی آقاجون اینا!

-اونجا چه غلطی می کنی؟

با بغض جواب می دهم:

-می خوای چه غلطی کنم...گند زده شده به زندگیم...سبحان....سبحان!

-ولش کن اون اُزگَلِ عوضی رو...امشب بیا خونه ی مهشید همه جمعیم...!

اشک هایم راه پیدا می کنند وسر ریز می شوند.

-بعد این مدت تماس گرفتی...که فقط بگی بیام مهمونی...نمی خوای حالم وبپرسی...نمی خوای بدونی تو این مدت چه به روزم اومده.

صدای کلفت ودورگه اش حتی خط های ماهواره ای را هم خراش می دهد چه رسد به پرده ی گوش های حساس من را!

-حالت وکه چن باری زنگ زدم از دختره اون پتیاره خانوم پرسیدم...

ابرو بالا می دهم:

-از کی؟

-از همون دخترعمه ی ایکبیری ونچسبت...همون دختره نرگس خااانم!

نفس صدا داری می کشم.

-چکار می کنی میای یا نه؟

-نمی دونم.

-دلم برات تنگ شده...هر طور شده بیا.

همین جمله ی ساده و کوتاه ؛دلِ کوچک وتنگ شده ی مرا چنان به تلاطم می اندازد که اگر می توانستم همان موقع به سویش پرواز می کردم.مامان گفتنم در میان گریه ام گم می شود. و مهلقا بی حوصله خداحافظی می کند و بوق اشغالی که خبر از پایان مکالمه امان می دهد.تا شب دل دل می کنم ومدام گوشی ام را چک! اصلا از یادم رفته است که امشب بعد از چند روز می خواهم سبحان را ببینم.با آن که حوصله ای ندارم ،لباس مرتبی می پوشم ودستی به سر و صورتم می کشم.امشب باید دلش را بسوزانم . لباس زیادی همراهم نبود ومادر جان مجبور شده بود وقتی برای خرید رفته بودیم، چیزی هم برای امشب من تهیه کند این را آقاجان! خواسته بود.دیروز کلی بازار تجریش را چرخیده بودیم. اگر به اصرار آقا جان نبود من نمی رفتم ولی او طوری خواسته اش را گفت که نتوانستم قبول نکنم.شومیزِ سبز رنگ و خوش دوخت با دامنی بلندی!سلیقه من نیست ولی قشنگ است.شالِ زرشکی را خودم انتخاب کرده بودم.چرخی در آشپزخانه می زنم.صفورا نیم ساعتی است که رفته آن هم با دستی پر!مادرجان گره ی روسری ابریشمی اش را محکم می کند وپیش می آید.

-آوا مادر!عمه فروغت زنگ زد سرکوچه هستن...چایی بریز یک کمی خنک بشه...حاج صمد خنک می خوره.

بی حرف به سمت سماور می روم ،استکان های کمر باریک لب طلایی را پر از چای می کنم وقندون طلایی را هم کنارشان جای می دهم،صدای زنگ آیفون که به صدا می آید مادرجان لنگانم شفا یافته به سمتِ در پرواز می کند.مادرجان!نمونه ی یک مادرعاشق است...!دقایقی نمی گذرد که صدای احوالپرسی اشان را می شنوم. ریتم قلبم تندتر می شود. میان قاب در آشپزخانه می ایستم. حاج صمد وعمه باهم وارد می شوند وبعد روبوسی با مادرجان به سمت نشیمن می روند بلند سلام می کنم وبه طرفم می چرخند.حاج صمد با لبخندی گشاد وعمه با ابروانی بالا رفته جوابم را می دهند.نیما وسارا که وارد می شوند سینی را کنار میز ورودی آشپزخانه می گذارم و سانیا را بغل می گیرم.ساره دیگر دختر نیما هم دوان دوان می آید.هردو را د رآغوش می گیرم.

-خوبی آوا جان!

سربلند می کنم وسارا را می بینم با چادری که قاب صورتش است،خیلی ملیح وناز شده .

-خوبم!

نیما خندان نزدیک می شود.

-خوبی دختر دایی!

با لبخند جواب اورا هم می دهم. هنوز جاگیر نشده اند که صدای زنگِ آیفون یکبار دیگر بلند می شود این دفعه نیما در را باز می کند و خوانواده ی عمو وارد می شوند.عمو به محض دیدنم چنان سخت در آغوشم می گیرد که صدای استخوانهایم را می شنوم صدایش همراه بغضی مردانه کنار گوشم از حال واحوالم می پرسد. اما چه قدر دیر!! زن عمو همان طور سر وسنگین است ومحمد طه با صورتی هفت تیغه و لباس شیک جلو می آید.

-بیا زن داداش ببین برات چی خریدم.

بسته ی شکلات تلخ را مقابلم می گیرد.

-هنوزیادته!؟

-حالت خوبه؟بابا همه اش چند وقته ندیدمت...درسهام سنگین بود...بخور نوش جونت!

ساره با سر وصدا از طه همان شکلات را طلب می کند به او اشاره می کنم که به او هم سهمی تعلق می گیرد و آرام می شود.ندا وهمسرش وارد می شوند وتازه آن موقع می فهمم که ندا باردار است ،درک می کنم از خبر ندادن به من!شاید با خودشان فکر کرده بودند آنوقت غصه ام می گیرد از...نداشتن امیر یل!ورود عمه فریبا وخانواده اش با آقاجان یکی می شود ودیگر جمع تکمیل می شود.مادرجان می پرسد از عروس وداماد جدید ونرگس با شیطنت جواب می دهد که رفته اند دوری بزنند.با اضطراب عقربه های ساعت را دنبال می کنم.هرچه به آمدن سبحان نزدیک تر می شوم حالم منقلب تر می شودپشت صندلی آشپزخانه می نشینم و به صحبت هایشان گو ش می دهم همه اش در حول وحوش جشن ومراسم حرف می زنند.

-نمیای بیرون.

چشم از ظر ف سالاد می گیرم وبه نرگس نگاه می کنم.

-بهتر شدی؟

با سر جواب می دهم.لبانش کش می آیند.

-وای نمی دونی این سها چه شوهر ندیده ایه...ببین خُلها رفتن محضر تعهد دادن اگر آزمایشهاشونم بهم نخورد بدون درخواست بچه باهم زندگی کنن...وای !مامانم داشت اتیش می گرفت.

-جدی؟

-آره بابا! معین زده به سیم آخر...مخصوصا با اون یقه جر دادنهای سبحان دیگه کوتاه نیومد...خدایی سبحانم قاطی می کنه خیلی وحشتناک می شه ها...

یک وری می خندم خدا راشکر یکی لااقل به این قضیه اعتراف کرد.

-به چی می خندی؟

-هیچی...! به دیوونه بازیهای سها ومعین!

-آره والله!خل شدن...البته بگما...به قول معروف جیششون نگرفته تا عاشقی یادشون بره...

لب بر می چینم:

-اخلاقای سها هم به تو سرایت کرده...فکر نمی کنی ضرب المثل چیزه دیگه ای بود؟

با صدا قهه قهه ای می زند.

-آره والله کلا منم شدم مثل خودش...دختره !خیلی سرخوشه! قراره بیان طبقه ی بالای ما زندگی کنن هرچی شرط وشروط بابای من و دایی گذاشتن جفتشون گفتن باشه،شوهرندیده ایه...اصلا باورت نمی شه؟

سر خم می کنم و چشم به میز می دهم.آهی می کشم.سکوت را با پرسشی می شکند:

-آوا! جریان تو سبحان چی شده؟یعنی می خوام بگم...اصلا چرا این طوری شد؟

دستانم را می گیرد ومنتظر می ماند.

-قصه ی ما به سر رسیده نرگس جان دیگه حرفی نمونده.

-آخه!

محمد طه وارد می شود وبا صدای بلندی می گوید:

-بدویید عروس ودوماد اومدن!

نرگس نیشش تا بناگوش با زمی شود.

-بدو آوا!!!

*****