‌خیابان ها برایش آشنا بود. چیزی درون قلبش جا به جا شد. نمیخواست جایی برود که او را یاد خاطرات گذشته می انداخد. ته دلش کسی دروغ گو خطابش کرد. میخواست با خودش روراست باشد. دلش برای عمو هرمزش تنگ بود. برای ریما و رامین هم. حتی خاله فروزانش را انقدری سفت در آغوش نکشیده بود که دلتنگی اش کمی رفع شده باشد. به افکارش پوزخندی زد و با خودش گفت خب راحت بگو دلم برای همه شان تنگ شده الا "او" یی که پشت فرمان ابرویش را در هم کشیده!

روزبه با ریموت در حیاط را باز کرد. درخت ها سر جایشان بودند حتی همان تخت چوبی زیر درخت گردو!

لبخندی زد. یاد بچگی اش افتاد. چقدر عمو هرمزش عصر های جمعه زیر همین درخت گردو بساط چیپس و پفک برایش پهن میکردو در جواب اینکه چطور هم عمویش میشو هم شوهر خاله اش، برایش توضیح میدادسعی میکرد بهش بفهماند و چقدر نمیفهمید آن زمان حرف عمویش را و چقدر عموهرمزش سربه سرش می گذاشت سر قضیه خنگ بودنش!

روزبه پیاده شد و در سمت فروزان را باز کرد. به آرامی شانه اش را تکان داد

_ قربونت برم. رسیدم.

فروزان تکانی به خودش داد.

نگاهش را از لبخند زیاد از حد جذاب روزبه گرفت و کیفش را برداشت و پیاده شد. حوصله قربان صدقه هایشان را نداشت.

فروزان به کمک روزبه پیاده شد. مستاصل همان جا ایستاد. کمی این پا و آن پا کرد و بلاخره گفت

_ من برم دیگه.

فروزان با ناراحتی و روزبه بدون هیچ حسی، سمتش برگشتند. فروزان دست روزبه را پس زد و جلویش ایستا د معترضانه گفت

_ ناراحتم نکن پریماه. قول دادی زیر قولت نزن.

هیچ قولی به یاد نداشت . حرف مغزش را به زبان اورد

_ من قولی به کسی ندادم.

قدمی عقب رفت و ادامه داد

_ تا اینجاشم به خاطر شما اومدم.

فروزان قدمی جلو گذاشت و فاصله را جبران کرد

_ پس تا اخرش به خاطر من بیا. قد ۱۱سال حرف دارم باهات عزیزدلم.

پوزخندش را عقب راند. اگر ۱۱ سال زندگی اش را برای فروزان تعریف میکرد قطعا کارش به Icu که هیچ کارش به تیمارستان مکشید یا سر به بیابان میگذاشت. از گوشه چشم روزبه را دید که عقب گرد کرد و داخل خانه شد. مردک احمق! هیچ چیز را به خودش نمی گرفت. همین بی تفاوتی و خشک بودنش دق اش داده بود. فروزان از حالت گیج اش استفاده کرد و دستش را کشید

_ بریم تو. نهار میخوریم. حرف میزنیم. هرمز دلش برات خیلی تنگ شده پریماه. رو حرفم نه نیار قربونت برم

لحن پر التماس فروزان دلش را به درد آورد قدمی جلو گذاشت که صدای باز شدن در حیاط متوقفش کرد. هر دو سمت در برگشتند. فروزان زمزمه کرد

_ رامین این وقته صبح چرا اومده خونه؟

ترس فروزان را درک نکرد. سری تکان دهد و منتظر ماند رامین پیاده شود. لبخند کمرنگی زد و زیر لب اسمش را خواند.

رامین پیاده شد. شلوار جین سرمه و تی شرت به همان رنگ را تن کرده بود. عضله بازویش در ان تیشرت به شدت خود نمایی میکرد. پوستش را برونزه کرده بود و برخلاف روزبه که همیشه کت و شلوار تن داشت و رسمی میپوشید. قدش بلند بود بلند تر هم شده بود. کوله اش را از صندلی عقب برداشت و در را بست. متوجه اش شد. ایستاد و چشمانش را تنگ کرد و رویش زوم‌کرد. لبخندی به رویش پاشید او تنها عضو خانواده عمویش بود که در هیج اتفاقی دست نداشت. کوله اش را زمین گذاشت البته شبیه پرت کردن بود تا انداختن!

قدم های محکمی برداشت. فقط نمیدانست اخم عمیقش دیگر چه صیغه ای بود!

فروزان دستش را محکم کشید. متعجب سمت فروزان نگاهی انداخت. فروزان با صورتی یک دست قرمز به نزدیک شدن رامین خیره شده بود.

به سمت رامین برگشت. به یکباره دست رامین روی گونه چپش فرود امد. انقدر محکم سیلی زد که صورتش به سمت راست خم شد. همه جای صورتش میسوخت. به کف حیاط خیره شد توان بلند کردن سرش را نداشت. فروزان دستش را رها کرد . دستش را روی قفسه سینه رامین گذاشت و به عقب هل اش داد و ناباور گفت

_ چیکار کردی رامین

رامین فروزان را نادید گرفت و صدایش را روی سرش انداخت

_ با چه رویی برگشتی زنیکه ی پتیاره ؟

نگاهش را از کف زمین گرفت. با چشمانی از حدقه بیرون زده به رامین خیره شد. چه گفته بود؟ " پتیاره" ؟!

زبانش را روی لبش کشید. هنوز سمت چپش میسوخت .

خواست حرفی بزند. رامین به شانه اش ضربه محکمی زد، انتظارش را نداشت و روی زمین افتاد تمام مقاوتش از بین رفت. چشمانش پر از اشک شدند و قطره قطره راه گونه اش را پیش گرفتند. فروزان به گریه افتاد از زیر بغل گرفت و بلندش کرد. رامین که تازه داغ کرده بود گفت

_ بعد این همه سال برگشتی که چی؟ هر غلطی دلت خواسته کردی، با هر بیشرفی گشتی، ابرو خان داداشمو بردی، شبت و با هر کس و ناکسی صبح ..

صدای بلند رامین در فریاد بلند بالای روزبه گم شد. انقدر صدایش بلند بود که همه پرنده ها را هم پراند!

_ دهنتو ببند تا خودم زحمت بستنشو نکشیدم!

رامین در جا خفه شد. میدانست چقدر حرف روزبه برای رامین برو دارد. جان رامین به جان خان داداشش بند بود بس!

مانتو خاکی اش را تکاند. از فروزان که در شوک حرف های رامین بود فاصله گرفت. روزبه با قدم هایی محکم نزدیکشان شد. به یکباره سمت رامین پا تند کرد. دستش را به قصد سیلی بلند کرد. به خودش جنبید و باصدای مرتعشی فریاد زد

_ ولش کن!

روزبه با چشمانی قرمز سمتش برگشت. قفسه سینه اش به سرعت بالا و پایین میشد. هر چه رگ در گردنش بود ایستاده، اماده از جا کنده شدن، بودند!

جلو رفت . پوزخندی زد. نگاه حقیرانه ای سمت روزبه حواله کرد

_ لازم نکرده رگ غیرتت باد کنه جناب همسرسابق! خودم میتونم از خودم دفاع کنم به هیچ غریبه ای هم احتیاج ندارم.

مردمک سرگردان روزبه بالاخره از پا افتادند. پره بینی اش از شدت خشم باز و بسته میشد. طعنه کلامش را فهمید. دستش پایین افتاد.

گوشه چشمش را کمی فشرد و به خودش مسلط شد. به رامین که سکوت اختیار کرده بود گفت

_ تو تنها کسی بودی که راستکی دلم براش تنگ شده بود! میشنوی چی میگم... میگم" بود" چون الان دیگه اون یه نفر تو نیستی! تو هم رفتی ردیف بقیه... اون پشت پشت ها....

انگشت اشاره اش را چند بار به شانه رامین کوبید و ادامه داد

_ ببین برادر شوهرِ سابق، درست حدس زدی! هر چی که گفتی حقیقت داره! من همون زنیکه پتیاره تو مغزتم! ولی اینو بدون من هر زنِ نانجیبی باشم مسببش خان داداشتِ! اگه حرفمو قبول نداری از خودش بپرس! فک کنم ۱۱ سال سکوت خسته ش کرده.

سمت روزبه برگشت و ابرویش را بالا برد و گفت

_ مگه نه؟!

کیفش را روی شانه اش محکم کرد. از فروزان متحیر خداحافظی کرد و از خانه بیرون زد.

بغضش را قورت داد. حرف های رامین برایش گران تمام شد. دلش برای خانه کوچکش تنگ شد. ای کاش زود برمیگشت و از این عذاب راحت میشد. دلش بالکن دوست داشتنی اش را میخواست و سیگار کشیدن های یواشکی اش با موقرمز!

گوشی اش را از کیفش بیرون کشید شماره عماد را گرفت سعی کرد به خودش مسلط باشد.

_ پری ماه

نفسش را به سختی بیرون داد

_ عماد میخوام برگردم!

با لحن عماد مور مورش شد و خون در رگ هایش به جریان افتاد:

_ پری ماه...دیشب نخوابیدم! شاید امشبم نخوابم! ولی فردا ‌شب حتما میخوابم!حتما!

لبخندی به تاکید " حتما" اخرش زد. این یعنی برایش بلیط جور میکرد و فردا شب به جایی برمیگشت که متعلق به او بود! حصار امنش، بین دو بازوی خالکوبی شده عماد!

.................