امروز بعد از رفتن عطا که او هم بهانه را برای خودش تراشیده بود و رفتن شیرین را بیشتر برایم سنگین کرده بود .

در بی صدا ترین حالت ممکن به کارهایم رسیدم . برای خالی نبودن کلامم به تلفن شیرین جواب دادم . رسیده بود و راضی بود و از کنار نوه هایش بودن لذت می برد . می گفت عصر هم به سر مزار کاوه خواهد رفت . گوش به حرفش دادم و سعی کردم فاصله ها نگذارند تنهایی ام را حس کند .دور بود و لابلای حرفهایش نگران من می شد .

تنهایی ام را بیشتر از هر زمان دیگری حس می کردم . مثل صنم خوابیده روی تخت آی سی یو ... او هم مثل من تنها بود . تا به حالا پرستار می گفت یک دختر نوجوان چند دقیقه ایی می آند و می رفت .

خدمات بخش لباسش را تعویض می کرد . چشمانش باز بود و ماسک آبی رنگ روی صورتش را پوشانده بود . غذایش هم گاواش می شد و از راه بینی به گلویش می رفت . اطراف تخت را با تعجب نگاه می کرد . یک دستش را هم به لبه تخت بسته بودند . حتما برای بیقراری و بیرون کشیدن ماسک دستش بسته بود . دست دیگرش بی حرکت کنارش بود . جای تزریق آنژیوکت کبود شده بود . نزدیکتر رفته و کنارش ایستادم . دکتر معالجش نبودم . ولی صفحه مانیتور را نگاه کردم . ضربانش نرمال شده بود . اکسیژن ریه هایش هنوز پایین بود . پیچ اکسیژن ورودی را یک دور دیگر باز کردم . و با دیدن برگه شرح حال دمای بدنش را هم چک کردم . آخرین ثبت تب بدنش ۳۸ بود . با چشم هایش دنبالم می کرد . موهای سفیدش و نگاهش و اسمش آرامشی به حال من می داد . با وجود خستگی از صبح و حال پریشانم صنم خوابیده آرامم می کرد .

خم شدم و دست به موهای کنار گوشش کشیدم . پلکی با مکث بست و باز کرد . خوبی با خنده ی کوتاه کنار سر و گوشش زمزمه کردم .

_دکتری مگه ؟ ...

خنده ام کش آمد . صدایش از ماسک اکو می شد . بله ی آهسته ایی گفتم و از اتیکت کنار سینه ام اسمم را خواند و دوباره با چشم بی فروغش نگاهم کرد و لبخند زد .

دست آزادش را بالا آورد و خال گوشتی کنار لبش را نشانم داد .

_اینو برام در بیار ..

چشمم سمت خالش کشیده و خنده ام بیشتر شد . دستش را بالا تر تا صورتم آورد و دست به گونه ام گذاشت .

_نازه صورتت ...چینی ..

از کنار گوشش به پیشانی اش سرم را بردم و کوتاه بوسیدمش . پیشانی اش عرق کرده بود . نگاه و چشمش به دست من از کمد کنار تختش دستمال مرطوبی بیرون آورده و روی صورتش کشیدم . از کارم لبخندی زیر ماسک برایم زد .

مادربزرگ نداشتم و دوست داشتم مادربزرگم می شد . لرزش گوشی ام روی ویبره در جیب روپوشم حس کردم . نور صفحه از جیب روپوشم بیرون می زد . دستمال را روی کمد گذاشتم و عکس عطا روی صفحه نقش بست . صنم دید و خندید و من دکمه بغل گوشی را فشار دادم :

_شوهرته ؟

لبم از شوهر بودن عطا بیشتر کش آمده و دلم دردش آمد :

_دوستم داره ...

سرش را بیشتر کش داد :

_ببینمش ...

دست بردم و دنبال تصویر عطا روی اسمش انگشتم را گذاشتم . روی لبهای خندانش دستم ماند و نشان صنم کنجکاو دادم .

_تو خوشگلتری ...

عطایی را که جایگاهش خاص بود با من مقایسه کرد و پرسید :

_دوسش داری ...

گوشی را پایین تر آوردم و رو به نگاه و لب های پشت ماسک صنم گفتم :

_دوسش دارم ...

پرستار قرص هایش را در هاون کوبیده بود و می خواست برایش گاواش کند ...

عقب ایستادم و گوشی دستم نگاهش کردم . عطا بلند بلند اسمم را صدا می کرد ...‌از بخش بیرون رفتم و کنار صندلی های سالن جواب عطا را دادم :

_یلدا کجا بودی ...

خنده ام روی صورتم جمع شد : آی سی یو ..

_بعد هم می ری با بیمارش در مورد دوست داشتن حرف می زنی ..

آهسته صحبت می کردم :

_خاص بود عطا ...سلامتی رسیدی ؟...

_بله خانم خاص...نرسیده تو اتاق خواستم باهات حرف بزنم ..

لبم را گزیدم : چقدر طول کشید رسیدنتون ؟

_خیلی دورتر از شهره ...کی برمی گردی خونه؟ ...

_منتظرم با دکتر صحبت کنم برای جابجایی شیفتم بعدش می رم ...

_یلدا برو خونه امیرعلی هم هست ...بذار منم خیالم راحت باشه ...اونجا هم خونه خودمونه ...تا بیام ..

_عطا می خوام یه مدت شب باشم ...

_یلدا ، شوکت به مامان می گه اونم ناراحت می کنه و شیرین دوره ازمون ...

_پس نگه می دارم شب کاری هام تو اومدی ...

ندیده می دانستم کنار چشمش جمع شده است .

_اشکالی نداره خانم من عاشق شیفت شبم ..

_نظرم عوض شد عطا روزا بهتره فکر کنم ..

دور بود و دلم خواست کمی بدجنس باشم ..

_دوست داشتم الان اونجا باشم یلدا ...

لبم را از شرم دوست داشتنی های عطا گزیدم .

_البته اونجا هستم با انبر و سوخت و سوز از زبونت حرف میاد بیرون ..

سرخ شده بودم . نه از حرارت آفتاب و خورشید و ظهر تابستانی بلکه از گرمای محبت عطا صورتم گر گرفت .

_یلدا می دونی که ازت دورم ...

_دوری و ازت منم کلی دلخورم عطا ...

_من باید باشم و تو جلو زدی خانم دکتر ...

_می دونم...ولی رفتی و نموندی ...

_رفتم تا دلت تنگم بشه یلدا و تا حرفی زدم دلت تنگ بشه و قبول کنی خانم ...

داشتیم با دور شدن ها از هم گله ها می کردم ...

از پله ها پایین رفتم و گوشم به حرفهایش بود . اگر سوار آسانسور می شدم تماسش قطع می شد .

_یلدا چرا نفس نفس می زنی ؟

پاگرد طبقه سوم را هم رد کردم :

_تو راهم ...

_گله هاتو بگو بزارم سر چشمم و اونوقت گله هامو تو چکارشون می کنی ...

لب گزیدم و نخواستم به زبان بیارم جایی که گله هایش رفته بود . منتظر بود و من به طبقه اول رسیده بودم .

_نمی تونم بگم جاشون رو ..

خندید و خسته صدایش شاد بود .

_حالا که فکر می کنم می گم چرا اومدم و گذاشتم گله هات بلاتکلیف بمونه...

در اتاق را باز کردم . و داخل شدم . کسی نبود و تکیه به کمد چوبی زده از خوشی حرفش سکوت کردم . کاش عطا تا زمانی که برمی گشت برایم حرف می زد . گله هایم را به چشم می گذاشت و من تمام وجودش را در خودم جا می دادم . بالا نشسته بود . هم خودش و هم گله های پشت سر هم ردیفش مهمان و میزبان من بودند .

دید بیشتر در سکوت حرفهایش هستم خواست بروم که امیر علی قرار هست بیاید و من را ببرد . گفت با احترام به خانه شان می روی ...

نمی دانست که من بدون خانه بودم و چند خانه در اطرافم . کاش هیچ کس مثل من نداند راه خانه اش کجاست . راه بلد باشد و برای عطایی نگران پشت تلفن و دور دست ها از رفتنش او را مطمئن کند . بهترین آرزوها برای دلهای هم درد و رنگ من بود ...

***

روزتون خوش 🙂🙂

همیشه یکی هست که حالمون با اون خوب باشه ....مثل یلدا و عطا ...مثل یلدا و صنم ...

عطا و صنم های زندگی مون زنده باشند و حال ما رو خوب کنن 🙂🙂😍😍

از همراهی خودتون و نظرهاتون و لایکاتون سپاسگزارم 🙏🙏❤️❤️