علی رضا خان همچنان مشغول توضیح بود و فقط مهتاب بود که متوجه نگاه های حسرت دار زن عمو ثریا شد ، نه به خانه و زندگی جاری اش که به کارگرهای که مشغول کار بودند . مهتاب متوجه پسر لاغر اندامی شد که موقع ورودشان با پدرش هم سلام علیک کرده بود و تازه او را شناخت .

علی پهلوان بود که قدش بلندتر شده بود ، ولی هنوز هم لاغر و استخوانی بود تا حدی که از زیر پیراهن استخوانهای شانه هایش بیرون زده بود وقتی که خم شده بود و آجرها را بار فرغون می کرد ؛ پدرش هم بود و احتمالا علی برای کمک به پدرش تابستان را کار می کرد .

مهتاب غصه اش گرفت از چیزی که می دید و فکر کرد چقدر برای زن عمو سخت هست این صحنه ای که می دید. خانه ای که می توانست متعلق به خواهرش باشد جایی بود که خواهرزاده اش و شوهر خواهرش در آن بعنوان کارگر کار می کردند .

ساخت خانه به مراحل ظریف کاری رسیده بود ، علی رضا خان و آقا غلامرضا سنگ تمام گذاشته بودند . مهتاب می دانست که برای ساخت چنین خانه ای فقط پس انداز پدرش و وام و حقوق کارمندی کفایت نمی کند . بلکه خان عمو هم کمکشان کرده ، البته که از همان سهم زمینهای که حاج رحمان قبل فوتش سخاوتمندانه همه را به پسر بزرگش بخشیده بود ؛ فقط به یک شرط که حق فروششان را ندارد و باید همیشه حواسش به برادرش و خواهرش و بخصوص مادرش باشد .

حاج رحمان مرد دست و دلباز و ثروتمندی بود . همان وقت هم که زنده بود خوب به داماد و پسرهایش کمک کرده بود . ولی بعدها که علی رضا نامزدی اش را با دخترخاله اش بهم زد از پسر محبوبش دل چرکین شد . اینها را بعدها مهتاب از عمه شفیقه شنید که یک روز پای صحبتش نشست تا قضیه نامزدی پدرش را بشنود و عمه شفیقه گذشته را تمام و کمال برایش تعریف کرد ، البته تا جایی که می دانست و خبر داشت .

داستان آقا جان را از وقتی که بیست سال داشت و بعد اجباری رعیت زمینهای اربابی بود . برادر بزرگش ایوب چند سال پیش رفته بود تهران برای کار و آن اوایل گاهی کمک خرجی هم می فرستاد که بعدها این کمک خرجی قطع شد و حتی نامه و کاغذی هم نفرستاد یکی از دوستهایش که همراهش در تهران کار می کرد ؛ خبر آورده بود ، ایوب برای کار رفته بندر و بعدها حتی خبری هم از ایوب نشد .

همان وقتها بود که رحمان پا به پای عموی اش بجای پدر از کار افتاده اش روی زمین اربابی مشغول کار شد که خواهرش را بفرست خانه بخت . خواهرش با یکی از فامیلهای دورشان در تهران ازدواج کرد و رفت پایتخت . خواهر کوچکش هم سال بعد زن پسر دایی اش شد . حالا بارشان سبک شده بود و فقط یک برادر و خواهر در خانه داشت که پدرش فوت می کند .

بعد پدر چند سالی هم کار می کند و زندگی برادر و خواهرش را سروسامانی می دهد . بعد با دختر همان عمو ازدواج می کند . ازدواجی که به سرانجام نمی رسد ، چون دختر عمویی بیچاره اش سر زا می رود و بچه هم بعد چند روز از دنیا می رود . غم فوت زن و بچه رحمان را آشفته می کند و رحمان زمستان و تابستانش را پناه می برد به کار. فصل پاییز و زمستان که فصل استراحت و بخور و بخواب کشاورز جماعت بود ، رحمان راهی تهران می شد و به کمک شوهر خواهرش در میدان تره بار یا هر جایی کارگر روز مزد لازم بود ، مشغول می شد .

از این کار کردنهای بی وقفه هست که رحمان پس انداز خوبی جمع می کند و همین پس انداز در همان دوران اصلاحات اراضی و تقسیم زمین ها به کارش می آید . زمینهای خوب و حاصلخیزی نصیبش می شود و رحمان دل به کار می دهد و کار می کند . تا جایی که بعد چند سال خودش نیمچه اربابی می شود صاحب ملک و زمینهای حاصلخیز و عالی ، همان سالها مادر پیرش دختر جوان و خانواده داری را برایش انتخاب می کند . دختری که نصف رحمان سن دارد . ولی موقعیت جدید رحمان خانواده خوش نام دختر را راضی به این ازدواج می کنند .

قیز خانم دختر بزرگ بازاری خوش نامی بود که کارگاه فرش بافی هم داشت . در آن سالها بی سوادی ، قیز خانم و خواهر کوچکترش همراه برادرهایش به مکتب می رفتند و به همین خاطر قیز خانم در زمان خودش زن تحصیل کرده و باسوادی بود که بیشتر از زنهای دور و برش می فهمید ، زندگی خانم ننه و آقاجون با همه پستی و بلندی ها نتیجه اش یک عمر خوشبختی و بچه های سالم و صالحی بود که بار آورده بودند.

✫✫✫✫✫✫✫✫✫✫✫

اولین اینکه شاید متوجه شده این اول داستان که مهتاب به خونه خودشان پناه برده بود برای مرور خاطراتش همان خونه ای که علی رضا خان با عشق و علاقه ساخته ، بوی نم و کهنگی گرفته و درش بسته مانده.

نمی دونم چرا این بخش داستان را که می نوشتم تو پس زمینه ذهنم شعر معروف خان ننه شهریار بود . نمی دونم این شعر رو شنیدین یا نه . ولی اگه آشنایی به زبان ترکی دارین حتما بخونین شعریه که با هربار خوندنش من گریه ام می گیره از بس که پر احساس قابل لمسه . شهریار مادربزرگی داشته که بهش خان ننه می گفته و بهش وابسته بود وقتی خان ننه مریض میشه و فوت می کنه شهریار ر و که بچه بوده می فرستن روستا وقتی برمی گرده می بینه رختخواب خان ننه و البته خودش نیست وقتی می پرسه خان ننه کجاست بهش جواب می دن خان ننه رفته کربلا شهریار می حواد اونم ببرن که می گن ت بچه ای قران رو بخون و تموم کن تا تو رو هم کربلا راهت بدن شهریار بزرگ میشه بارها قران رو ختم می کنه ولی خبری از خان ننه نمیشه ....