چشمانش را روی دوستش ثابت نگاه داشت و محکم و دستوری گفت:

-درنا رو بذار تو پروژه.....ازش ایراد بگیر.....حجم کارش رو دوبرابر کن!

وحید مبهوت با چشمان درشت شده گفت:

-می فهمی چی میگی؟ من و حامد و سیما به زحمت از پسش بر میاییم و تو میگی درنا......نمیشه رادنوش.......کار خراب میشه! درنا این روزا میزون نیست اصلا ً!

رادنوش مصر و ثابت قدم تکرار کرد:

-درنا رو بذار کارت نباشه! مخصوصا حجم زیادی بده که مجبور باشه تو خونه کار کنه و طرح بزنه! من خودم حواسم بهش هست! اونی که بهت میگم انجام بده!

وحید لبخندی زد و گفت:

-این شد یه چیزی! اگه خودت یه پای کار رو بگیری حله!

نیم لبخندی زد :

-خیالت راحت خودم حواسم هست اما تو اینو به درنا نمیگی و فقط ازش کار می خوای! یه کم جدیت....یه کم فشار.....همین!

راه دیگری به نظرش نمی رسید.باید درنا احساس مفید بودن می کرد.شاید با سرگرم بودن و کار کردن دیگر این افکار مخرب به سراغش نمی آمد.

در سالن وقتی وحید موضوع را مطرح نمودغیر از درنا چشمان حامد و سیما هم گرد شد.درنا من و منی کرد:

-آقا وحید....من هنوز اونقدر وارد نشدم و.....

وحید با لحنی که درنا تا حالا نشنیده بود جواب داد:

-تا کی؟ من برای استخدامت حمایتت کردم و گفتم طرحات خوبن......نمی تونم که تا ابد بذارم فقط کارت ویزیت بزنی......بالاخره چی؟ باید از یه جایی شروع کنی......شده اضافه بمونی یا تو خونه کار کنی باید تو این پروژه باشی!

-آقا رادنوش......

- اختیار این پروژه با منه نه با رادنوش!

سیما خواست دخالت کند:

-وحید آخه.....

-سیما لطفا ً! اجازه بده من کاری که فکر می کنم درسته رو انجام بدم! این پروژه سنگینه! فکر کن چند محصول کنسروی دارن چقدر خشکبار و حبوبات......فعلاً درنا اضافه میشه به کار اگه لازم بود بچه های دیگه هم میاریم!

درنا عصبی شد اما نتوانست چیزی بگوید.رگ لجبازیش گل کرد و تصمیم گرفت روی وحید را کم کند.«منت می ذاره تو استخدامت کمک کردم......خب حالا انگار شق القمر کرده! یه توصیه کرد....نشونش می دم!»

کارش از همان لحظه شروع شد.حامد برایش توضیح داد و خواست مشتری را بیان کرد.فهرست را نگاه کرد.محصولات را تقسیم کرده بودند و برای هر کدام دو سه طرح می زدند.تا آخر وقت اداری مشغول بود.همه ی بچه ها غیر از وحید رفته بودند.چشمانش را مالید و با خستگی گفت:

-میشه برم خونه!

وحید سرکی به لب تاپش کشید و نگاهی انداخت.

-چند تا کشیدی؟

-دو سه تا! باید یه کم روشون کار کنم!

وحید راحت تکیه داد و ابرویش را بالا برد و با جدیت پرسید:

-کی کار می کنی؟ کی تحویل می دی؟.....فردا تحویل می دی؟

چشمانش را درشت کرد:

-فردا؟ نمیشه که!

-چرا میشه! ببر خونه و کار کن!

درنا خواست اعتراض کند.اما نه! نباید مقابل وحید کم می آورد.سرد و سخت سری تکان داد:

-اوکی می برم خونه! پس من برم!

وحید هم با سر اجازه ی رفتن داد.دختر که از سالن بیرون رفت؛ شماره ی رادنوش را گرفت.به محض جواب دادن گفت:

-ای تو روحت با این تز دادنت!

رادنوش خندید :

-صلوات......چی شده مگه؟

-هیچی....تند حرف زدم حالا عذاب وجدان دارم!

لحن رادنوش جدی شد:

-نداشته باش! قول بهت می دم یه روز ازت تشکر هم می کنه! حالا کجاست؟

-رفت.....همین الان رفت و قرار شد تو خونه بقیه اش رو کار کنه!

تشکر رادنوش را با غرغر و «خب شّرت کم» جواب داد.

وارد پارکینگ که شد و در جایش پارک نمود؛ رادنوش را دید که با موتورش مشغول است.از صبح که در حیاط خلوت از هم جدا شده بودند، با هم برخورد نداشتند.درنا کمی شرمزده بود. پیاده که شد با سر پایین افتاده سلامی زمزمه کرد.

رادنوش برعکس درنا با لحن شاد و صمیمی و انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده جواب سلامش را داد و احوال پرسید.

-چه خبرا؟ همه چی مرتبه؟

درنا خواست از کار وحید حرفی نزند اما لحظه ای فکر کرد که شاید رادنوش بتواند کمک نماید؛ پس سریع جواب داد:

-آقا وحید تو یه پروژه گذاشتم! یه کم سخته.....تا حالا داشتم کار می کردم و بقیه اشم آوردم خونه کار کنم!

رادنوش با دقت گوش می داد طوری که درنا باور کرد در جریان نبوده است.

-کدوم پروژه؟

-نیکان...

لبهایش را جمع کرد و چشمش را تنگ نمود به علامت فکر کردن.....

-اوم.....آهان یادم اومد...پروژه ی پرکاریه!

درنا امیدوار که رادنوش کاری کند؛ نگاهش کرد.

-خوبه! لازم بود دیگه رسماً وارد کار بشی!

چهره ی وارفته ی درنا را که دید؛ خندید و ادامه داد:

-حالا نمی خواد گریه کنی! استثنا ً من تو این کار کمکت می کنم! به وحید هم چیزی نمیگیم! به شرطی که تو هم تلاش کنی و خودت راه بیفتی!

ذوقش را با کمی کش دادن لبها و گفتن «مرسی لطف می کنی» نشان داد.رادنوش کارش به ظاهر تمام شده بود و با درنا همراه شد تا به خانه بروند.در آسانسور را باز کردو ایستاد تا درنا وارد شود.دو دکمه یک و سه را فشرد و گفت:

-شب منتظرتم! زود بیا که بتونیم حداقل دوساعت کار کنیم!

درنا کمی شرمنده گفت:

-مزاحم استراحتت نمیشم!

-تعارف نکردم که ساعت نه منتظرم ! اوکی؟

سری به موافقت تکان داد و به «فعلاً»ی که رادنوش گفت با «خدا نگهدار»پاسخ داد.

کلید انداخت و وارد شد.کیف لب تاپش و کیف دستی اش را روی زمین نهاد تا کفش هایش را در جا کفشی گذارد.سر بلند کرد و مادربزرگش را نشسته روی مبل دید.با تعجب «سلام»کرد و جلو آمد و پرسید:

-کی اومدید؟

خاتون «سلامش» را علیک گفت و در جوابش پشت چشمی نازک کرد و رویش را برگرداند.

مینا از اتاق بیرون آمد و با دیدن احوالات این دو خندید و گفت:

-چی گفتی مادرجون سگرمه هاش تو هم رفت!