‌جوابی برای دلسوزی که نه ، حرفهای نصیحت گونه خان عمو نداشت ، ساکت ماند که خان عمو از تجربیات زندگی اش بگویید از مسولیتی که پیری پدر و مادر بر دوش فرزندشان تحمیل می کرد . خان عمو هم سالهای آخر تنها بود زیر بار این مسوولیت ، پدرش از خانه طرد شده بود . البته کار و بارش هم تهران بود و اگر هم می خواست نمی توانست همیشه کنار پدر و مادر پیرش باشد :

_ همه اینا رو گفتم که حواست جمع تصمیمهای که می گیری باشه ، در مورد اون سهام اگه خواستی صمدپور می تونه کمکت کنه . صمدپور امین آقاجون بود ، خدا بیامرز رو حرفش حرفی نزد . ریش و قیچی رو داد دستش که هر جور می خواد قرارداد رو با من طی کنه ، پسر یکی از رفیقهای جوانی آقاجون بود ...

عمو لحظه ای مکث کرد و نگاهش را به مهتاب دوخت :

_ این ورا کافه ای جای پیدا می شه بریم یه چای بخوریم ، عمو و برادرزاده با هم ؛ بلکه زبان تو هم باز بشه ، بگی کی راپورت این سهام رو بهت داده .

مهتاب سرش را پایین انداخت ، هر چقدر هم که می خواست نمی شد از جواب دادن به این سوال طفره برود ، آخرش باید حقیقت را می گفت که عمو رضایت بدهد :

_ یه همکلاسی داریم .. لیلی فرامرزی ...

با احتیاط به خان عموی نگاه کرد که چشمهایش را تنگ کرده بود و کمی خم شده بود بطرفش ، منتظر بقیه جمله اش :

_ برادر اون خسرو فرامرزی ، ولی عمو ... بخدا رابطه ای باهاش ندارم ... یعنی چه جور بگم ... نمی دونم خودش اومد دنبالم . نمی دونم ، یعنی ...

نتوانست جمله اش را تکمیل کند این بار کامل سرش را پایین انداخت :

_ مهتاب سرت رو چرا پایین انداختی دخترم ، من حرفت رو قبول دارم ، اگر هم رابطه ای باشه چه ایرادی داره ، آرزوی من اینه تو هم مثل سولماز زودتر صاحب خونه زندگی بشی ، فقط می مونه اینکه گفتی خودش آومده بود دنبالت این یکمی مشکوکه باید به صمدپور بسپارم ته و توی این پسره رو در بیاره ؛ اسمش چی بود ؟

مهتاب اسم خسرو فرامرزی را تکرار کرد که خان عمو بالاخره تا حدودی رضایت داد ، هر چند چیزی به مهتاب نگفت ، ولی بدجور نسبت به این جوان کنجکاو شده بود .

سارا ریزه و میزه عروس خواستنی بود ، از همان اول حجب و حیایش به دل خانواده ساجد نشست ؛ پدرش خیلی سالها پیش وقتی سارا پنج ، شش سال بیشتر نداشت فوت کرده بود ، همین دو سال پیش هم مادرش را از دست داده بود .

یک سال پیش هم دانشگاه قبول شده بود نیشابور ، همین باعث شده بود که بتواند تا حدودی مستقل شود از خانواده خواهرش . آشنایی اش با مهرداد هم بواسطه برادرزاده شوهرخواهرش بود ، مهتاب دلش برای تنهای سارا سوخت . سخت بود تنهایی و بی پدر و مادری در این دنیایی ظالم :

_ مهرداد ، من کوچکترم از توام درست ، ولی قول بده هیچ وقت دلش رو نشکنی . قول بده جای همه نداشته هایش باشی ...

بغضش گرفت ولی برای مهرداد و سارا عشق آرزو کرد . زندگی گرم و عاشقانه ای که همیشه با خوشی باشد . هر چند خوشبختی مطلق افسانه ای بود ، داستانی که دیگر حتی کسی هم باورش نمی کرد .

سفره عقد را خودش چید ، تخت اتاق مهرداد را برداشتن و در و دیوارش را تور بستن بادکنکهای قلبی هوا کردند با کلی " آی لاو یو " ؛ دوست داشتن که به زبان نبود ، به کلمه نبود ، آرزو کرد مهرداد عشق را بی کلام و بی زبان با هر تپش قلبش با هر نگاهش ، با هر ثانیه زندگی اش به هر زبانی که آشنای دل هر دوی اشان هست برای سارا فریاد بزند :

_ انشالله قسمت خودت مهتاب جان .

نگاهش به نگاه زن عمو ثریا افتاد که رنگی از خجالت داشت :

_ با سهراب حرف نزدی ؟

آرام پرسیده بود و نگاهش را هم دزدیده بود ، خیره همان سنگگهای قلبی شکل و ترپهای قلبی و پیازچه های باز شده ، ظرف عسل ، فندق و بادام نقره ، آینه و شمعدان و کاسه آب پر گل رز ، کنار رحل قرآن وسط سفره . چقدر ساده ولی زیبا بود :

_ نه زن عمو ما که حرفی نداریم با هم .

زن عمو دست برد و کنار پارچه ساتن را صاف کرد :

_ سهراب برمی گرده من مطمینم .

شانه بالا انداخت که مهم نیست :

_ مهتاب اونم ... می دونم باور نمی کنی ولی ... ولی همیشه حرف زدنی یاد تو می کنه . می دونی دلش برات ...

از جا برخواست و آوردن شمعهای قلبی را بهانه کرد :

_ زن عمو ببینین چیزی کم نداریم . اووم ... شمع بیارم و حلقه ها و و گل و ... دیگه ببینین چی کم داریم اینجوری سفره خیلی خلوته ...

مهم نبود سهراب هنوز دلش با او بود . سهراب رفته بود و مهتاب با دل شکسته جا مانده بود . بهار فصل نو شدن بود ، فصل تغییر و تحول ، بهانه ای بود که دل شکسته را دوباره بند بزند . دوباره ترمیم کند به عشقی به دوستی به محبتی ، هر چیزی که بتواند وسعت پیدا کند همه دلش را بگیرد و عشق سهراب را از دلش بیرون کند برای همیشه.

عقد مهرداد بهانه ای بود برای شادی و خوشحالی ، شاید حق با مادرش بود اینکه سارای دوست داشتنی می توانست انگیزه مهرداد باشد برای درس و کار و زندگی . همانطور که مهتاب انگیزه پیدا کرده بود برای فراموش کردن سهراب .

*******************

عزاداری هاتون قبول .

ممنون از همراهی اتون .❤️