ماشین رو از داخل پارکینگ خارج کرد. کیامرد ناراحت تو جاش جا به جا شد و دستی صندلی رو عقب کشید و صندلی ماشین رو جابه جا کرد.

- چقدر وول می خوری؟

- چرا ماشینت انقدر کوچیک تا برسیم که پدر پاهام در میاد!

دنده رو این بار محکم تر جابه جا کرد: می خواستی ماشین فضایت رو بیاری که راحت توش جا بشی. در ضمن اگه ممکن کمربندتم ببند!

- مگه این اسباب بازی کمربندم داره!

معمولا ادم کم طاقتی نبود ولی کیامرد عجیب استعدادی داشت که او رو به مرز فریاد کشیدن، بکشد. وارد خیابان اصلی شد و پاش رو روی پدال گاز بیشتر فشرد و با بالا رفتن سرعتش خیلی بی احتیاط از ماشین جلویش سبقت گرفت. که باعث شد صدای کیامرد بالا برود.

- اروم! اروم حنانه!

از گوش چشم دید که کیامرد دستش رو بند لبه پنجره ماشین کرده بود و تنه اش رو محکم به پشتی صندلی فشار می داد.

- احتیاط کن ، مگه عجله داریم انقدر سرعت میری؟!

بی خیال شانه بالا انداخت: حواسم هست.

با تابش مستقیم اشعه خورشید، افتابگیر رو پایین کشید و دستش رو از بین صندلی ها رد کرد و تنه اش رو کج کرد تا کیفش رو بردارد که برای دومین بار صدای داد کیامرد بلند شد: هی هی چیکار می کنی دختر خانم جلوت نگاه کن! چرا فرمون ول کردی!؟

با حالت دست پاچه و ترسیده ی از فریاد کیامرد دوباره فرمان رو دو دستی چسبید و با چشم های گرد شد نگاهی به کیامرد انداخت : چرا داد می زنی ترسیدم!

- فرمون ولی کردی به امان خدا تازه میگی چرا داد می زنم! اصلا چی می خوای؟

لب روی هم فشرد: کیفمو...

کیامرد به پشت سرش برگشت و حین برداشتن کیفش گفت: من بهت میدم، تو حواستو به جلو بده.

میان خرت و پرت های کیفش قاب عینکش رو بیرون کشید و طرف کیامرد گرفتش: اگه می خوای حواسم به جلو باشه شیشه عینکم رو پاک می کنی؟

کیامرد زیر لب نوچ نوچی کرد و با حرص قاب رو از دستش کشید که باعث شد لبش کش بیاد. حالا که نقطه ضعف کیامرد رو پیدا کرده بود دلش می خواست کمی سر به سرش بذارد. چه اشکال داشت حالا او کمی کیامرد رو حرص می داد. گوشی موبایلش رو برداشت و کیفش رو بین صندلی ها گذاشت. از اینه کناری پشت سرش رو چک کرد و راهنما زد و وارد لاین سرعت شد.

شنید کیامرد زیر لب لعنتی نثار خودش کرد: بخوای همین طور گاز بدی بهت قول میدم در و پیکر این ماشین کوکی از هم وا میره.

- نگران نباش من همیشه همین سرعت میرم تا حالا هم که ماشینم اخ نگفته.

کیامرد حینی که با دستمال شیشه عینکش رو پاک می کرد، جوابش داد: اره اخ نگفته ولی مطمئن باش با اولین تصادف اونم با این سرعت ماشینت مثل این دستمال مچاله میشه.

با لبخند بی خیالی که می دانست زیادی برای کیامرد خوش آیند نیست گفت: خدا رو شکر تا امروز هم تصادفم نکردم.

قفل گوشی موبایلش رو باز کرد و حینی که رانندگی می کرد پیام های تلگرامش چک می کرد و حواسش هم به جلو بود: جدی میگم اروم تر، حواست به ماشین کناریت باش، حنانه بگیر اون ور... بگم خدا چیکارت نکنه زن! میشه اون گوشی لعنتی رو بذاری کنار درست رانندگی کنی.

لب و لوچه اش رو کج کرد و گوشی موبایل رو کنار گذاشت و حینی که عینکش رو به چشمش می زد گفت: میشه انقدر نق نزنی ، خودت بدتر ادم و دسپاچه می کنی! وگرنه دست فرمون من حرف نداره.

پوزخند کیامرد صدا دار بود: من اگه می دونستم کدوم ادم عاقلی به تو گواهینامه داده حتما باهاش یه صحبت طولانی می کردم. صبر کن ببینم تو اصلا گواهی نامه داری؟

- نه فقط شما گواهینامه دارید. دست فرمون منم خیلی عالیه، خیلی ناراحتی می تونستی پیدا بیای.

- بی احتیاطی حنانه، قبول کن بی احتیاط رانندگی می کنی تا الان بالا ده تا خلاف متحرک داشتی. مثل اینکه فراموش کردی بارداری؟ با این رانندگی حالا با خودم فکر می کنم اصلا لازم نبود سر سقط اون بچه انقدر خودم خسته کنم.

فشار پاش رو از روی پدال گاز برداشت و با دلخوری اشکاری گفت: هیچم این طوری نیست. من بیشتر از همه مراقب بچه ام هستم. فکر می کنی من احساس مادرانه ندارم چون طبیعی باردار نشدم.

کیامرد با دهان باز نگاهش کرد: من کی همچین حرفی زدم؟

- منظورتون به خوبی فهمیدم جناب ادیب...

- حنانه من ... واقعا منظورم این نبود... نمی خوای حرفی بزنی.

سکوت تلخش تا رسیدن به مزون ادامه دار شد و کیامرد هم وقتی دید همه درهای ارتباط بسته نگه داشته بود به تلاشش ادامه نداد اون هم سکوت کرد.

***

بافتش رو به دسته مبل اویزان کرد و نگاهش سمت هانیه رفت که صامت تو خودش مچاله شده بود. گیتی دود سیگارش رو از پنجره باز به بیرون فوت کرد و گفت: هانیه جان پاش سه تا فنجون چای بریز.

هانیه زیر لب چشمی زمزمه کرده و بدون اینکه با او چشم تو چشم بشود راهی اشپزخانه شد.

با چشم ابرو از گیتی پرسید: این چشه؟

گیتی سرش رو به بالا تکان داد و زیر لب پچ پچ کرد: مثلا ازت خجالت میشکه!

چشم گرد کرد: وا! چرا؟

- قضیه بارداریتو بهش گفتم، چیه چرا اینجوری نگاه می کنی؟ بالاخره که چی باید می فهمید.

- اوف! اوف! گیتی ...

- حالا نمی خواد منو چپکی نگاه کنی؟ حال خودت و کوچولوت خوبه؟

از لفظ کوچولو لبخندی روی لبش کش اومد و لباسش رو بالا زد: نگاه گیتی زیر شکمم اندازه یه توپ تنیس بالا اومده.

گیتی زیر لب وردی خواند وسمتش فوت کرد و فیلتر سیگارش رو از پنجره به بیرون پرت کرد و جلو رفت بغلش کرد، بوی سیگارش زیر بینیش زد: این چند وقته که نبودی دلم تنهایی می گرفت خب شد هانیه رو فرستادی اینجا وگرنه دق می کردم به خدا...

دستش رو گرفت و کنار خودش نشاند: پس باید زودتر شوهرت بدم از تنهایی در بیای؟

- نیست خواستگارها دم در صف کشیدن! ناز می کنم جواب نمیدم.

با لحن پر شیطنتی لب زد: خواستگار نیست ولی معشوقه های قدیمی که هستند.

گیتی بیشگونی از بازوش گرفت که صداش در اومد: پدر سوخته باز دو خط بهت خندیدم.

بازوی دردناکش رو مالاند: خب مگه دروغ میگم!

- اینا رو ولش کن بگو ببینم، از کیامرد چه خبر؟ دیدیش باز؟ حرفی بینتون رد بدل شد؟

به پشتی مبل لم داد و سرش رو کج کرد:فعلا بینمون اتش بسته...ولی گیتی مرد بدی نیست.

برای اولین امروز طعم حمایت مردی رو چشیده بود، کیامرد سفته اش رو پس گرفته بود و حتی اجازه نداده بود خودش تا بالا بیاد. خیلی جدی هم گفت بود دیگه لازم نیست دنبال کار بگرد خودش کار مناسبی براش جور می کرد. او هم از خدا خواسته قبول کرده بود.

- پس با هم صمیمی شودید؟

اخم کرد: نه اون صمیمیتی که تو فکر می کنی گیتی...

گیتی شانه بالا انداخت: حالا وقت بسیار...

با ورود هانیه بحث رو کش نداد، گیتی واقعا فکر می کرد حاضر بود هوار شود روی زندگی زن دیگه ای ! درست بود که نازنین حالش مساعد نبود ولی او هم هنوز انقدر عوضی نشده بود.

نگاهش رو به هانیه داد و قبل اینکه حرفی بزند صدای زنگ اف اف بلند شد: مشتری داری گیتی؟

گیتی به ساعت روی دیوار نگاهی انداخت: قرار بود یه ساعت دیگه بیاد.

با بلند شدن گیتی به جلو خم شد: هانیه ببینمت.

- می دونم گند زنگ زدم به زندگیت.

اخم الود نگاهش کرد: چه حرف ها! واقعا چه حرف ها!

نگاهش رو به گیتی داد : گیتی می بینی چی میگه ؟

گیتی گیج نگاهش می کند:هان؟ چی گفتی؟

- چرا این شکلی شدی گیتی؟ کی بود؟

- ثریا...

***

اوف صد تا پست شد تا اینجا هنوز به جاهای خوب خوب چرا نرسیدم پس 😂😁