:پاشو تا پنج شنبه خیلی مونده .خدا بزرگه ،یه طوری میشه دیگه

:ولی مامان من میخوام ماجرای شیرینو بهش بگم می خوام بفهمم چه عکس العملی نشو ن میده؟

:اما به نظر من هیچ وقت یه مردو با این جور مسائل امتحان نکن . مخصوصا اگه بفمهن که یکی عاشق و کشته، مردهشونه طاقچه بالا میزارن .

صبح ساعت 8 تا 10 کلاس داشتم وقتی به دانشگاه رسیدم معصومه وطناز ودیدم منتظرم ماندن

معصومه:سلام ببخش اون روز ما رفتیم چون دیدیم حرفاتون خیلی طولانی شد گفتیم بهتره بریم .حلا چی شد ؟ چیکارت

؟:هیچی بابا ، جزوه شو می خواست

طناز، خندیدو گفت:یعنی یه جزوه دادن اینقدر طول می کشه ؟میگفتی ماهم کمکت میکردیم

:ول کنید ....راستی شما شیرینو ندیدین؟

طناز: دیروز که دید توکوهستانی جیک تو جیک دارین حرف میزنین زودتر رفت . امروز هم که قرار بود باهم بیاییمزنگ زد گفت: حالش خوب نیست امروز نمیاد.

هنوز حرف طناز کامل نشده بود که موبایلم زنگ خورد .ساناز بود

:سلام چه خبره؟اول صبحی؟ چطوری ؟ ستاره ی سهیل شدی.از دانشگاه انصراف دادی؟

سلام عشقم .. یکی یکی بپرس جواب بدم

اول اینکه میدونستم این وقت روز دانشگاهی و بیداری !دوم اینکه هستیم شکر .تازه از ماه عسل اومدیم .

سوم هم نه انصراف ندادم . احتمالا این ترم نیام بعد گواهی پزشکی ،چیزی بیارم ترم بعد برای بقیه درساو پروژه اقدامکنم.

راستش تصمیم گرفتم اول صبح زنگ بزنم تا به کسی قول ندادین برای آخر هفته مهمونی دعوتتون کنم. بچه ها پیشتن؟

:اره بگو

:میزنی رو بلندگو تا همه بشنون

:باشه بگو همه داریم گوش میدیم

: فامیلای ما تازه دارن مارو پا گشا می کنن و از طرف خانواده ی سامان باید عمه بزرگش دعوت کنهو اونم قراره این هفته مارو دعوت کنه

: خب مبارکه ،از دست ما چه کاری برمیاد ؟

ببین عمه خانم عادت داره کارهایی بکنه که دیگرانو تحت تاثیر قرار بده، الانم به ما گفته همه ی اونایی که روزعروسیمون بودنو برای پا گشایی دعوت کنیم .

طناز:واووو..خدا بده از این عمه ها

: آخه ما سرپیازیم یا ته پیازیم .؟ تازه من دیگه همچین غلطی نمی کنم که با طناب تو برم تو چاه . خیلی شاهکار کردم اونشب دیوونه نشدم .

طناز :ولی من میام

ساناز به خنده گفت:یا همه یا هیچکس

معصومه :من که نبودم پس معافم

ساناز:ببین معصومه اگه میتونی بیا خوشحال می شیم

معصومه:نه قربونت ، تازه روابطم با خانواده ی همسرم حسنه شده ،

ساناز : اه پس خبریه؟با همسرت بیا

معصومه: بعدا بهت زنگ میزنم ،میگم

ساناز: خب شما میاین دیگه ؟

طناز :حالا دقیقا چه روزی هست ؟

:پنج شنبه شب

:خب خداروشکر من عذزم موجه دارم وگرنه نمیدونستم چطوری دست به سرت کنم ؟داره واسم خواستگار میاد .از عمه خانم معذرت خواهی کن.

:چی؟ خواستگار؟

:آره ،اینقدر جای تعجب داره؟

ساناز:نه بابا،نمی گی این آقای خوشبخت کیه؟

: رفتم خونه بهت زنگ می زنم

طناز:حالا من چیکار کنم ، بیام یا نه؟

شما که مطمئنا از طرف عرشیا خان دعوت می شید. پس بهتره منم دعوتت کنم (خندید)

طناز: پس کلا میخواستی پرستو بیاد که تیرت به سنگ خوردوخندید.

: نه با با باهات شوخی کردم باید به بقیه بچه هام بگم آمار بگیرم وبه سامان بگم . فعلا بای

یک ساعت بعداز این که به خونه رسیدم ساناز زنگ زد اول با مادرم صحبت کرد بعدش من گوشی رو از اتاقم برداشتم .

:سلام ، چه خبر؟ موضوع خواستگاری چیه؟

:وای علیک سلام .بزار یه احوال درست و حسابی ازت بپرسم . خوبی؟ چه خبر؟ خوش میگذره؟

:هیچی دیگه خبرو بهت دادم .رسیده نرسیده عمه ی سامان گفت میخواد مارو پا گشا کنه حتی قبل از پدرشوهرم اینا ،

مثل اینکه رسمشونه.واز اون جایی که عادت داره همه ی کاراش متفاوت باشه گفته همه ی مهمونا ی اون شب و

میخواد دعوت کنه . حتی گفته اگه لازمه کارت دعوت بده که ما موافقت نکردیم گفتیم خودمون دعوت میکنیم البتهبزرگترای فامیلو، بابا اینا دارن ، بهشون میگن

: اه ، چه باکلاس ، از قول من ازشون معذرت خواهی کن

: خب حالا تو بگو .اون شاهزاده سوار بر اسب سفید کیه ؟جدیه؟

:نه بابا، فعلا می خوان بیان برای آشنایی خانواده ها

:چی شد که از خان تو گذشت .

:داستانش مفصله،

:نگفتی دامادکیه؟میشناسمش؟

: تو چرا صدات ضعیفه ، واضح نیست .

. :نمیدونم گوشی تلفونو کجا گذاشتم رو پخش کنه.

خب چه عجله ای داشتی ، میزاشتی بعداز پیدا شدن گوشی زنگ میزدی؟

نه دیگه فضولی نمیزاشت . طاقت نداشتم

:همون آقای کوهستانی خودمون

:خلاصه حرف دلشو زد؟

:اوه، چه جورم، هرچی میخواستم از دستش در برم نشد

:حالا نظرخودت چیه؟

:نظری ندارم . پسر خوبیه ولی میدونی که شیرین بهش علاقه داره!

: تو به اون چیکار داری ؟ به خودت فکر کن

----خیلی خب -----

: چی گفتی؟

: با تو نبودم با سامانم. سلام میرسونه ،میگی پس یه عروسی افتادیم

: نه هنوز درحد آشناییه!

:شبش بهت زنگ میزنم از سیر تا پیاز مراسمو برام تعریف میکنی؟

:اگه حالشو داشته باشم

: ببین اگه موقعیت بهتری باشه ،تو خبر نداشته باشی ،چی؟

:منظورت چیه ؟خب اگه هرکسی منو میخواست تا حالا پا پیش میزاشت ؟

:تا قسمت چی باشد؟پس فعلا . خداحافظ

:خداحافظ

********************

هرروز به شرکت میرفتم و میومدم .اتفاق خاصی نیوفتاد جز اینکه آقای اصلانی با جواب رد من خیلی عصبانی شد وگفت:دوستام به من میگفتن اون به تو نمیخوره .

ولی من باور نکردم . خلایق هرچی لایق. خداروشکرکلا من از پیشنهادم پشیمون شده بودم نمیدونستم چطوری باید بهتون بگم .

وقتی به خانم قادری گفتم . هردو از بس خندیدیم ، دل درد گرفتیم

امروز آقای کیانی یک لیست از کارهاییکه کرده بودم رو میخواست . بردم تحویل دادم .هنوز نفهمیدم دوتا منشی دیگه

اونجا چیکار میکنن.

شب بهاره زنگ زد . جریان خواستگار رو براش گفتم ، خیلی ناراحت شد اول فکر کردم از خواستگار اومدن برای من

ناراحت شدهولی بعدش فهمیدم از عکس العمل بهزاد میترسه

:خدا کنه بهزاد نفهمه، میترسم دیوونه بازی در بیاره