سرم را بلند کردم. آفتاب حالا به قدری بالا آمده بود که نگاهم را می سوزاند.به چشمم خورد و چشمم جمع شد.

-داری یه لیوان هم برای من بریزی؟

آهسته سرم پایین آمد و لب زدم:

-بله..فکر کنم.

نشست...کنار خانه ی تو بهزاد...برایت مهمان آمده...آن هم برادرت..

چانه ام می لرزید:

-صبحانه خوردین؟!

تکه نانی خم شد و برداشت:نه..

لیوان پر را کنار دستش گذاشتم..

-تنها بلند می شه صبح زود می آد دیدن برادر من...اون در رو به رویی رو می زدی منم باهات می اومدم.

نگاهم به نان و پنیر و گردو بود:

-یه کم باهاش حرف داشتم.

-زدی حرفاتو...

سرم را بالا بردم تا نگاهش کنم و گفتم:

-ببینم گوش می کنه اصلا...

تک خنده روی لبم زیاد جالب نبود:

-یه موقع هایی حرف گوش نمی ده..

-تو قلق بهزاد رو بلد بودی نوشین...گوش می کنه...

بهزاد..حمید تان چقدر گرسنه بود...از قحطی فرار کرده بود بی شک...تمام نان و پنیر و گردو ها را خورد....فلاکس را هم خالی کرد...از من هم در نهایت احترام خواست بروم اطراف ،خرما را بچرخانم...او هم می خواهد با تو خلوت کند...

بلند شدم و کیفم را روی شانه ام انداختم...خاک مانتو ام را تکان دادم...ارام آرام دور شدم....حمید با تو حرف داشت...یادت باشد اگر آمد و از من گفت. بعدا همه را برایم تعریف کنی...بدم را هم گفت، تو گوش نکن...گوش برادرت را هم تونستی بپیچان....بگو چرا دست نوشین را می گیری...گناه دارد...

ظرف خرما دستم بود ...خلوت نبود...به خاطر آخر سال اغلب روی قبر ها چند نفری نشسته بودند...سبزه و گل های پر پر شده هم به چشم می خورد..با مکث از کنار سنگ قبر های بلند و کوتاه می گذشتم.و هر از چند گاهی حمید را زیر چشمی نگاه می کردم..مثل کمر شکسته ها خم شده بود..حالت صورتش مشخص نبود...ولی سرش را به سر خانه بهزاد چسبانده بود...سر برادرش را می خواست در آغوش بگیرد...سنگ سرد مانع می شد...

خسته شدم و خرما را روی یکی از قبرها گذاشتم .نگاهم کشیده شد به جمعیتی که دور یک قبر کپه کرده بودند.از بیکاری سمت آنها رفتم...شیون و زاری تازه رفته شان به راه بود...خودم را کناری گشانده و نگاهشان کردم.مادر شان بود که دخترانش بی طاقت صدایش می زدند...رها و اوایم در خواب بودند...لحظه ایی از نبودن خودم حالم دگر گون شد..

چند قدم عقب رفتم.حمید صدایش کنار گوشم آمد:بریم؟!

برگشتم...عینک زده بود..چشمش را نمی دیدم..ولی گوشه پره های بینی اش کمی سرخ بود.

-بریم..

وسایل همراه مرا جمع کرده ،داخل سبد کوچک گذاشته بود.بی صدا تا کنار ماشینم رفتیم.

-من ماشین نیاوردم نوشین....و دستش را سمتم دراز کرد:لطفا سویئچ...

سرم را خم کردم:لطفا...؟با چی اومدین شما؟؟

با عینک زیاد راحت نبودم:

-لطفا جان با آژانس اومدم...

سوئیچ را سمتش گرفتم:

-یادم باشه دیگه نذارم رانندگی کنی، صبح داشتی پرواز می کردی..پرنده خانم...

ندیده بود حالم را پرنده می خواند..نشستیم و راه افتاد...عینکش را برداشت و بغل دستش گذاشت.سعی می کردم نگاهش نکنم...

-دو روز دیگه عیده...منم کلی کار دارم...از کل ایران می ریزن رامسر....اونوقت نوشین خانم من رو پایبند تهران کرده...

کوتاه نگاهش کردم...او هم نگاهش بین من و اتوبان بود...

-ها چیه...نه جواب می دی ...نه میای بریم رامسر...نه برنامه هاتو مشخص می کنی...نه می ذاری من برات برنامه بذارم...لباس عید هم که نخریدی....

سرم را سمت شیشه کنارم چرخاندم...از مسیر بهشت زهرا تا خانه دلگیر بودم...

-مگه من بچه ام حمید خان...

-نه شما یه خانم بی نهایت ساکت و بسیار خانم و عزیز هستین...

دستش را نزدیک خواست بیاورد که خودم را کنار کشیدم.مگر بهزاد دعوایت نکرد؟

-زودی هم قهر می کنه....اوم بذار ببینم امروز چه کاری می تونه حال خانم سحر خیز رو خوب کنه...

کمی فکر کرد و گفت :ببرمش شهر بازی...خرید کنم براش ...

همین طور داشت ردیف برای خودش برنامه می چید..خواستم بگویم برویم خانه و من چند ساعت بخوابم ...بعد شما برنامه هایت را بلند بلند برایم بخوان...

سمتش روی صندلی چرخیدم:

-می گم حمید خان،چون شما هم مثل من طبق انجام تعقیب و گریز صبح زود بیدار شدین..بریم خونه من کمی بخوابم..بعد براتون یه غذای خوشمزه می پزم ،راهی تون می کنم سلامت برین رامسر..

با نگاه مستقیم به صورتش حرف می زدم.لبخند زد .صورت دمغ و گرفته اش ،ظاهر سازی می کرد: خیلی خوبه...ممنونت هم می شم..

برگشتم و صاف نشستم...دستش را برد ضبط را روشن کند تند گفتم :نه..

خوشحال شد:حالا که گفتی نه، مشتاقم بدونم چرا،نه؟

روی صندلی ماشین فرو رفتم:

-آهنگ محلیه..

باز کرد و تا خود خانه تمام آهنگ را لب خوانی کرد...آهنگ شادی که من خاطره زیاد داشتم ..از زمانی که دختر بچه بودم...رسید دم در قبل از خاموش کردن ماشین گفت:

-آخیش حالمون عوض شد....رو نکرده بودی نوشین...

و خودش به حرف خودش خندید...

***