****

چند روزی بود حالِ خرابِ گلشید ابومحمد را نگران کرده بود.حلیمه آرام وقرار گرفته بود وقتی اباذر را فرستاده بودند، خانه آن هم به دلیل گیج بودن وخل وضعی که خود اباذر ترتیبش را داده بود واین پسرعجب باهوش بود.

ولی گلشید رنجور ومهجور هر روز حالش رو به وخامت می رفت. هنوز از شوک ماجرای چند هفته پیش بیرون نیامده بود.اهالی روستا خانه هایشان را تخلیه کرده بودند وآواره ی گوشه وکنار شده بودند به جرم شیعه بودن.و تهدیدهای گاه وبی گاهِ بعثی ها سلیمان را وادار کرد تا با محمد تماسی بگیرد واز وضع واوضاعشان اطلاع دهد و محمد که قرار شد کارشان را جفت وجور کند وسلیمان و اهل خانه زودتر به کویت عزیمت کنند.

راشد را هم خبر کردند با نامه. قرار بر آن شد، او هم بعدا از عراق خارج شود هرچند حلیمه دل نگران بود ومی ترسیداز کشته شدنِ فرزندش.

ازهار از آن روز اخلاقش تندتر شده بود و سلیمان در صدد رفع ورجوعش به گلشید گفته بود که ازهار می ترسد، راشد او را ببیند وفیلش یاد هندوستان کند واین حرف بیشتر گلشید راترسانده بود.سلیمان با خنده وشوخی گفته بود که تجدید فراش امر ی طبیعی است واگر اوهم مال واموالی داشت شاید به جوانی این کار را می کرد .حتی تعریف کرده بود حلیمه خودش به خواستگاری رفته وجواب منفی گرفته بودبه خاطر فقر ونداری اش. همه ی این ها را با خنده تعریف کرده تا بلکه بتواند لبانِ بهم دوخته شده ی دختر را از هم باز کند ولی فاید ه ای نداشت.

چند روز بعد را همگی مشغول فراهم سور وسات سفر بودند ودلِ سلیمان پیِ دختری که روی دستش مانده بود.باید خودشان را به بصره می رساندند. وزمانِ کمی باقی مانده بود.حلیمه اصرار داشت تا گلشید را هم با خود برده واز آنجا به ایران ونزد خویشانش برسانند وسلیمان حرفی نداشت ولی ازهار تهدید کرده بود به نبودنِ دختر عجم و قسم خورده پا در یک کفش کرده بود که اگر راشد بیاید واین دختر گیس روشن چشم عسلی را ببیند اولین جایی که می رود نزد بعثی ها و لو دادن او وگرفتن جایزه اش است. حلیمه آه ونفرینش کرد و گلشید دست وپا شکسته می فهمید که از چاله به چاه افتاده و گویی چاره ای ندارد . همین بگو مگو ها هروز افسرده تر ش می کرد.تا اینکه سلیمان یک شب نوید بازگشت به وطنِ دختر غم زده را داد وگلشید بی تحرک فقط نگاهش کرد. گویی قراربود مردی از اهالی یکی از روستاهای آن طرف مرز وهم وطنِ گلشید اورا به جای امنی برساند. آخر شب بود که با اباذر به همان حاشیه ی رودخانه رفتند بر سر قرار.... وچند ساعت بعد بازگشتند.حلیمه وصبوره در انتظار که اباذر و سلیمان را مشوش دیدند.به گفته ی سلیمان مرد سر قرار نیامد که هیچ! عده ای از منافق ها آن جا را قرق کرده بودند.تمام امید گلشید تبدیل به یاس شده بود. این چه بازی بود که روزگار بر سرش آورده بود.

روز به روز نحیف تر و رنجورتر می شد وصبوره تنها همرازش به پدر شکایت کرد ونالید از وضع روحی وجسمی دختر و سلیمان تیر آخر را هم زد و به سراغ عمادی رفت که انگار فراموش کرده ،گلشیدی هم هست.

****

محکم روی فرمانِ ماشین کوبید Tاز این همه معطلی در جاده.این ایست وبازرسی ها اصلا به مزاقش خوش نیامد.کارت عبور ومرور را نشانِ افسر نگهبان داد و زودتر از گذرگاه ایست بازرسی خارج شد.

کنار جاده توقف کرد تا کمی خستگی در کند،همین که پلک بست تصویر چشمانِ عسلی مقابلش نقش بست وعذاب وجدانی که مطمئن بود تاقیامِ قیامت رهایش نمی کند.بیش از دوماه بود که از آن ماجرا گذشته و فکر می کرد ،دختر به کشورش بازگشته وخیالش آسوده شده بود .تااینکه با تماسِ ابو محمد دیوارِ خوش خیالی اش فرو ریخت و فکر وخیال دختر عجم آوار شد بر روح وروانش!

سلیمان تعریف کرده بود همه اتفاقات را حتی تهدید ازهار و نگرانی اش بابت راشد !

این مدت به خیالِ بازگشت دختر فکرش آزاد بود وحالا! اصلا در این بحبوحه ی کش وواکش خانوادگی برای بازگشتش چه طور وجود این دختر را میان این حجم گرفتاری هایش بگنجاند.

مدام لپ هایش را پر وخالی می کرد و نفس های عمیقی می کشید،اصلا چه غلطی کرد آن روز نگذاشت دختر خودش راهش را انتخاب کند .باید همان روز اول می گذاشت خودش تصمیم می گرفت.

هرچه ماشین به روستا نزدیک تر می شد بیشتر غمش می گرفت.بدون هیچ برنامه ریزی بعد از تماس سلیمان راه افتاده بود. ماشین را به فرعی خاکی راند و در دلِ سیاهی شب با کمک نورِ ماشین به جلو می رفت.از فکر وخیال زیاد سرش درد گرفته بود .

مقابل در خانه توقف کرد.لختی درنگ کرد تا افکارش را جمع بندی کند. لبانش رابه بازی گرفت وچشم ریز کرد.با این بگیر وببند هایی که ورودی شهرها هست چه طور می تواند دختری را باخود همراه کند که هیچ مدرک شناسایی ندارد؟بعقوبه که محلِ کارش است و شهری نظامی ومهم. بغداد هم که خانواده اش در آن جا سکنی دارند .از همه بدتر یکی از عموهایش که از قضا یکی از سرانِ رده بالای ارتش بود و مافوقِ عماد و قرار بود ، دختر ش را هم بیخ ریش او بندد ...نمی دانست چه کار کند وچه راهی بیابد؟ در طول این بیست وچند سالی که از خدا عمر گرفته تا این حد درمانده نبوده است.

مردد به سمتِ در رفت .در چوبی رنگ ورفته را کمی به عقب هل داد. محکم با دست ضربه ای زد و منتظر ماند. صدای سگ ها سکوتِ روستا را می شکاندند.در با صدای بدی باز شد وپیر مرد خمیده در قاب در ظاهر شد:عماد لبخندی زد:

-سلام علیکم ورحمه الله..

سلیمان با لبخندی گشاده جوابش را داد.عماد یک دست به چهار چوب در گذاشت وبا صدای خسته ای جواب داد:

-اجازه هست؟

-بفرما...بفرما...

سلیمان لای در راباز کرد وعماد قدم به حیاط خانه گذاشت.خانه در خاموشی اجباری به سر می برد ومشخص بود اهل خانه دیگر مثل سابق حال وحوصله ندارند.سلیمان با صدای آهسته ا یاهل خانه را فراخواند ویالله گویان به عماد تعارف می کرد.

ازهار پرده را کناری زد و در تاریک وروشنای حیاط نگاهی کرد .عجیب دلش شور می زد برای آمدنِ راشد و روبرو شدن با دختر فارس!

شنیده بود محمد در کویت همسر دیگری اختیار کرده است و از این بابت هیچ دوست نداشت راشد هم پیرو برادرش،بخواهد زمانی همسر دیگری بگیرد.با دیدن فردی غریبه چشم تنگ کرد و برای ارضای کنجکاوی در اتاق را گشود وقدمی به ایوان گذاشت.سلیمان سر برگرداند وبا دیدن ازهار با مهربانی گفت:

-نترس عروس!غریبه نیست عماد است .

ازهار لبخندی زد.گویی بهترین خبر دنیا را شنیده باشد با خوشحالی و خیالِ راحت از خوابیدنِ بچه ها به طرفشان رفت.عماد سلامی کرد وجوابی شنید. در صدای زن جوان موجی از شادی را حس کرد ودانست ازهار همسر راشد است .

سلیمان در اتاقی را گشود وتعارفش کرد. چراغ را جلوتر گرفت تا جلوی پای عماد روشن شود. گرمی هوا یک طرف رو در رویی با دختر فارس طرف دیگر!عجیب خلقش را تنگ کرده بود.

سلیمان با صدایی بلند حلیمه را فراخواند و بیرون رفت.ازهار که بیرون در ایستاده بود با دور شدن سلیمان نزدیک شد و با لحنِ غمگینی گفت:

-خواهش می کنم ببریدش! قبل از این که راشد بیاید و این دختر دلفریب واغواگر را ببیند.

ابروهای عماد بالا رفتند .این حسادت زنان از ازل بوده وبه احتمال زیاد تا ابد هم ادامه دارد.

ازهار دهان باز کردتا چیزِ دیگری بگوید که با ورود حلیمه وپشت سرش صبوره زبان به دندان گرفت و گوشه ای نشست.صبوره زیرلب چیزی نثارش کرد و سلامش را بلند ادا کرد.عماد به احترامِ حلیمه ایستاد و حلیمه را خوشحال کرد .مردانشان مطلقا جلوی پای زنی بایستند به جز مادرانشان...و عماد معلوم بود جا ی دیگری فرهنگ آداب ومعاشرت را آموخته .

کمی دورتر از عماد نشست و با لبخندی نگاهش کرد. بادبزن را جلوی صورتش تکان داد و خیره ی عماد شد،دلش برای پسران دورش تنگ شده بود ودیدن عماد داغ دلش را تازه تر کرد.

صبوره با دهانی باز شده خیره ی حرکات عماد شده بود تا جایی که حلیمه اشاره ای کرد برای آوردن بساط پذیرایی از مهمان!

ازهار که به روی خودش نیاورد وهمانطور نشست تا ببیند این ماجرا به کجا ختم می شود. عماد در سکوت وگرمای اتاق عرق می ریخت و منتظر برای آمدن سلیمان.حلیمه که متوجه بی قراری عماد شد پیشنهاد داد به ایوان رفته وروی تخت بنشینند تا گرمشان نشود.عماد با خوشحالی پذیرفت و بیرون رفتند.

-سلیمان رفته تا دختر را راضی کند برای امدنِ باتو!

سرش را بالا گرفت،راضی کند.مگر ر اضی نبوده اصلا از خدایش باشد از این گرفتاری بخواهد نجاتش دهد؟

اخم کرده و سرش را به سمتِ یکی از اتاق ها که صدای گفت وگو می آمد گرفت.ازهار گوشه ی تخت نشست و پاهایش را آویزان و شروع کرد با ریشه های شالش بازی کردن و با چشمانی مضطرب به اتاق چشم دوخته بود.

حلیمه از ماندن ازهار ناراضی بود ولی می خواست این جریان زود به اتمام برسد ودیگر مناقشه ای در خانه اش نباشد تا با راحتی به سفرشان برسند.صدای فریاد بلند دختر سکوت خانه را پر کرد.

-بیجا کرده...من با اون هیچ جا نمی رم...

سلیمان ملتمسانه جواب داد:

-راه دیگری نداریم...

طلبکارانه جواب داد:

-چرا داریم من همین فردا صبح خودم می رم لب مرز...بمیرم بهتر با این آدم .. که .معلوم نیست کیه وچیه برم؟

صبوره استکانِ چای را جلوی عماد گذاشت و به سمت اتاق رفت.گلشید قهر آلود گوشه ای نشسته بود و سلیمان در میانِ اتاق چراغ به دست نگاهش می کرد.صبوره پیش رفت و کنارش نشست.

-گلشید...(با لهجه وکند نامش را ادا کرد)

-صبوره...من چه طوری به همچین آدمی اعتماد کنم.بابا سلیمان چطور دلش میاد...من...

گریه امانش نداد و گریست.صبوره سرش را در آغوش گرفت و با مهربانی جواب داد:

-اگر مرد بدی بود...تو...را نجات نمی داد...به خدا ما عراقی ها همه امان بد نیستیم.

صبوره با حزنی جمله اش را گفت ومنتظر ماند. گلشید لبش را گزید.

-من...منظورم...به شما نبود.

سلیمان منتظر به گفت وگوی دو دخترجوان گوش می کرد .از پیشانیِ چروکش عرق می ریخت .دستی به محاسنش کشید و با صدای آرامی گفت:

-اگر با عماد نمی روی و با ما همسفر می شوی عیب ندارد. الان می روم ومی گویم که قصد نداری با او بروی.

سلیمان بیرون رفت وصبوره فاصله گرفت وبه صورتِ گلشید نگاهی کرد.

-بیا این که مشکلی نیست.من از خدامه تو با ما همسفر شوی.

لبخندی زد و گلشید به نور چراغ روی طاقچه خیره شد. با پشت دست اشک هایش ار پاک کرد وفینی کشید.صبوره خواست از اتاق خارج شود که ازهار با عصبانیت داخل شد.

-چه از جون ما می خواهی ... اگر نروی خودم با دستانم خفه ات می کنم. می روم و به بعثی ها می گویم که یک دختر عجم و فارس در خانه ی ما اتراق کرده و...

صبوره با حرص جواب داد:

-ببند دهنت و ازهار!

نزدیک تر شد:

-نمی خواهم...باید او برود...نمی خواهم با عشوه گری راشد را ازمن وبچه هایم بگیرد.

گلشید که تقریبا با زبانشان آشنا شده بود ،بغض کرده از ترس ایستاد وقدمی به عقب گذاشت.با فریادی که ازهار کشید حلیمه وعماد سر آسیمه به اتاق آمدند . گلشید با دیدنِ عماد داغ دلش تازه شد وبا لحنِ بدی در حالیکه بعضی کلمات را عربی بیان می کردغرید:

-همش تقصیر توِ...توِ عوضی...چیه برای چی اومدی؟من بمیرم با تو یکی هیچ جایی نمی رم...

بغضش را فرو خورد ودوباره فریاد زد:

-به خاطر تو و کاری که کردی باید...حرف بشنوم...می بینی...

سلیمان به حلیمه اشاره ای کرد برای خارج کردن ازهار از اتاق.صبوره طعنه زنان لیچاری بارِ ازهار کرد وبیرون رفت.حلیمه دستِ ازهار را گرفت وباخود بیرون برد .گلشید رخ به رخ عماد، حدقه ی گشاد شده ی چشمانش را کوباند به چشمانِ خونسرد عماد و دست به کمر ایستاده بود.سلیمان سری تکان داد وبیرون رفت. عماد نزدیک تر شد.

-فکرنکن منم خیلی طالب این هستم که یه دخترِ زر زر رویِ از خود راضی رو دنبالِ خودم بکشم و هی راه و بیراه حرف مفتم بشنوم...

گلشید که مفهموم بعضی کلمات را نفهمید با لحنِ بدتری جواب داد:

-درست با من حرف بزن...مزدورِ غاصب...

عماد انگشتِ اشاره اش را به سمتش گرفت:

-دیگه حق نداری توهین کنی...تفهمیم؟

-ههه....ههه...لا تفهیم...نفهم خودتی وهفت جد آبادت...غول تشن...

عماد هم متوجه ناسزاهای گلشید نشد ولی ازلحنش معلوم بود چیزهای خوبی بر زبان نیاورده.سلیمان از همان بیرون در با صدای آرامی به هردو گفت:

-الان چه وقتِ جنگ است...به قدر کافی میانِ دو کشور مناقشه برپاست...باید به جا ی لج بازی کردن به فکر چاره ای باشیم.

گلشید چینی به بینی اش داد واول روی بر گرفت.عماد ولی خیره اش ماند، می خواست این دختر از خود راضی را از رو ببرد.گلشید با صدایِ گرفته اش نالید:

-از کجا مطمئن باشم این...این ...آدمه خوبیه...تو روخدا بذارید خودم برم نمی خوام وبال گردنِ شما هم باشم.

-چه بگویم دخترجان..اگر مرد بودی که کاری نداشت ردت می کردیم.نهایتش ...نهایتش اسارت بود ویا...کشته شدن...ولی تو دختر هستی جوانی...زیبایی...آخر چه طور راهیت کنم؟

گلشید با حرص و هنگام عبور ازکنارِ عماد پای او را لگدی کرد و زیر لب چیزی گفت و رد شد.عماد چشم گرد کرد از این همه جسارت دختر و پوزخندی زد...(خب!! به تلافی باشه خیلی راحت می تونم حالتو بگیرم).

****

نیم ساعتی بود جو آرام گرفته و ازهار از پشت پنجره ی اتاقش نظاره گر این نشستِ مهم!اباذر خواب آلود بعد از قضای حاجت به سمتِ اتاق رفت.صبوره دهن دره می کشید وحلیمه با چشم وابرو اشاره می کرد تا برود و آن جا نماند.

-ببین دختر جان...من حرفی ندارم از این که تو همراه ما بیایی ولی هیچ دلم نمی خواهد بین افراد خانواده ام نارحتی پیش بیاید.وجود تو برای ازهار خطرمحسوب می شود...

گلشید به میان حرفِ حلیمه آمد و با التماس گفت:

-باور کنین من خطری ندارم...اصلا...اصلا من.. بگید.من ...نامزد دارم .

سلیمان استغفرالله ی بر زبان آورد.

-دختر جان...چرا سختش می کنی.این جوان آشنا دارد قول داده برایت مدرک شناسایی درست کند خودش تا چند وقت دیگر عازم است ...کار وزندگی اش لندن است.تو را باخود می برد.من آشنایی ندارم تا برایت مدرک بگیرم.اگر بخواهم از مرز ردت کنم می ترسم بلایی که از آن فراری هستیم به جای مرز ایران...مرز کویت بر سرت بیاید.

-مگه نگفتین پسرشما پول داره ومی تونه کمکتون کنه...خب ازش بخواید برای منم...

-دختر جان ما شیعه هستیم...درست است شیعه درعراق زیاد است ولی راس امور با رژیم بعث و...

تمام راهها به بن بست ختم می شد. واین چیزی نبود که گلشید فکرش را می کرد.اما عماد لحظه ای فکری مثل برق از ذهنش گذشت که شاید این جزء سرنوشتی باشد که مصلحتی پشت آن پنهان است وچه مصلحتی بالاتر از حکمت خدا وجود دارد؟

اما بیشتر از این نمی توانست اصرار کند وهمه چیز را واگذار کرد به همان خدایی که آن روز با گریه ی مادر از آپارتمان راحت وشیکش راهی عراق کرد و لباس جنگ را برتنش پوشاند وتا مرز ایران رساند.گلشید بیرون رفت ومقابل سلیمان گردن کج کرد:

-اگر این ...بلا سرم آوورد چی؟

سلیمان نیم نگاهی به عماد کرد:

-تضمین می خواهی؟

گلشید سری بالا وپایین کرد. سلیمان دستی به محاسنش کشید:

-جوان...این دختر ضمانت می خواهد.

عماد چشم گرد کرد.چرخید و مقابل هردو ایستاد.

-ضمانت چی؟

سلیمان صدا پایین آورد:

-حق بده...باتو می خواهد قدم به راهی بگذارد که...برایش نامعلوم است،می ترسد.

عماد به آن همه پر رویی دختر در دلش ناسزایی گفت .

-مثلا چی؟

سلیمان زیرچشمی صورت هردو را نگاهی کرد و خودش معلوم کرد

-این که تو این دختر را به عقد خود در بیاوری ومهریه اش را تمام وکمال بدهی...حق خروج وطلاق هم به او بدهی.

عماد بر افروخته با صدایی که در کنترلش نبود گفت:

-چی عقد؟

گلشید مبهوت هنوز درپی هضم جمله ی سلیمان مکثی کرد :

-چی...عقد...عقد این؟

-بله مگر تو ضمانت نخواستی؟عماد ازطایفه ی متمولی است؟ در ضمن بودن شما باهم اشکال دارد...هرچند عقد بین دوجوانِ با مذهب ...عاری از اشکال نیست ولی اگر بیم به گناه افتادن باشد جایز است به شرطی که عماد نخواهد خللی در اعتقادات تو ایجاد کند...

گلشید با بغض گفت:

-من فکر می کردم شما طرف من و می گیرید...همون مرگ برا ی من بهتره...

عماد که متوجه حرفهای گلشید نشده ولی از لحنِ او تاحدی پی به صحبتش برده بود رو کرد به سلیمان:

-فکر نکن من هم راضی هستم...شرایط من اصلا برای ازدواج فراهم نیست...اون هم این مدلیش.

گلشید با قدم بلندی به طرفش چرخید:

-برو بمیررر...امیدوارم یه روز بال بال زدنات وببینم...مثل همون هادی...مثل پدرم...یه روزی انتقام همه اشون رو ازت می گیرم.

عماد بازهم یک در میان متوجه کلام او شد ولی نمی خواست کم بیاورد:

-اگر به اختیار من بود..هیچ وقت دختر زبون درازی مثل تو رو تحمل نمی کردم...ولی الان مجبورم چون به وجدان خودم قول دادم...وگرنه خیلی هم...

-بس کنید دیگر...صدا برای من بالا نبرید.الان فکر چاره باید کرد شما نشسته اید و دارید برای هم خط ونشان می کشید.تا فردا صبح فکرایتان را بکنید...اگر ضمانت می خواهی فقط همین راه است...اگر هم که نه...باید در هر صورت عقد کنید...

عماد بی معطلی جواب داد:

-عقد نمی کنم ولی ضمانت می دم...

گلشید دهن کجی ای کرد:

-کی خواست زن توِ غول تشن...بی ریخت بشه.

-اگر راست می گی به زبون ما حرف بزن تا جوابتو بدم.

گلشید پشتش را کرد:

-همینی که هست...

سلیمان منتظر ماند تا عماد بقیه ی حرفش را بزند.

-من ضمانتی الان همراهم نیست ولی...قول می دم که این... ( دقیقا مثل گلشید از ضمیر این استفاده کرد)دختر خانم و سالم به دست خانواده اش برسونم...اگر همراه من بیاد به اندازه ی تاریخ تولدش سکه طلا می دم. برای ضمانت مالیش...ضمانت حرفی هم که طایفه ی ما امکان نداره حرفشون با عملشون یکی نباشه...محاله زیر قولشون بزنن.

گلشید باخشم جواب داد:

-بابا سلیمان این چی میگه...بگو مثل آدم حرف بزنه ماهم بفهمیم.

سلیمان لبش را گزید واخمی به گلشید کرد. عماد نفس پر صدایی فرستاد و رو به سلیمان سرش را تکانی داد .معلوم بوددر حال انفجار است بعد از یک روزِ کاری پر استرس و زنگ چند روزِ پیش سلیمان و فراهم کردن مقدمات امروز اصلا طاقت وحوصله ی بچه بازی های دخترانه را نداشت.ولی مجبور به تحمل بود.