‌با دست راستش، روی انگشت حلقه اش رو لمس می کنه: مامان ناراضیه، آره؟

_ خاله یه مادره. فکر میکنه اینجوری برای تو بهتره. فکر می کنه تو نمی تونی درست تصمیم بگیری. خاله به خاطر آنی میگه، اگه دادگاه آنی رو بده به تو، خاله هم راضی میشه.

_ حالا صبر کن فردا وقتی با سبد گل اومد همین مامان مجبورم میکنه برم سرم زندگیم.

_ نمی دونم چی بگم؟ بشین با خاله صحبت کن. بگو داری زجر میکشی. می دونی که خاله چقدر دوست داره.

_ چه جوری به اینجا رسیدم خورشید؟ انگار هیچی تو زندگیم ندارم. انگار ته خطم.

_ اینجوری نگو. تو دختر موفقی بودی و هستی. تو باهوشی، کنجکاوی، خلاقی... میدونی چقدر مامانم تو رو دوست داشت؟ می دونی هر وقت می خواست یه دختر موفق رو معرفی کنه تو رو مثال می زد؟ همیشه به من می گفت از پرستو یاد بگیر. هرکاری می کردم میگفت پرستو بهترینه. پرستو رو ببین. هنوزم می تونی، باور کن دیر نیست.

پرستو با پوزخند نگاهم میکنه: الان باید به چه چیزم افتخار کنم؟ به انتخاب قشنگی که داشتم؟ به اینکه سر یکسال بچه دار شدم و یه طفل معصوم رو بیچاره کردم؟ به اینکه با مدرک فوق لیسانس، یک سال هم سابقه کار ندارم؟ به اینکه می ترسم با یه بچه مستقل شم؟ به چی افتخار کنم خورشید؟

_ تو میتونی دوباره همون پرستوی قبل بشی.

با نگاهی به ساعت دور مچم گونه پرستو رو بوسیدم: حالا هم بهتره بخوابی. به چیزی فکر نکن. فردا بشین درست فکر کن. شاید یه راه چاره پیدا شه. اصلاً چرا با کسری حرف نمی زنی؟ الان کلی مرکز ترک هست. می تونه این عادتش رو بذاره کنار، می تونه ترک کنه.

پرستو پتو رو روی آنی مرتب میکنه: فکر میکنی نگفتم؟ می گه احتیاجی به این مراکز ندارم. از امشب دیگه تعطیل. جون همه رو قسم می خوره میگه اگه من رفتم سراغش از حیوون کمترم. بعد همین که از سرکار میاد، آقا رو کجا پیدا میکنم؟ دم بوفه شخصیش.

نگاهش رو به طرف دیگه ای میدوزه: چی بگم آخه؟

_ الان نمیخواد به این چیزا فکر کنی. بخواب.

_ امشب اینجا میمونی؟

_ نه باید برم خونه. فردا کلی کار دارم.

_ دیروقته بمون. الان خیابونا خلوته اعتباری نیست. یه نفر جلوی ماشینت رو بگیره خطرناکه.

_ با آژانس میرم.

_ ماشین نیاوردی؟

دستهام رو تو هم گره می کنم. با مکث میگم: فروختمش.

تو جاش نیمخیز میشه: فروختیش؟ چرا؟ تو که اونهمه براش ذوق داشتی.

_ مهم نبود که. حالا دوباره میخرم.

_ چرا فروختی که دوباره بخری؟

_ به پولش احتیاج داشتم.

_ چرا از شاهین نگرفتی؟

از جام بلند میشم. مانتوم رو از جارختی برمیدارم: خوشم نمیاد واسه مشکلاتم از بقیه کمک بگیرم تا جایی که بتونم خودم حلشون میکنم.

_ شاهین بقیه است؟

شونه بالا میندازم.

پرستو سر روی بالشت میذاره: به قول مامان خدا عاقبت ماها رو بخیر کنه.

هر دو آروم میخندیم. گونه آنی رو می بوسم. اگه بتونم فردا بهتون سر می زنم.

_ باهام در تماس باش.

از اتاق که بیرون میرم. خاله فروغ رو نشسته کنار پنجره می بینم و عمو که با یک لیوان آب بالا سرش ایستاده. به طرفشون میرم: چی شده خاله؟ فشارت رفته بالا؟

سرش رو به معنای نه به بالا میندازه: راهکار به این دختر نشون ندی خورشید، اون یه بچه داره.

نگاهی به عمو می کنم: من کاری ندارم. پرستو میگه تصمیمش رو گرفته، با وکیل هم صحبت کرده.

خاله از جاش بلند میشه: وایِ من... خاله نصیحتش می کردی، میگفتی یه بچه داری.

دکمه مانتوم رو توی دست می گیرم: خاله وقتی می گم دخالت نمی کنم یعنی نه تشویق به طلاقش می کنم نه منع. پرستو خودش بزرگ و عاقله میتونه تصمیم بگیره.

_ چی بگم؟ این موقع شب تو داری کجا میری؟ بمون مادر.

_ آژانس پایین منتظرمه، فردا کلی کار دارم. بازم میام سر می زنم. من دیگه برم.

گونه خاله رو می بوسم: خداحافظ عمو

کفشم رو از جاکفشی برمی دارم که عمو به طرفم میاد. دستش رو روی شونه ام می ذاره: از حرفهای فروغ دلگیر نشو دخترم. من و فروغ تو رو خیلی دوست داریم دقیقاً اندازه پرستو. تو برای ما مثل دختر دوممونی.

سعی میکنم به زور هم که شده لبخند بزنم: من از حرفهای خاله ناراحت نمی شم.

_ می دونم تو دختری هستی که فهم بالایی داری ولی لازم دونستم بگم ما الان هیچ کدوممون شرایط نرمالی نداریم.

بیخیال بند کفشم میشم: پرستو خیلی روبه راه نیست عمو. درسته به خاله گفتم دخالت نمی کنم اما من می فهمم پرستو چقدر افسرده است. اون احتیاج به حمایت داره. مخصوصاً حمایت خانواده اش اگه من، شما یا خاله پشتش رو خالی کنیم، اونوقت معلوم نیست چه اتفاقایی میفته.

_ من از اولش هم با کسری موافق نبودم اما الان میگی چیکار کنیم؟ طلاق بگیره؟ جواب مردم رو چی بدیم؟

_ جواب مردم از حال و اوضاع دخترتون که مهمتر نیست، هست؟ من دیگه برم بیشتر از این آژانس رو معطل نکنم.

_ به سلامت دخترم.

سوار ماشین میشم. سرم رو به شیشه ماشین میچسبونم. گوشیم رو از کیفم بیرون میارم و پیغام رسیده رو می خونم.

"شما هیچ معلوم هست کجایید؟"

سریع تایپ می کنم. "خونه خاله بودم."

"نباید یه خبر می دادی؟"

برخلاف لحظه ای قبل عجله ای برای تایپ ندارم. وقتی پیش خودم پیغام رسیده رو با لحن رئیس مآبانه شاهین می خونم، حسهای خوبم می پره. به سر کوچه که می رسم کرایه رو حساب می کنم و از ماشین پیاده میشم. موقع باز کردن در آپارتمانم می نویسم.

"زنگ زدم بهت، منشیت گفت تو جلسه ای، بعد هم فراموش کردم. الان زنگ بزنم؟"

برعکس من پیغامش خیلی زود میرسه"نه عزیزم، الان دیروقته و زمان استراحته، ساعت مناسبی برای صحبت نیست. شبت بخیر"

از قوانین عجیبش لجم میگیره. تو دلم براش دهن کجی میکنم. پیغامش رو بی جواب میذارم و وارد خونه میشم. اونقدری خسته هستم که فقط به اندازه یک مسواک زدن می تونم چشمهام رو باز نگه دارم ولی با این وجود اتاق خواب مرتبم رو مرتب تر می کنم. لباسهام رو داخل سبد رخت چرکها می ریزم. وارد حموم میشم و به خودم میگم: اندازه یه دوش پنج دقیقه ای بیدار بمون.