****

صدای ویبره ی گوشی روی میز مثل خش خشی به گوشم می خورد.بدون آن که پلک باز کنم گوشی را برداشتم.

-الو!شیرین خدا بگم چه کارت کنه!مگه قرار نبود امروز بیای بریم کوه.

به سرعت چشم باز کردم نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم.با دیدن عقربه ها روی عدد هفد و دو مثل فشنگ برخاستم.

-کجایی؟

از روی تخت برخاستم.در آیینه نظری به موهای افشانم کردم.سبا پشت خط جیغ جیغی راه انداخته بود.م یدانستم مغز مازیار را می خورد جواب دادم:

-الو صبا اینجام!

ارتعاش صدایش زیاد بود مجبور شدم گوشی را عقب بگیرم.دور خودم چرخی زدم صدایش به گوشم رسید:

-کوفت کجایی مستراح!؟

لبم را گزیدم و بیرون رفتم.صدای شرشر آب از آشپزخانه می آمد.آهسته لب زدم:

- بی ادب!

مادر رادیدم که به سمتم چرخی خورد با شاره پرسید چی شده؟سر بالا دادم به سمتِ سرویس راه افتادم.

-ما پایین منتظرتیم خانم با ادب!

صدای مازیار می آمد.خنده ی ریزِ صبا را هم شنیدم.گفتم:

-خواب موندم صبا الان حاضر می شم.

یک بار دیگر با صدای بلندی گفت:

-قطع کنی میام بالا خودمم قطعت می کنم.درازِ لاغر مردنی!بزار رو اسپیکر کارت دارم.

در قاب سرویس ایستاده بودم:

-وای صبا دارم می رم اونجایی که همه تنها میرن.

می توانستم قیافه درهم ودندان قروچه اش را تصور کنم:

-باشه نهایتش یکی دوتا سرو صدا داری دیگه تحمل می کنم فقط وسط حرفم پارازیت نندازی.که میام واست!

خنده ام گرفته بود:

-بگو خب!

ادامه داد:

-شیرین پسرعموی مازی داره میاد.

چشم بستم وتکیه به چهار چوب و به یک سمت خم شده بودم.دلم درد گرفته بود،با صدای زنگ دارش پرسید:

-چی شد مردی؟

یک دست به کلیه ام گرفتم:

-نه گوشم باتوِ!

تند تند ادامه داد:

-پسرعموی مازی می شه نوه ی خاله ی تیموری!

چینی به صورتم دادم. تیموری این روزها کابوس من شده بود:

-خب!

نفسش را همراه صدایش رها کرد:

-هیچی دیگه مازی می گه به شیرین بگو خوش اخلاق بیاد.

تنها تونستم همین جمله را بگویم:

-تو روحت صبا!

طلبکار بود مثل همیشه:

-چرا ؟بده دارم شوهر پولدار واست تور می کنم.

گوشی به دست داخل شدم ودر را بستم.صدایم پیچید:

-من چه بدبختیم که تو واسم شوهر پیدا کنی.

نازی به صدایش داد،لابد مازیار جانش خیره اش شده بود و می خواست غمزه ای کند:

- ایش!!می خواستی بی عرضه نباشی.

بی حال جواب دادم:

-صبا من حوصله ندارم.

-تو بیا می دیم سیامک جان حال وحوصله اتون سرجا بیارن.

-برو صبا الان حاضر می شم.

بعد از حاضر شدنِ سرسری و در جریان گذاشتن مادر از خانه بیرون رفتم.آن روز از کوه وخنده و شادی جمع چیزی متوجه نشدم و هرچه سعی کردم به حرف صبا گوش کنم و با سیامک نرم تر رفتار کنم نتوانستم.برای یک لحظه خیال یوسف آسوده ام نمی گذاشت.

*****

مادر سینی چای را به دستم داد وگفت:

-ببر براشون اونقدر حرف زدن گلوشون خشک شد.

لپهایم را پر وخالی کردم و سینی به دست به سمتِ عمو و پدر رفتم.نگاهم به عمو بود؛تشکرش را با لبخندی ادا کرد.بعد از تعارف چای کنارشان نشستم.پدر گذری نگاهم کرد.

-شاهین دیر نکرده؟

عمو جای من جواب داد:

-داداش چه قدر به این بچه گیر می دین شما؟

-بحث گیر دادن نیست.

عمو لیوانش را به لب نزدیک کرد.

-چرا دیگه مدام دارید چکش می کنین.

مادر کنار پدر نشست.

-والله گرشا خان!منم به ایرج جان همین ومی گم.

پدر سری کج کرد.

-چرا دیگه آقا!اونقدر به شاهین گیر می دید می ترسم این بچه خسته بشه.

عمو خم شد و لیوانش را روی میز گذاشت.

-داداش من هفته دیگه اسباب کشی دارم.یکی دو روزی شاهین وبه من قرض بدین.

مادر با لبخند ومهربانی کلامش جواب داد:

-گرشا خان ما که هنوز می گیم این جا بودید.باور کنین خوشحالیم از این که شما کنار ما هستین.

عمو لبخند مادر را جواب داد:

-ممنون زن داداش باور کنین این مدت خیلی اذیتت کردم وشرمنده ام.

پدر نفسش را رها کرد:

-قضیه ی سند گرویی عمو رو چی حل می کنی؟

-داداش من اگر بتونم اون چند هزار دلارم وزنده کنم باهاش یه ملکی،آپارتمانی چیزی می خرم واون میزارم گروی دادگاه.ولی الان به عمو گفتم واقعا هیچی!

سکوتی شد ومن به این فکر کردم بعد از رضایت شاه ملکی ها عمو باید بایت فرارش مجازات می شد که با پرداخت جریمه ی نقدی می شد جبرانش کرد.حالا عمو فتحعلی با گذاشتن سند ملک وزمینهایش فعلا توانسته بود برای عمو زمان بخرد.و این وسط پدرم بیش از همه نگران بود و دلواپس!شب هنگام دوباره چشمم به سیل پیامهای یوسف خورد.واقعا مستاصل بودم چه کنم؟در این خصوص فقط با صبا حرف زده بودم واز بازگو کردنش به فائزه ومهلا ابا داشتم.و این وسط دل دیوانه چه می گفت وچه می خواست.

****

بی حوصله آخرین پوشه را بستم؛با انگشت روی چشمانم را کشیدم.خسته شده بودم از بس به صفحه ی مانیتور خیره شده بودم.گردنم را چپ وراستی کردم تا رفع خستگی کنم .که صدای زنگ گوشی بلند شد.کمر تا کردم تا صفحه را ببینم با دیدن نامش خشکم زد.به سختی بزاق بلعیدم.صدای تاپ تاپ قلبم به بلندی صدای ناقوس ها بود که در سکوت اتاق شنیده می شد.انگشت یخ زده ام را پیش بردم ولی در ادامه ی راه دستم را مشت کردم تا مبادا به خطا بروند.نباید می گذاشتم؛ از من سوء استفاده کند.هنوز نتوانسته بودم خودم را قانع کنم.آه کشان بغضم را فرو خوردم."پسره ی بی ادب فکرکرده بود من از اونهاش هستم که با دوتا اس ام اس و ایموجی خر بشم؛اصلا با چه جراتی اون پیشنهاد و داده بود"با سرعت از جای برخاستم وچنگی به گوشی زدم.صدای قطع شده اش دوباره برخاست.از دسترس خارجش کردم.این بهترین جواب بود.

****

-تو ای الهی ی ناز با دل من بساز

صدای موسیقی از اتاق پدر مرا که جلوی سینک ظرفشویی مشغول شستن ظرفهای نهار بودم با خود به سرزمین فکر وخیال برده بود.مادر برای کاری بیرون رفته بود.شاهین با دوستانش قرار داشتند برای مصاحبه! آن روزها خیالش راحت تر شده بود وبا فراق بال به دنبال کار می گشت.از قدیم می گویند؛خدا بدون مصلحتش کاری را نمی کند.این که همان مدت کم شاهین پایش را در یک کفش کند برای سربازی؛مزیتش آشنایی با یک دونفری بود که به قل عمو جوانانی بودند اهل کار و کاسبی!شاهین را هم آنها به چند شرکت معرفی کرده بودند. ومدتی بود افتاده بود دنبال کارهایش و با جدیت پیش می رفت.

من هم در همان شرکت تیموری مشغول بودم وبه تازگی دوره ی برنامه نویسی که شرکت ترتیبش را داده بود را تمام کرده بود ودر قسمتِ دیگری مشغول شده بودم.خواستگاری سیامک هم به بن بست رسید.یوسف در طول آن دوهفته چند مرتبه تماس گرفت و یکی دومرتبه هم از سرکار تا خانه اسکورتم کرده بود.قضیه اسکورت را برای صبا تعریف کرده بودم کلی جای من ذوق مرگ شده بود.وقتی از در شرکت بیرون رفتم ودیدمش آن سوی خیابان ایستاده سریع به داخل برگشتم و اسنپ گرفته بودم.جالب آن که او هم از رو نرفته بود وتا خانه دنبال من آمده بود.به قولِ صبا خر مغزش را گاز زده که از من خوشش آمده بود.شیر آب را بستم و دستانم را با حوله ی آویزان خشک کردم.صدای زنگ آیفون را که شنیدم از آشپزخانه بیرون رفتم پدر را دیدم که سرش را از اتاق بیرون آورد.

-کیه؟

شانه بالا دادم و آیفون را برداشتم.

-بله!

-شیرین مادر یه لحظه بیا پایین.

صورتم را جمع کردم و چرخیدم.

-کی بود بابا؟!

به طرف جا لباسی قدم برداشتم.

-مامان بود گفت یه لحظه برم پایین.

پدر به درون اتاق رفت شنیدم که گفت"لابد خانم ساداتی دوباره می خواد براشون پول جابه جا کنی یا شارژ بخری"

لبخندی زدم؛در این ساختمان هشت واحده گویی فقط من باید برای خانم ساداتی کارهایش را انجام می دادم.مانتو راتن زدن وبی هوا شالم را روی سرم انداختم.سوار آسانسور شدم؛مانده بودم طبقه ی خانم ساداتی بروم یا پارکینگ.که یادم افتاد مادر پایین بود.به محض باز شدن در آسانسور مادر به سمتم آمد.بانگرانی از صورت رنگ پریده اش پرسیدم:

-چی شده؟

-شیرین مادر بیا این آقا چندتا سوال دارن.

مردی پشت به ما ایستاده بود از هیبتش جا خوردم.لبه ی شالم را جلو کشیدم.صدای پای ما را که شنید به سمتمان چرخید.در نظرم قیافه اش آشنا آمد.خودش هم معذب بود.

-سلام خانم!

زبانم گویی از کار افتاده بود.

*****

سلام عزیزان!

به نظرتون کی بود این آقا؟؟؟

یا حق!