کلافه کنار ریل چمدان ها ایستاده بود و با نوک کفش به دیواره ی فلزی دورش ضربه می زد. با احساس کردن نگاه چپ چپ زنی که کنارش ایستاده بود، نفس عمیقی کشید و حرکت هیستریک پایش را متوقف کرد.

سرش را به عقب برگرداند. با دیدن او که روی صندلی ها، سرش را روی کیف بچگانه اش گذاشته و به خواب رفته بود، خیالش آسوده شد. نگاهی به ساعت بند چرمی مشکی اش که سه بامداد را نشان می داد، انداخت. نفسش را فوت کرد و با دیدن چمدانش که در راه بود، چشمانش برق زد. اور کتش را روی ساعد دست چپش گذاشت و با دست راست چمدان را برداشت. با اشاره به مرد طوسی پوشی که چرخ دستی به دست، منتظر مسافر بود، به سمتش رفت و چمدان را روی چرخ دستی قرار داد.

جلو تر از کارگر فرودگاه به راه افتاد و به طرف صندلی ها رفت و آرام او را به آغوش کشید. کیف صورتی اش را روی چمدان گذاشت و به سمت خروجی راه افتاد.

از آژانس مقابل خروجی یک ماشین گرفت و انعام کارگر را پرداخت کرد.

او را روی پایش خوابانید و دوباره آخرین مسیجش را چک کرد. از روی آن آدرس خانه را برای راننده خواند.

راننده با گفتن "چشم" به راه افتاد و او به سطر آخر مسیج خیره شد.

" همه چیز برای ورودتون مهیاست. هم خونه و هم شرکت. خوش اومدین"

نفس عمیقی کشید و از پنجره به بیرون خیره شد.

اینجا وطنش بود. قاعدتا باید خوشحال باشد و بوی عشق را استشمام کند. اما نبود ...

می گویند آنجا خوش است، که دل خوش است. از اینجا فقط روزهای تاریک را به خاطر می آورد. روزی که مادرش گوشه ی خانه با حالی زار افتاده بود و به صورتش چنگ می انداخت و هیچ چیز جلو دار جیغ و گریه هایش، وقتی که جسد شوهرش را در خانه می گرداندند، نبود.

آنقدر کوچک بود که از پدرش تنها خاطرات محو و ماتی به یاد می آورد. به جز آن جسدی که با ملحفه ی سفید، روی تخت کوچکی، به دست دایی و عموهایش به دور خانه گردانده می شد.

از آن روز به بعد مادرش پر از درد شد. دیگر هیچ چیز خوشحالش نمی کرد. همان زنی شد که با دیدن جسد شوهرش به صورتش چنگ می انداخت. فقط از آن به بعد صدای فریادش را به جای لبانش، از چشم هایش می شنیدی.

به او که معصومانه به خواب رفته بود خیره شد.

شاید از همان روز بود که زندگی همه تباه گردید. حتی او که آن موقع به دنیا هم نیامده بود. به جز عشقی که از بدو تولدش در دلش ریشه دواند، حس ترحمی که با هر بار دیدنش به قلبش چنگ می انداخت، دیوانه اش می کرد. آرزو داشت که او به زندگی کسالت بارشان رنگ و روی تازه ای ببخشد. اما همه چیز بدتر شد.

آن اتفاق گریبان گیر همه ی زندگیشان بود. دیگر لبخند هایشان لبخند نبود، حتی غصه هایشان هم غصه نبود. غم مداوم نیست. اما می تواند برای یک عمر خوش بختی را سلب کند. حداقل برای آنها اینطور می نمود.

مسئولیت سنگینی به گردنش بود. باید زندگی را به همه باز می گرداند. شاید حتی برای یک روز به خارج از زیر یوغ غم، زندگی می کردند.

اصلا برای همین بازگشته بود ...

با توقف ماشین مقابل خانه، کرایه را حساب کرد و دوباره او را در آغوش گرفت و روی شانه اش خوابانید. مرد جوانی در را باز کرد و با صدای رسایی گفت:

_ سلام آقا. خوش اومدین.

_ ممنونم. چمدون هارو ببر داخل

خودش جلو تر راه افتاد. سعی داشت تا می تواند نگاهی به خانه ی کودکی اش نیاندازد. نمی دانست چرا برای زندگی در همین خانه با خاطرات تیره و تارش اصرار داشت.

وارد خانه که شد زنی مسن به سمتش قدم برداشت و آرام گفت:

_سلام آقا. منیر هستم. خوش اومدین

_ ممنونم. اتاقشو بهم نشون بدید.

زن با عجله پله ها را طی کرد و به سمت اتاق بچه رفت. در را باز کرد و جلوتر راه افتاد و رو تختی را کنار زد.

_بفرمایید آقا. میخواید شب رو تو همین اتاق بمونم؟

_ نه خودم می مونم. ممکنه بیدار بشه و غریبی کنه.

_ چشم پس من توی اتاق کنار آشپزخونه هستم. امری داشتید صدام کنید.

_ممنون.

_با اجازه

سری تکان داد و روی کاناپه صورتی رنگ نشست. از این رنگ بیزار بود. باید در اسرع وقت رنگ اتاق را عوض می کرد. بلند شد و در اتاق چرخی زد. انگار دنبال چیزی از گذشته می گشت. با انداختن نگاهی به چشم های خواب عروسکش، اتاق را ترک کرد و به سالن اصلی رفت. هیچ چیز مثل سابق نبود. تمامی لوازم خانه مطابق با مد روز خریداری و چیده شده بود. هیچ ردی از گذشته در این خانه به چشم نمی خورد. به جز عکسی از خانواده ی خوشبختش، درست مربوط به بیست و هشت سال قبل!