خانه در تکاپوی یک جشن بزرگ بود و مادر از همه خوشحال تر، مشغول تدارک دیدن برای شب بود. همیشه می گفت "وقتی نوه دار شدین می فهمین من چه حسی داشتم. خصوصا که نوه ی اول یه چیز دیگه ست" و آواز همیشه به این فکر می کرد که حس نوه داری را تجربه خواهد کرد یا نه.

فکر می کرد که با این پایین آمدن سن مرگ و میر، نوه هایش که هیچ، حتی بزرگ سالی فرزندانش را هم نخواهد دید. شاید این یک دیدگاهِ منفی گرایانه بود. اما وقتی به آینده فکر می کرد، نهایتا تا نوجوانی فرزندانش را می توانست تصور کند.

با اینکه به حضور یک مرد، به عنوان "شوهر" چندان فکر نمی کرد و برایش اهمیتی نداشت چگونه باشد، اما همیشه بچه داشتن برایش جالب بود. دلش می خواست یک روز تجلی رفتار و نوع تربیتش را در فرزندانش ببیند.

فارغ از هیاهوی خانه به اتاق زیر شیروانی پناه برده بود. لامپ اتاق سوخته بود و آفتابی که از پنجره ی دایره ای شکل به اتاق می تابید، آنجا را روشن کرده بود. کنار تلی از لوازم قدیمی به کوله پشتی دوران دبیرستانش تکیه داده بود و کتاب زندگی در پیش رو را می خواند. مادرش فکر میکرد همراه آذر به آرایشگاه رفته است. اما لباسی که میخواست بپوشد نیاز به آرایش خاصی نداشت. گذشته از آن مومو کوچولوی کتاب چنان او را با خود همراه کرده بود که حتی اگر وقت آرایشگاه داشت، قیدش را می زد.

تابش نور خورشید روی سفیدی صفحات کتاب چشمهایش را زد. سرش را به دیوار پشت کوله اش تکیه داد و چشمانی را بست و به پاراگراف آخر فکر کرد.

"چیزی که دوست دارم این است که کسی بشوم مثل ویکتور هوگو. آقای هامیل می گوید با کلمات می شود همه کار کرد، بی آن که کسی را به کشتن بدهیم. "

با صدای مادرش چشمانش را وحشت زده گشود.

_تو اینجا چیکار می کنی؟!

_داشتم کتاب می خوندم.

مادر_ آخه امروز روز کتاب خوندنه؟! من فکر کردم با آذری. حالا که نرفتی حداقل بیا به من کمک کن.

_ آخه بانو که هست، سه تا پیشخدمت هم که از شرکت گرفتی. من بیام فقط الکی تو دست و پاتون هستم.

مادر_ حالا تو بیا. من یه کاری واست پیدا می کنم. اون جعبه ی پیش دستی های مینا کاری شده رو هم با خودت بیار.

_مامان اون جعبه سنگینه.

مادر_ نه زیاد!

هوفی کشید و کتاب را در کوله اش گذاشت. جعبه را روی دو دستش بلند کرد و پشت سر مادرش به آشپزخانه رفت. وقتی پیش دستی ها را روی میز گذاشت رد قرمزی ناشی از سنگینی جعبه روی دست هایش افتاده بود.

_آخه ظرف که کرایه کردین. این ها برای چیه؟!

مادر_ نمیشه که میوه و شیرینی رو توی اونا بخورن.

می دانست دل مادرش برای کرایه ی ظروف راضی نبود و اصرار آرام باعث شده بود که آن ها را بپذیرد. با این حال باز هم دوست داشت حداقل نیمی از پذیرایی با ظروف مهمانی خودش بگذرد.

پیش دستی ها را که روی میز چید، گفت:

_حالا برم؟!

مادر_ نه. بشورشون.

کم مانده بود به گریه بی افتد. تا ساعت شش یک سره پا به پای مادرش کار کرد. آنقدر خسته شده بود و لوازم سنگین بلند کرده بود که احساس می کرد سلول های تنش منقبض شده اند.

در نهایت بی آنکه به مادرش بگوید به اتاقش پناه برد و به حمام رفت. دلش می خواست فقط یک ساعت بی حرکت زیر دوش بایستد، تا خستگی هایش رفع شوند. در دلش آرزو کرد که کاش دانشجوی استان دیگری بود و به بهانه ی دانشگاه، امشب در این جشن حضور نداشت. تنها جمع و شلوغی ای که راحت تر می توانست تحمل کند، جمع خانوادگی با خواهرانش بود. اقوام و دوستان که به این جمع اضافه می شدند، کمی برایش سخت تر می شد. چه برسد حالا که قرار بود افراد غریبه ای که تا حالا حتی ندیده بود هم به این جمع اضافه شوند.

یک سوم از وقت حمامش صرف فکر کردن شده بود و باقیش صرف لیف و شامپو. بلاخره از حمام دل کند و خارج شد. موهایش را سشوار ساده ای کشید و روی شانه هایش رها کرد. پیراهن آستین حلقه ای نسکافه ای رنگ، که تا بالای زانوهایش بود و تنها زینت آن کمربند ظریف و چرم قهوه ای بود، از کمد خارج کرد و به تن کشید. مشغول بستن کمربندش بود که آرام با عجله وارد اتاق شد.

با تعجب نگاهش کرد و بی توجه به آرایش و موهای بوکله شده اش، گفت:

_ چی شده؟!

آرام _ سلام

_ سلام

آرام_ پابند طلا سفید داری؟!

_اصلا پابند ندارم.

آرام_ یادم رفت از خونه پابند خودم رو بیارم.

به پیراهن بلند و نقره ای رنگش دقت کرد گفت:

_ لباست اونقدر بلنده که پابند ببندی هم مشخص نیست.

آرام گردنبند سرویس طلایش را از جعبه ی مخمل سبز رنگی بیرون آورد و به آواز داد و گفت:

_ اینو واسم ببند. استرس گرفتم. خاله میترا اینا اومدن اما من هنوز آماده هم نیستم.

آواز_ عجله نکن

به صندلی میز آرایشش اشاره کرد و گفت:

_بیا بشین اینجا. اینطور تسلط ندارم.

آرام نشست و آواز مشغول بستن قفل پیچیده ی گردنبند شد. صدای ساند چک دی جی می آمد. عمو صابری، سرایدار خانه، در ورودی را برای مهمان ها و آوردن سفارشات، باز گذاشته بود. برای همین متوجه آمدن کسی نمی شد. آرایشش هنوز مانده بود و امیدوار بود مادر و خواهرهایش هولش نکنند.

آرام از آیینه نگاهش کرد و گفت:

_ تو چرا هنوز آماده نشدی؟!

_ داشتم به مامان کمک می کردم. طول کشید.

قفل را بست و گفت:
_ تمام شد.

آرام برخاست و خودش را در آیینه برانداز کرد . کمی به چپ و راست متمایل شد و گفت:

_چاقم نکرده؟!

با اینکه رنگ روشن و براق لباس کمی پر تر نشانش داده بود، اما بهش می آمد. بنابراین جواب داد:

_ نه خوشگل شدی.

آرام لبخندی زد و گفت:

_ من رفتم. تو هم زود بیا. الاناست که دیگه همه برسن.

_آرایش کنم میام.

آرام رفت و او با طمانینه مشغول آرایش کردن شد.