سلام و احوال پرسی او با المیرا را میشنوم.

-وای شکیبا چه چیزی پختی! خداییش که کدبانویی

دیس برنج را به دستش میدهم.

-ممنون، اینو ببر سر میز بعد خورشو ببر تا من غذای اقا جلال و زینب خانومو ببرم

-حالا چرا میدی اونور؟

-دلم نمیاد خب

دیس را میگیرد

-برا منم بکش ببرم اتاقم.

-چرا؟

چشمکی میزند

-شاید تو و اقاتون حرفای زن و شوهری داشته باشید.

میخندم

-میای سر میز، شام میخوری نه که پسر عموی شما سر میز حرفی میزنن

میخندد و بیرون میرود. سینی استیل را برمیدارم و دیس برنج و ظرف خورش را درونش میچینم.

خانه شان اخر حیاط بود پشت استخر خانه ی نقلی دو خوابه.

هیچوقت نگفتند که از کی در اینجا زندگی میکنند و چرا؟

ضربه ای به در بلوطی میزنم و 30 ثانیه نشده اقا جلال در را باز میکند.

-سلام خسته نباشید

-سلام دختر، ممنونم

سینی غذا را به سمتش میگیرم.

-بفرمایید برای شما اوردم

-ممنون دخترم زینب شام پخته

-میدونم، ولی دیدم حالا که نیستین براتون بیارم از گلوم پایین نمیره.

سینی را از دستم میگیرد و نگاهی درش می اندازد با مهربانی میگوید: دستت درد نکنه چه خوش رنگ و لعابه

-نوش جونتون

از جلوی در کنار میرود.

-بیا تو، بیا

-نه مزاحم نمیشم دور میز منتظرن. کاری ندارید؟

-نه دخترم، خداحافظ

-خداحافظ

دستی برایش تکان میدهم و برمیگردم. دختر گفتن هایش مرا یاد بابا میانداخت.

الی و شداد پشت میز منتظر نشسته بودند.

شداد لباسش را با بلیز بافت زرشکی و شلوار گرمکن مشکی عوض کرده بود

صندلی را عقب میکشم و میگویم:چرا شروع نکردین؟

الی صفحه ی موبایل را خاموش میکند و روی میز میگذارد.

-منتظرت بودیم.

بعد بدون هیچ تعارفی دیس برنج را میگیرد و برای خودش میکشد.

همیشه همین است رها، بی قید، ازاد...

رو به شداد میگویم: برات بکشم؟

-بگیر میگیرم

بشقابش را برمیدارم میخواهد مانع شود که نمیگذارم. دو کفگیر برایش میکشم و جلویش میگذارم برای خودم هم کمی میکشم.همه چیز خوب بود

مشغول خوردن بودیم که الارم گوشی المیرا به صدا در امد و صفحه اش خاموش و روشن شد.

گوشی اش را برمیدارد و همانطور که مشغول خوردن است شروع میکند به تایپ کردن.

شداد با چنگال ضربه ی ارامی به بشقابش میزند تا حواس المیرا را جمع خوردن کند.

بدون اینکه سر از بشقابش بگیرد میگوید:المیرا، اونو بزار اونور و غذاتو بخور.

صدایش اخطار امیز بود. میدانستم که چقدر بدش می اید کسی مقابلش این مدل رفتار ها را انجام دهد. کلاً از کارهای خارج از نظم بدش می امد.

الی چند ثانیه ای نگاهم میکند و بعد با حرص نفسش را فوت میکند و گوشی اش را روی میز میگذارد

-بخدا تو با این اخلاقات ادمو میکشی. شکیبا چجوری میخواد یه عمر تحملت کنه نمیدونم.

اخلاق مبادی ادابش گاهی عجیب ادم را کلافه میکرد. همین هفته ی پیش بخاطر اینکه لباس هایم را روی دسته ی کاناپه ی داخل اتاق گذاشته بودم کلی سرزنشم کرده بود. تازه فهمیده بودم که چقدر باید منظم باشم تا زیر اماج سرزنش هایش قرار نگیرم.

شداد دیگر تا پایان غذایش حرفی نزد. زودتر از همه غذایم را تمام کردم و اخرین قلپ دلستر را سر کشیدم. شداد هم اخرین قاشق غذایش را خورد و تشکری کرد و بلند شد.

صندلی اش را به حالت اولش برمیگرداند که میگوید: من میرم باشگاه، میای؟

-نه، کار دارم

-الی تو چی؟

الی لیوان دلسترش را سرکشید و گفت:نه حوصلم نمیگیره.

شداد پوزخندی زد و بعد به سمت پله ها رفت. الی پشت سرش چشم غره ای رفت و بعد رو به من گفت:خدا به دادت برسه واقعا...بابت غذا هم ممنون

-نوش جونت.

موبایلش را برداشت و به اتاقش رفت.

بلند شدم بشقاب های خالی را روی هم چیدم. کاسه های خالی ژله ی خودم و الی را روی هم گذاشتم.

شداد که مرا دست تنها دیده بود عقبگرد کرد. سویشرتش را پشت گردنش گذاشت و استین هایش را از جلو گره زد. و بعد در جمع کردن ظرف ها به کمکم امد.

-نمیخواد تو برو خودم جمعشون میکنم.

لیوان ها را روی بشقاب گذاشت.

-هم بپزی، هم جمع کنی، هم بشوری؟ کمی زیادی نیست؟ این دخترم که هیچی.

بشقاب ها و لیوان های رویش را با احتیاط برداشت و به سمت اشپزخانه رفت. ایستادم و با لبخند به قامت بلندش نگاه کردم و دلم قرص شد به بودن و حمایت هایش.

بدون اینکه به من اجازه ی دست زدن بدهد همه ی وسایل را از روی میز جمع کرد و به اشپزخانه برد.

کنارش دم سینک ایستادم و دستبند اهدایی جشن عقدمان که برایم خیلی عزیز بود را بالاتر از مچ دستم کشیدم و گفتم: ممنون، میتونی بری خودم میزارمشون تو ماشین.

دستش را اب کشید و گفت: کمک نمیخوای؟

-نه برو

دستانش را با حوله پاک کرد.لبهای داغش را روی گونه ام گذاشت بعد شانه اش مماس به شانه ام کشیده شد.

ته مانده ی غذاها را توی سطل زباله ی مخصوص خالی کردم که فردا برای گربه ها بریزم.

تقریباً یک ساعتی مشغول مرتب کردن اشپزخانه و ظرف ها بودم کارم که تمام شده ساعت 1:20 دقیقه بود.

لباسهایم را با لباس خواب حریر سرخابی تا روی زانو عوض کردم. موهایم را روی شانه ام رها کردم. صدای اب قطع شده بود، موهایم را یک طرف شانه ام جمع کردم. شداد حوله پوش در حالی که موهایش را خشک میکرد بیرون امد.

از ایینه نگاهش کردم که به سمت قهوه ساز رفت...

اگر یک روز نباشد...اگر خدایی نکرده روزی اتفاقی...

گوشه ی لبم را گاز گرفتم.

به تاج تخت تکیه دادم و به لباس پوشیدنش خیره شدم.شلوار گرمکن مشکی با خط سفید را پوشید. به خالکوبی نا مفهوم و جذابی که بین دو گودی پایین کمرش نقش بسته بود نگاه کردم که هدیه ی تولد 23 سالگی اش بود. ماهان بلندش کرده بود و با هم پیش تتو کار ماهری که پیدا کرده بود رفتند و گفت هر طرحی که میخواهی بگو تا بزند. ماهان هم عین همین تتو را درست همین جای بدنش دارد.

قهوه اش را برداشت و قرصی همراهش خورد جدیداً بدون اینکه بگوید بخاطر کابوس هایش قرص میخورد. هنوز هم هر شب کابوس میدید این را میشد از ناله ها و عرق های تند شبانه اش فهمید. هیچوقت هم از متن کابوس هایش حرف نمیزد، بیصدا زجر میکشید بدون اینکه لب باز کند. قرصهایش هم تقلبی بودند، تاثیری نداشتند.