روی سنگی می نشینم و پاهایم را دراز می کنم. نفس نفس می زنم و تکیه به زانوهایم داده و خم می شوم. نفسی می گیرم. شدیدا تشنه بودم و آبی به همراه نداشتم. آیلار تذکر داده بود که هیج وسیله و غذایی به همراه نداشته باشم و آن ها با تجهیزات کامل می آیند. حال روی آن را نداشتم که درخواست آب کنم. در برخی موارد بی خودی کم رو می شدم. شیده هم پشت سرم روی همان سنگ می نشیند و لعنتی به خودش می فرستد.

-منو چه به کوهنوردی آخه

حق داشت. من و شیده با بدبختی بالا می آمدیم و آن سه انگار که روس زمین صاف قدم برمی داشتند. مشخص بود کوهنوردان کارکشته ای هستند. دزعوض، تمام مسیر صعود از کوه، با حضور حمایتگر آزاد و سینا از پشت سر، آسوده خاطر بودیم و احساس امنیت می کردیم. آن دو می رسند و پشت سر آیلار می ایستند. هنوز بحث اقتصادیشان را به پایان نرسانده بودند.

آزاد توضیح می دهد: گفتم که سرمایه ام رو به شش قسمت تقسیم می کنم، یک: سکه، دو- دلار، سه- ماشین، چهار – بورس، پنج- ملک. شش- سپرده بانکی. چون که آدم عاقل، همه پول هاشو تو یه جیب نمیذاره، شلوار شیش جیبه می خرم، تو هر کدوم سرمایه گذاری می کنم، که اگه جیبی رو بزنن، پنج تا جیب دیگه داشته باشم

سینا کفی می زند: برآوو پسر

مردها هرگز از مباحث سیاسی و اقتصادی سیر نمی شوند و دست نمی کشند، همانطور که زن ها از غیبت کردن دست نمی کشند.

آیلار خندان نگاهی به ما می اندازد و با ریلکسی و آرامش همیشگی اش چادرش را مرتب می کند. روبرویمان می ایستد.

-از بی ورزشی عزیزم.

شیده زبان درازی می کند.

-نه که تو مدال آور کشوری

آیلار خنده ای می کند و با طمانینه توضیح می دهد: نه قربونت برم. نمی گم ورزش رو با این جدیت دنبال کنی. اما برای سلامتی خوبه. بله منم ورزش می کنم. هفته ای سه روز باشگاه می رم.

ابرویی بالا می اندازد و ادامه می دهد: بهم نمیاد

شیده با چشمانی گشاده صدا بلند می کند: دروغ

-اتفاقا خواهرم مدرک مربیگری بدنسازی هم داره

شیده دهانش بازتر می شود و این بار سینا شگفت زده لب می زند : دروغ

آزاد زیر لب پچ می زند : خفه

آیلار دلگیر لب می زند: نمی دونم چرا فکر می کنین ما طلبه ها تنها باید بچسبیم به عبادتمون. ماهم آدمیم. ورزش می کنیم، گردش می ریم. حتی مث تموم زنای دیگه عاشق خریدیم و از خرید هم آرامش می گیریم. اوایل آزاد هم با کوهنوردی اومدنم مخالف بود. فقط و فقط بخاطر همین چادر. اما کم کم بهش ثابت شد. که با همین چادر هم می شه کوهنوردی کرد. بابا جان منم یه خانومم مثل تموم خانومای دیگه. با همون علایق و سلیقه های معروف خانما

شیده لب می گزد و شرمنده به حرف می آید: ببخشید عکس العملم افتضاح بود.

آیلار دستی به بازویش می کشد: تو اولین نفر نیستی گلم، آخرین نفرم نیستی

روبه من لبخند مهربانی می زند و می پرسد: تو چرا ساکتی؟ خسته شدی؟

آزاد بطری آبی را سمتم دراز می کند.

-بخور تشنه ای.

ادامه می دهد: مشخصه خسته اس. حق داره اولین باره که به کوهنوردی اومده درسته؟

چشمانم برق می زنند. بطری را از دستش می گیرم.تشکری می کنم. در بطری را باز کرده و بدون آنکه لب به بطری بزنم، آب در دهانم سرازیر می کنم. در دل از توجه آزاد تشکر می کنم و حس عجیبی در دلم جاری می شود.

-بله اولین باره

سینا لب باز می کند: خیلی هم خوبه، بار اولتون بود اما همین که تا این سر کوه خودتون رو رسوندید ایول دارین

آزاد سری به تایید تکان می دهد.

-بچه ها نظرتون چیه همین جا بشینیم یه صبحانه ای هم بخوریم

ایلار با برادرش مخالفت می کند.

-نه داداش اینجا خطرناکه. بچه ها یه استراحتی کنن بعد می ریم پایین صبجانه رو دست و پا کنیم. باید آتیش روشن کنیم این بالا نمی شه که

آزاد ابرویی بالا می اندازد : و اگه من روشن کردم چی؟

آیلار لبخند بر لب پاسخش را می دهد: اگه تو آزادی که می تونی. اما بریم پایین راحتتریم. رو این قله هر آن ممکنه پای یکی از بچه ها لیز بخوره

دست به چشمش می چسباند: به روی چشم آبجی

روبه من ادامه می دهد: باران خانوم، استراحتتو کردی، اجازه می دین دیگه بریم پایین؟

شیده نچ نچی می کند: تبعیض تا به این حد؟ الان فقط باران دیده می شه، منو نمی بینی، یه نظری هم از من بخواه

سینا خود را جلوی آزاد می اندازد، دست دراز می کند. مقنعه ی شیده را مرتب می کند. شیده از فرط خستگی حتی ظاهرش را فراموش کرده بود.

-خانوم گل من خستگی در کردن؟ اجازه ی پایین رفتن رو می دی بانو؟

شیده لپ هایش گل می اندازند، نگاهش را به سینا می دهد و اشاره می کند که گوشش را نزدیک تر کند، سینا خم می شود و شیده در گوشش پچ می زند. چشم بلند بالایی تحویلش می دهد و راست می ایستد. قدم بر می دارم و به لبه ی کوه نزدیک می شود. دست هایش را می گشاید. نفسی می گیرد و فریاد می کشد: شیده

شیده از روی سنگ می جهد. دست هایش را به هم می چسباند و به تماشا می ایستد.

سینا بار دیگر فریاد می کشد: دوستت دارم

صدایش اکو می شود و قهقهه ی شیده بلند می شود. آیلار با خنده سری تکان می دهد. شیده با عشقی که در چشمانش نمایان بود، سینا را صدا می کند و او با قدم های بلندی نزدیکش می شود و دستش را می گیرد.

-حالا خستگیت در رفت خانومی؟

آزاد به صورت نمایشی و با صدای بلندی عوق می زند. با دیدن آزاد و صورت جمع شده اش، از خنده ریسه می روم و آیلار چادر به دهان چسبانده و بی صدا می خندد. سینا و شیده دس در دست هم راه می افتند و بدون ذره ای توجه به ما به راه خود ادامه می دهند.

آزاد زیر لب زمزمه می کند: پدرصلواتیا فیلممون کردن

شیده که به سینا چسبیده بود، سربرمی گرداند، زبانی دراز می کند، ابرویی بالا می اندازد و به راهش ادامه می دهد. من و آیلار هنوز هم می خندیدیم.

-بریم دخترا، خنده کافیه، این دلقکا تو حال و هوای دیگه ان، هرآن ممکنه راهشونو کج کنن سمت ناکجاآباد

ایلار روبه من لب می گزد. ناکجاآباد کجا بود؟ تهران را خوب نمی شناختم، لابد منطقه ای از تهران بود.

آزاد روبه خواهرش با صدای پایین انتقاد می کند: این چادر دست و پاگیرت رو توی کوه هم باید داشته باشی؟ هر آن ممکنه زیرپات گیر کنه و کله پا بشی

آیلار ابرو در هم می کشد: باز شروع کردی، همین الان گفتم بهت ثابت شد، اما نه مثل اینکه تو نمی خوای قبول کنی، برادر من چندبار بگم این چادر دست و پاگیر نیست. جزئی از آیلاره، اصلا عضوی از منه. من بدون این جادر نمی تونم قدم از قدم بردارم. خواهش می کنم داداش به شخصیت و علایقم توهین نکن

آزاد چنگی به موهایش می کشد.

-تموم مسیر پشت سرتون بودم ترسم از همین چادر بود

برای اولین بار آیلار کمی صدایش را بالا می برد.

-داداش خواهش کردم. لطف می کنی که مراقبمی ولی باور کن من خوب بلدم با این پارچه ی مشکی کنار بیام. هیچ وقت اذیتم نمی کنه

راه می افتد. می غرد: یه دنده ای دیگه، مثل اسم عوض کردنت.

آیلار انگار که آیه ای زیرلب زمزمه می کند، سپس با آرامش غریبی لب می زند: این مورد هم جزئی از علایقمه

آزاد دستی در هوا تکان می دهد.

-خیلی خب راه بیفت

در کنار آیلار راه می افتم. کنجکاوی ام به کم رویی ام غالب می شود و سوال می کنم: می خوای اسمتو عوض کنی؟

با لبی خندان سری به تایید تکان می دهد: آره

مات و مبهوت لب می زنم: اسم خودت چه مشکلی داره؟

-هیچی، اما هیچ اسمی قابل قیاس با اسم فاطمه نیست، هیچ اسمی به زیبایی نام فاطمه (س) نیست

کمی پایین می رویم، عجیب حرفش به دلم می نشیند و آرامشش وجودم را دربر می گیرد. غیرارادی بوسه اس به گونه اش می چسبانم. به محض آنکه خود را عقب می کشم. پایم روی سنگی لیز می خورد. به جلو پرتاب می شوم. آیلار صدا بلند می کند: یا حضرت فاطمه

صدایش اکومی شود. چشمانم بسته می شوند. اما انگار که در میان دستهایی پناه می گیرم. عجیب آرامش داشتم، عجیب احساس امنیت می کنم. چشم می گشایم. آزاد که حدودا چند قدمی با ما فاصله داشت، اما چطور در میان دست هایش می لرزیدم؟ چطور مرا میان زمین و هوا به آغوش کشیده بود؟ زیرگوشم باردیگر یاحضرت فاطمه خوانده می شود. نفس حبس شده ام آزاد می شود. عسلی های نگران در صورتم می دوند و لبهای صاحب شان تکان می خورد.

-خوبی باران؟ چیزیت نشد؟

لرزشی در سینه ام آغاز می شود. گرمایی زیرپوستم می دود. به حتم گونه هایم گل انداخته اند. صاف می ایستم. اما مچ دستم در دست بزرگ مردانه ای قفل می شود. غر می زند: این اولین و آخرین بارت بود. دیگه اینجا نمی یارمت

ته دلم عجیب قنج می رود. او مرا به اینجا نمی آورد. لب می گزم. نگاهم را از آن عسلی ها فراری می دهم و چشم به آیلار نگران می دهم. دستش را به سینه چسبانده بود، چشمانش را بسته و زیرلب دعایی زمزمه می کرد. به محض اینکه چشمانش باز می شوند. با نگرانی قدمی روبه پایین و به سمت ما برمی دارد.

-خوبی قربونت برم؟ جون به لب شدم باران. خداروشکر آزاد جلوترمون بود. آزاد رفتیم خونه حتما باید قربونی بدیم. یادت نره ها

سنگینی نگاهی را احساس می کنم. اما روی آنکه نگاهم را بلند کنم نداشتم. نگاهم را به دست بزرگ روی مچم می دهم و سپس به زیرپایم هدایت می کنم. دهان باز شده ی جلوی کفشم آه از نهادم بلند می کند. ناخواسته صدا بلند می کنم: به خشکی شانس

***

سلام و صدسلام

اوقاتتون بخیر و خوشی

آبجیا چرا نظرات کمه؟ از مهمان ها انتظاری نمیره. اما خانومایی که هستن و هیچ حرفی نمیزنن حتی لایک نمی کنن☹ خب چررررا؟؟ این همه زحمت می کشم😭 ارزش یه لایک و نظرو ندارم؟؟ والله بخدا با هر لایک و نظرتون انرژی من واس نوشتن بیشتر میشه. حالا که هستین درست و حسابی باشین. که هم شما راضی باشین هم من. هوم؟؟

و امــــــــــا

این پست...

تقدیم به...

مهسا یعقوبی عزیز😍

ممنون از حضور و دلگرمیتون بانوجان💐