******

از مغازه سوپری بیرون می آیم و کیسه ی خریدم را بالا می آورم تا یک باردیگر مطمئن شوم چیزی از قلم نیافتاده است.همین چند قلم شده صدو هفتاد هزارتومن ...آهی می کشم.این دوهفته را سعی کرده بودم همان ته مانده ی غرورم را هم با پول نخواستن ا زسبحان حفظ کنم.می دانستم ته کارتم پولی نمانده است.

اگر وضع به همین منوال ادامه پیدا کند نمی دانم چه بر سرم می آید.مادرجان! دو، سه مرتبه ای به دیدارم آمده است وگویی تازه فهمیده است چه بر سرِ همه آمده است.قیافه ی گرفته اش را سعی می کرد زیر لبخند های نیم بندش پنهان کند.با سها پنهانی حرف زده بودم ،از جوِ سنگین خانه اشان حرف زده بود گریه کرده بودم ودلداری داده بود که می داند تقصیر من نیست پابه پایم اشک ریخته بود برای برادرزاده اش !پرسیده بودم معین چه خبر! در میانِ ضجه ومویه اش فقط همان خبر شادکننده ای بود. معین پایش را در یک کفش کرده که یا سها یا هیچ کس!

ومن درمیان آن همه غم وغصه این خبر چه حلاوتی برایم داشت.او از سبحان پرسیده بود ومن نالیده بودم از ندیده انگاشتنش از بی تفاوتی وسردی اش.سها نه سرزنش کرد نه شماتت ،فقط یک کلام؛ آوا مبادا ول کنی زندگی ات را ،مبادا میدان خالی کنی.مبادا خسته شوی...وهزار! مبادای دیگر....

وارد لابیِ برج می شوم،آقا مراد پشت مانیتور نشسته است و چرتش را می زند.از مقابلش رد می شوم .جلوی آسانسور می ایستم و چشم به دکمه ی نمایش آسانسور می دهم طبقه ی ششم،شانه بالا می دهم ودکمه را می زنم.

سوار می شوم ودر آیینه ی قدی خودم را برانداز می کنم.لاغرتر ورنگ پریده تر شده ام.با این سربالایی آمدن هم بدتر همان رنگِ زرد هم پریده بود وبیشتر شبیه آدمهای ناپیدایی شده ام که شباهت زیادی با روح دارند.با دست آزادم روی ابروانم می کشم خیلی وقت است اصلاحشان نکرده ام.تا حالا این قدرپچل وهپلی نبودم.نفس بیرون می دهم که بی شباهت به آه سینه سوزی نیست.

آسانسوربه طبقه امان می رسد و بیرون می روم.کلید را درقفل می چرخانم ،تا وقتی یاد دارم قفلش کرده بودم.ابرو بالا می دهم چه قدر کم حواس شده ام.قبل از داخل شدن به واحد روبرویی نگاهی می کنم.مثل همیشه بی صدا وخاموش است...!

بوت های کوتاهم را با دمپایی روفرشی عوض می کنم و وارد سالن می شوم.شالم را روی کنسول لابی می اندازم،یک دور موهایم را تاب می دهم،هنگام بیرون رفتن حال این که جمعشان کنم رانداشتم. بی نگاه به اطرافم به طرف اتاق خواب می روم.

-خانم کجا تشریف داشتند؟

جاخورده به عقب بر می گردم ودستم را روی قلبم می گذارم.

-ترسیدم کی....کی ...اومدی؟

سربه مبل تکیه داده وپاهایش را روی میز مقابلش روی هم انداخته است.نمی دانم چرا ترسیده ام وتند تند جواب می دهم:

-رفته بودم دریانیTیک کم خرید داشتم هوا خوب بود پیاده روی کردم.بعدش...

-مگه تو این خراب شده هیچی نیست.

قدمی که به جلو بر می دارم غیرارادی است. او صاف می نشیند،منتظر توضیح من است.

-خب!یه چیزهای دیگه. می خواستم.

قیام می کند وسلانه سلانه نزدیک می شود.دستانش را تا می زند روی کمر، پاهایش را به عرض شانه باز می کند، سینه سپر با صدایی به برودتِ هوای سردِ دیماهی می گوید:

-گوشیت؟!

نگاهش مستقیم مردمک های وحشت زده ام را هدف گرفته اند.

-گوشیم چی؟

دست راستش را به سویم دراز می کند:

-گوشیتو بده؟

-برای چی؟

فریاد می زند:

-گوشیتوو بده وگرنه خودم وخودتو یه جا آتیش می زنم.

یکه خورده با دست هایی لرزان گوشی را از کیفم در می آورم.بدون آنکه نگاه بگیرد گوشی را میان دستانش می گیرد.به اندازه ی باز کردن صفحه گوشی، چشم پایین می اندازد.

-این رمزش چیه؟

صدایم می لرزد:

-هزارو سیصد هفتاد وپنج!

بازش می کند ،کلی بالا وپایینش می کند.صدایش خس دارد:

-گُلی کیه؟

-گلی...گلی!؟

یادم رفته است مغزم پردازش نمی کند گُلی نام چه کسی است.

-چرااین طوری می کنی؟ آخه...

-گفتم این گُلی گه عکسشم یه دسته گله کیه.فقط درست جواب بده...؟

پلک می بندم وتمرکز می گیرم.ناگهان جرقه ای در ذهنم روشن می شود.

-دو...دوست دبیرستانمه...اسمش گلنوشه...

-که اسمش گلنوشه؟ صبر کن.

شماره می گیردومن هنوز مثل انسانهای مات زده ایستاده ام ونگاهش می کنم.این چرا جنی شده است؟

-الو!اسم شما چیه؟

....

-بله این شماره ی خانم ترابی بوده...ایشون واگذار کردن به من...

....

-نه ندارم؛خدانگهدار...

در طول مکالمه لحظه ای چشم بر نمی دارد.

گوشی را درون جیبش سُر می دهد.تازه یادش می آید به سر ووضعم نگاه کند.

-این چه ریختیه؟

با فریادی که می زند یک چشم می بندم.

-دوباره ولت کردم فکرکردی خبریه؟

لبانم می لرزند. ولی جوابش را می دهم.در این چند سال زندگی مشترک متوجه شده ام کم بیاورم برای همیشه با خته ام.هرچند همین الانش هم جزء بازنده های این میدانم.

-لعنتی چته؟ها مگه چه کار کردم...؟مگه تو همون قرآن ودینتون نگفته به حرف مادرگوش کنین.مگه نگفته اطاعت مادرو پدر لازمه منم پی همون دستور رفتم.مادرم ازم خواست تا...تا مهمونی بهادر برم فقط همین!

با کف دست روی سینه اش می کوبم.

-برو اونور سبحان ترابی وگرنه من این دفعه کوتاه نمیامYکوتاه نمیام که سهم زمینهای بابام شده شرط ازدواج مسخره ام باتو...!کوتاه نمیام وتا آخرش می رم تا ازهستی ساقطتتون کنم.پس بترسین از این آوای زخم خورده...

کم نمی آورد از ضربه ی کم زور من هم ذره ای تکان نمی خورد.

-کی گفته سهم زمینِ عمو بوده؟

جری تر می شوم:

-فکر نکن خرم...فکر نکن...

می چرخم قبل از این که دور شوم دستم کشیده می شود.صدایش ملایم تر شده است:

-صبر کن کی بهت گفته؟

فاصله امان به قدر یک نفس است،نفس های حرص زده اش صاف روی پوستم می خورد.

-به تو چه !کی گفته...؟فقط همین قدر بدون که یادمه مامانم همیشه حرفی ا ززمینهایی می زد که پدرم تو همون اوایل ازدواجشون می خره...با فروش طلاهای مادرم و وام ازدواجشون!همون زمینی که دایی جنابعالی بهش گفته یه روزی بهش حق کاربری می خوره.همونهایی که قلنامه ای فروخته شده بوده به بابای ساده ی من بعد فوتش هم حاج ترابیِ بزرگ و عموی مهربان تر از پدرم صداش ودر نمیارن..

کم می آورد اینجای کار را حدس نزده است.این که به هرحال من هم آتویی دارم فقط مدرکش دستم نیست.

صورت عقب می برم ودستم را از حصار انگشتانش که هرلحظه بیشتردر گوشتم فرو می روند، می رهانم.

-اگر می بینی زبونم کوتاهه اگر می بینی دارم، تحملت می کنم ،فقط وفقط به خاطر یه چیزه. اونم این که موندم تا تکلیفم ومعلوم کنی.وگرنه من یه لحظه هم طاقت زندگی کردن با تو روندارم...

یک ابرو تاب می دهد:

-تکلیف؟تکلیف چی؟

مصمم ومحکم جواب می دهم:

-طلاقم طلاقم ومی خوام.

با حرکتی گلویم را می گیرد، هولم می دهد .کمرم با ضربه دیوار پشتم اصابت می کند.

-طلاق به همین راحتی.نه دختر عمو بهت چن روز پیش چی گفتم.می مونی و از در این خونه فقط استخونات بیرون میره.وقتی که موهات مثل دندونهات سفید شدن.یه بار دیگه تکرار کن!چی گفتم.

رهایم می کند به سرفه افتاده ام،زانو خم می کنم ،جای بخیه ها هنوزذوق ذوق می کنند.

-فکر کردی خبریه؟فکر کردی سبحان الان کم میاره صحبت از زمینِ بالا کشیده ی بابات کنی؟نه عزیزم!نه جانم !من بیدی نیستم که با این بادها بلرزم.ببین؛گوش کن.

کمر بالا می دهم اما هنوز حالم جا نیامده این دفعه او خم می شود تا مرا بهتر ببیند:

-این هارت و پورتت یه فوت بود که فقط من وقلقک داد تا بیشترحواسم به اطرافم باشه وگرنه من اگر سونامی هم بیاد اهل جا زدن نیستم.طلاقت نمی دم،جراتش وهم نداری بری مهریه اتو بذاری اجرا می دونی یعنی جراتشم نداری!منم، آدمی نیستم که ببو گلابی باشم، طلاقت وبدم وبری بغل اون یارو...

به نفس نفس افتاده است.ولی دست از اکشن بازی اش در نمی آورد،شانه ام را می گیرد وبا ضرب به دیوار کوبیده می شوم.

-دیگه رنگ آفتاب ومهتابم نمی بینی.حق دیدنِ هیچ کسی رو نداری...اصلا فکر کن مُردی...

-عوضی عوضی!

جیغ های بنفشم هیچ مزیتی ندارند جز عقب رفتنِ چند میلیمتری اش.

-چرا باهام این کار رو می کنی.من دارم راستش ومی گم قبل از ازدواج با تو ارتباط من با اون قطع شده بود.اونشبم من نمی دونستم اون اونجاست...

جلو می آید هردو دستش مشت می شوند روی دیوار،جایی نزدیکی صورتم.خیلی نزدیک شده دقیقا شانه اش مماس شانه ام است . گرمی لبش را کنار گوشم حس می کنم.

-چرا همون موقع بهم نگفتی؛چرا اونشب از اون خراب شده خودت نیومدی...چرا گذاشتی اون برسونتت؟

صورت عقب می دهد وانعکاس فریادش پخش صورتم می شود.

-تو نمی دونستی من بَدم میاد زنم سوار ماشینِ مرد غریبه بشه...تو از حساسیت های گند من خبر نداشتی...ها؟

-تو مریضی!ذهنت ،فکرت! به همه چی بدبینی به همه...من واون تو یه ماشین چه کار می تونستیم کنیم ها...

- آوا.آوا چرا شما زن هااینقدر ساده این؛چرا فکر می کنین همه به شما نگاهشون جنس برادرانه است؟ای خدا من همجنسهامو می شناسم، من میدونم وقتی یه زن از کنارشون رد می شه فقط به چی فکر می کنن فقط...!به این کار ندارن این زن اهلشه...اهلش نیست.

-پس تو! هم یکی هستی مثل اونها.تو! هم خیلی علیه السلام نیستی؟

-نیستم آره نیستم...!به هیشکی اعتماد نکن هیچ مردی قابل اعتماد نیست...!

سرش خم می شود یک وری روی شانه اش.بالا وپایین رفتن سینه اش را حس می کنم.صدایم ضعیف است ،سرم گیج می رود ای این کشمکش.

-طلاقم و بده سبحان،این طوری هم، تو !عذاب می کشی، هم من!

سر افتاده از بالای چشم نگاهم می کند .

-طلاق می خوای برای چی؟که بری دنبالِ یللی تللی...

-کی گفته هرکی طلاق بگیره خراب می شه.

پوزخند می زند:

-می گم ساده این؛باور نمی کنی تا تقی به توقی می خوره می گید طلاق!فکر می کنید تو خیابون مردِ با احساس وخوب براتون ریدن...!

صاف می شود.هردو دستش را بر می دارد یکی قلابِ کمر من می شود وآن یکی صورتش ار هدف می گیرد .با شست گوشه ی لبش را فشاری می دهد.منتقبض می شود بدنِ یخ زده ام.

-خب! طلاق می خوای که بری راحت بشی...!

نگاهش طور خاصی است.مردمک می چرخانم.پوزیشنمان خیلی عاشقانه نیست.اصلا مگر با این حجمِ سنگین بینمان می شود به رابطه فکر کرد.؟

-می...می خوای...چه کار کنی؟

دستش را پایین می آورد و دستِ بلاتکلیفم را می گیرد.

-چیه ؟چراترسیدی؟کاریت ندارم، زنمی باید تمکین کنی همین!

ناباورانه می پرسم:

-چی می گی؟

مرا می کشد.

-جمله ام واضح نبود؟درخواستم این قدرگنگه واست؟

-سب...سبحان بفهم داری چی می گی؟

با لگد به در اتاق می کوبد با صدای به دیوار برخورد می کند.

-من می فهمم چی فرستادم تو گیرنده ات مشکل داره؟!

-بیشعور من!تازه عمل کردم.

سرد جواب می دهد:

- یه ماه گذشته.

پرت می شوم سمت تخت.تا حال این همه تحقیر نشده بودم.کلیپس از موهایم کنده می شود و گیسوانِ رمیده ام یک طرفِ صورتم را می گیرد.با ترس می گویم:

-اذیتم نکن.

از تخت فاصله می گیرم.خودش را می چسباند به بدنِ لرزانم.

-چه اذیتی؟ مگه دفعه اولته یادت رفته ما سه سال زن وشوهریم.

صورتم درهم می شود:

-برو عقب لعنتی! جونم داره بالا می یاد.

دست دور کمر می اندازد.

-خب!خب! بعد طلاق چه کار می کنی؟کجا میری؟

لحنش آمرانه است،ولی خدا می داند تلخیِ کلامش چه زهر کشنده ای است.

-من...!به خدا...!جایی نمی رم.می ..میرم همون خونه ای که...آقا جون برام خریده تنهایی زندگی می کنم شایدم فروختمش...خب!

نوک بینی اش را می چسباند به بینی ام.

-پس فکر همه جاشو کردی؟عالیه...عالی!خب! بعدددش!

کلامش را محکم ادا می کند ومی کشد.با عجز می نالم:

-یک کم بر عقب تر...من !

-خب! قبلِ طلاق یکمی هم با شوهرت باشی بد نیستها،جای دوری نمیره،ثوابم داره.

صدایم خبر از ترسم می دهد واو فهمیده که ریشخندم می کند.لبش را روی لبم می کشد.

-می دونی...امروز برام چی فرستادن؟

سرم را کمی مایل می کنم تا دورتر شوم.حالتِ او آرامش را از من سلب کرده وخودش هم می داند:

-ها! جواب ندادی...

-از...از کجا بدونم؟

انگار ازاین همه ایستادن خسته شده که با حفظِ حالتش می نشیند ومرا هم همراه خود می کشاند فرصت پیش آمده نفسی چاق می کنم.

-الان بهت نشون می دم.

با یک دست مرا محکم گرفته وبا دستِ راستش گوشی اش را بیرون می کشداز جیب وجلوی صورتش می گیرد.

-بیا!تو! بازش کن.

-برای چی؟

موذیانه می خندد.گوشی را می گیرم.انگشتانِ لغزانم را رویش می کشم.رمزش را می دانم چند باری پیش آمده بود که به جایش جواب زنگ هایش را بدهم.

-برو تو واتساپ.

دیدگانم تار شده اند به سختی صفحه را عوض می کنم . روی تصویر سبزِ گرد دست می کشم .

-برو همون اولی...

بازش می کنم.

-یک کمی برو بالاتر!

انگشت می کشم.تصاویر بزرگ ودرشت را می بینم.پلکم را ثانیه ای می بندم.

-خدایی جایی مونده تا کسی نبینه...لامصب عجبم خوشگله...نه!

می نالم:

-اینها رو...کی فرستاده؟

انگشت فرو می کند بر پهلویم.جرات اعتراض ندارم.

-نمی دونم کدوم آدمه هیچی نداریه...که فرستاده.فقط من تاحالا ندیده بودمشون.خودت چی؟

سرپایین می دهم گوشی را می گذارم روی پایش.سر می خورد وپایین پایمان سقوط می کند.

-اینها واسه کِی بوده؟

بغضم می ترکد. چاره ای جز جواب دادن ندارم،بریده بریده لب می زنم:

-تازه... اومده ...بودم ،خونه ی...آقا... آقا جون!

-دادم ردِ این شماره رو بگیرن ببینم برای کدوم آدمِ بی ناموسیه!

جوابی ندارم تا بدهم فریاد می زند:

-حرف بزن!بگو کجا گرفتی؟

دندان بهم می سابد و من می لرزم.

چشمان منتظرش دوخته شده است به دهانم وکلمات منقطع از میان لبانم بیرون می آیند.

-من...این عکسها را می خواستم؛می خواستم ...برای یه مجله ...مد ...تو دبی بفرستم...ولی...ولی فرصتش پیش نیومد ...

صدای گریه ام بلند شده.چانه ام را در دست می فشارد.

-لامصب همه جات بیرونه. اون ...قرمزم؛نمی پوشیدی همه فیض می بردن.

-سبحان تو رو به اون خدایی که می پرستی...تمومش کن...اینها رو یه خانم ازم گرفت،باور کن مامانمم در جریانه.

-به روباه میگن شاهدت کیه می گه؛ دمم.خوشگلم می رفتی بالاتر اون فیلم قشنگه رو هم می دیدی؟

خم می شود.گوشی را بر می دارد واین بار خودش دست به کار می شود.از حصارش به آرامی رها می کنم خودم را.صفحه را جلوی رویم می گیرد.صفحه ی بزن وبکوب است...نورهای رنگین وآدم هایی که وسطِ میدان قرشان را خالی می کنند.

-ببین این کیه؟

گوشه ی تصویر روی کاناپه ای بزرگ چیزی می بینم چیزی که خون را در رگهایم منجمد می کند.

-این مرده این خانمه آشنا نیستن برات؟

خدایا کی دنیا تمام می شود. من خسته شدم خسته!.فریاد می زند:

-جوابم وبده کیه این..

لکنت گرفته ام:

-ما...مانم...ماما...نم...!

نفس های بریده بریده ام نمی گذارد به درستی حرف بزنم.

-م...ن...او...اونجا ...نبودم...

-اگر دیده بودمت وسط این آدمهای مست که الان زنده نبودی؟

سکوت می کند ،می دانم در پی این سکون تلاطمی در راه است.

-می خوای بگی صیغه اش بوده می دونم البته نه اینجا درست سه ماه بعدش...!اسمش چی بود...؟

می دانم اسمش را ! رسمش را! جمشید با آن قد دراز وهیکل توپر را مگر می شد فراموش کنم.همانی که بنگاهِ ماشین داشت.همانی که به قولِ مهشید ایکس لارجی بود برای خودش!ولخرجی اش زبانزد بود.مادرم را می خواست وبه خاطر مادرم به زنش خیانت کرد.

-فقط نمی دونم چرا حالا بعد ازاین مدت باید این فیلمها پخش بشن رفتم اینستا...خود این طرف آدرس یه پیج داد. تمام عکسا وفیلمهای تو و مامانت اونجا موجوده،همه اشون...!لامصب تو این کی دوهفته هزارتا بازدید کننده داشته...همه اشون زیر پستها شماره داده بودن.خواسته بودن...

این را با درد می گوید.سکوت می کند ومن فقط با صدای بلند به گریه ام ادامه می دهم.

گوشی را روی تخت پرت می کند.صدایش خش دار است:

-حالا می خوای بری طلاق بگیری با این واون باشی.شما زن ها همه اتون فکر می کنین دنیای بعد طلاق گل وبلبله...آره گل وبلبله منتها تا وقتی باهاشون راه بیای.برای مردهایی که منتظریه طعمه هستن؛منظورمه!!می دونم الان می گی پس این همه مردِ خوب مثل حاج ترابی...مثل سرهنگ...مثل بابام... چی؟ولی عزیزم!مردِ خوب که سراغ سیب گاز زده نمی ره.مردِ خوب که برای یه عمر زندگی پیشنهاد سه ماه رو صیغه نمی ده.مردِ خوب می شینه سر زندگیش.نمیره بشینه زیر پای زن مردم که طلاق بگیر برات چنین می کنم وچنان...آره! پس اگر فکر می کنی مردِ خوب تو خیابون ریخته تا بیاد امثال مامانتون بگیره سخت دراشتباهی.اگرم مردی بخواد با یه زن بیوه یا مطلقه ازدواج کنه از راه درستش اقدام می کنه.نه این طوری..نه وسط پارتی بیوفته رو تنِ...

با هردو دست صورتم را مخفی می کنم.

-حالا هم می خوای طلاق بگیری حرفی نیست اول من ودریاب تا...

نفهمیدم چه طور هلم می دهد روی تخت.خیمه می زند وبا نگاهِ ترسناک وزهرخندی دست می برد ولبه های مانتوام را می گیرد وعقب می دهد.

-نکن...تو روخدا...من ...من ...می ترسم.

خونسرد جواب می دهد:

-چرا می ترسی!بودن با شوهر سخت نیست که ...نکنه توقع داری بعد طلاق بیام نفر آخر وایسم.

کلماتش به زشتیِ همان هیولاهای بچه گی هایمان است.همان هیولایی که هیچ تصویری نداشتیم ولی در دنیای بچگی فکر می کردیم زشت ترین موجود دنیاست.می ترسم از شبیخون زدن به تنم وقتی نگاهش با گذشته فرق کرده است.

-چرا! این طوری می گی؟

گردنم را می بوید.گریه ام تبدیل به ضجه شده است.ترسناک شده است ومن راهی برای نجات ندارم.

-پس چه طوری بگم؟ها این طوری خوبه...عزیزم بیا بهم یه ... اساسی بده..

صورتم از فرط گریه جمع شده ودیگر توانی ندارم.پلک می بندم وبه این خواری وخفتی که گریبانگیرم شده فکر می کنم.چرا نمی توانم فرستنده ی آن تصاویر را در ذهنم بیابم چرا هیچ اثری از آن شخص در مغزم نیست؟

نمی دانم چه قدر می گذرد که حرکاتش روی بدنم متوقف می شود.ثانیه ای بعد سنگینی اش را بر می دارد.لای یک پلکم را باز می کنم.کنار تخت ایستاده.با وحشت هردو چشمم را باز می کنم.دلم پیچی می زند واز گلویم مایع تلخ بالا می زند عقم می گیرد.می خواهم در خود مچاله شوم، اما نمی توانم.

-تو که طاقتِ شوهرتو نداری چه طور سر زبونت هی طلاق طلاق می کنی؟

خم می شود:

-آخه بدبخت،بعد طلاق مجبوری برای یه لقمه نون هرروز و هرروز!چه طوری میخوای...؟

دندان بهم می سابد،چهره ام هنوز جمع شده است وبدنِ منقبض شده ام انگار از یک دوی ماراتن برگشته است.صورتش مثل من جمع شده ،پلک روی هم می گذارد.سری تکان می دهد ودستی لای مویش می کشد.با صدای گرفته وزمختی می گوید:

-خدایا از فکرشم آتیش می گیرم.پاشو دخترعمو من اونقدرهاهم نامرد نیستم؛تو این مدت فکر کنم فهمیدی که مردِ تجاوز به زنمم نیستم.همه چی باید دوطرفه باشه!

سرش خم می شوددرون یقه اش:

-می دونی آوا!منم دارم چوبِ اعمالم ومی خورم.مشکلِ من وتو از اونجایی شروع شد که نگاهمون بهم ،نگاهِ آدم به آدم نبود...نگاه...آدم به فرصت بود...!

لحنش به شدت غمگین است،دور می شود ولی قبل از بیرون رفتن چیزی می گوید؛ شبیه کبریتی که لحظه ی آخر برای به آتش کشاندن می کشند. می چرخد با نگاهی که می گوید خیلی ساده وخرهستی می گوید:

-یه چیزه دیگه!یه نگاه به اون سند خونه بنداز ببین چی نوشته!بخوای می تونم، واژه ی حبه عمرا رو برات توضیح بدم...

در را بهم می کوبد ومی رود.ومن را در دنیای حبه عمرایی که می گوید؛ رها می کند

****

سلام !

تسلیت می گم بابت اتفاقات اخیر ایران!

امیدوارم دیگه هیچ وقت ایران وایرانی غمگین نباشه!

بلند بگو آمین!!

یا حق!