مات بی قیدی و سرمستی مرد پیش رویم ماندم. گویا برای این مادر اجاره ای برنامه ی چند ساله داشتند.

چنان از روی تخت خیز برداشتم که دهان دکتر از تعجب باز ماند اما آرمان به روی خودش نیاورد که چه گندی زده است. از دهانش در رفته بود و فارسی گفته بود وگرنه مثل همیشه هر چه دل تنگشان می خواست برای هم و در آغوش هم بلغور می کردند و من هم که زبان نفهم! برای همین شرط گذاشتم از این به بعد در صورتی برای معاینات و آزمایش ها می روم که آنها نیایند.

حالا اینجا روی این تخت دراز کشیده بودم و با خیالی آسوده موجود کوچکی را برانداز می کردم که اگرچه از جان من نبود اما داشت از خون من تغذیه می کرد و قرار بود سه ماه دیگر برای همیشه از هم جدا شویم. چه قدر وانمود می کردم که برایم مهم نیست؟ تا کی می توانستم بودنش را انکار کنم؟ به دست های کوچکش زل زدم که چطور بالا و پایین می کرد و به سمت دهان می برد. پاهایش که از دست هایش هم کوچک تر بود. چشم داشت، گوش و دهان! پس می دید که مادرش من هستم، نجوای آهسته ی لالایی شب هایم را می شنید و شاید پاسخم را می داد! خدایا چطور باید از این موجود کوچک و بی پناه دل می کندم؟ او با صدای نفس های من! با تپش قلب من نه ماه انس گرفته بود و من با او آرامش گمشده ام را پیدا می کردم. برای اولین بار همانجا روی همان تخت به ذهنم رسید که پسرم را بردارم و بروم. بروم جایی که دست هیچ کس به من نرسد. من باشم و او در آرامشی مطلق! برایش گفته بودم چقدر خسته ام! چقدر تنها! و تمام این ها فقط وقتی تمام می شد که او را در آغوش می گرفتم اما حس خوب این رویا تا وقتی ادامه داشت که شماره ی خانه روی گوشیم نیفتاده بود و صدای بابا را نشنیده بودم. کجا می رفتم که کسی دستش به ما نمی رسید اما دست من به خانواده ام می رسید؟ این راه پر پیچ و خم در زندگیم را انتخاب کرده بودم تا روزی را ببینم که با خانواده ام بی دغدغه کنارهم نشسته ایم و از ته دل می خندیم. خنده ی واقعی! بدون ترس از روزهای ماه که کی به آخر می رسد و موعد اجاره هست! بدون نگرانی از چی بخوریم و چی بپوشیم؟ اول مهرها و شب عیدهایی بدون کابوس! خانه ای که همه دور هم جمع شویم. میهمانی بدهیم و تولد بگیریم. مدّت ها نقشه کشیده بودم که برای خواستگاری دوقلوها در محلّه ای آبرومند زندگی کنیم. چه قدر دوست داشتم در مدارس غیرانتفاعی بالای شهر درس بخوانند و با دخترهای بالاشهری رفت و آمد کنند. برای انتخاب رشته و دانشگاه استرس آزاد و سراسری را نداشته باشند. پس چه شد؟ دستم را روی شکمم کشیدم.

ـ نیومده چه کردی با من که از آرزوهام سرابی بیشتر نموند؟ چی کار کردی که همه آرزوم شدی؟

دیدمش که سرش را روی فرمان گذاشته بود و شاید خوابیده بود. دلم هر چه می خواست بودن با این موجود خودخواه را نمی خواست. در خلاف جهت ماشین راه افتادم. وقتی به اندازه ی کافی از دیدرسش دور شدم پیام دادم که به خانه ی عمو رفته ام و منتظرم نماند.

****

این من جدید را نمی شناختم. هر چه قدر آرمان کوتاه می آمد من جسورتر و بی پرواتر می شدم. بنای ناسازگاری را گذاشته بودم و به هیچ صراطی مستقیم نبودم. اصلا آدم دیگری شده بودم. دست به سیاه و سفید نمی زدم. بهانه می گرفتم. داد می زدم. ظرف می شکستم و بدتر از همه دل می شکستم. آرمان ناچار شد یک دختر دو رگه را برای کارهای خانه استخدام کند. می فهمیدم که مدارا می کند و در دلش می گوید دو ماه دیگر از دستش خلاص می شوم. نمی خواستم خلاص بشود. نمی خواستم من بروم و او و ماریا با نتیجه ی نه ماه خون دل خوردن من خوشبخت زندگی کنند. نمی خواستم با دست خالی به ایران برگردم و شوهرم و بچّه ام را پشت سر جا بگذارم. چه می شد همه چیز جور دیگری بود؟ چرا زندگی هیچ وقت به ساز من نمی رقصید.

ـ چرا نمی رقصی؟ چرا؟

بلند داد کشیدم و دخترک هراسان از آشپزخانه به سمتم دوید. گلدان را به سمتش پرت کردم که جلوتر نیاید. گلدان بلوری با صدای نابه هنجاری جلوی پایش خرد شد و ایستاد. می دانستم آرمان به او هم گفته بود با این طفیلی روانی کار نداشته باش و سر به سرش نگذار که دیوانه بشود کار دستت می دهد. آرمان! یک هفته ای بود که ندیده بودمش. عصرها که می آمد به اتاق می رفتم و در را قفل می کردم. عمو را هم نمی خواستم ببینم. ماریا هم آنقدر از پشت در اتاق رانده بودم که حسابش دیگر در دستم نیست. هر چه من می خروشیدم، آرمان آرام تر می شد. می خواست حرف بزند. کاری کند. نه به خاطر من افسار گسیخته! به خاطر پسرش! و من دیگر نمی خواستم او هیچ کاری کند. چه قدر گفتم. چه قدر در پس نگاهم ازش خواهش کردم می شود همه چیز جور دیگری شود. می شود هم من باشم، هم ماریا! هیچ وقت بودنم را جدّی نگرفت. هیچ وقت نخواست به این فکر کند که بعد از یک سال و نیم بی اعتنایی و نادیده گرفتنش از من چه خواهد ماند؟ با چه رویی به سمت خانواده ام بر می گشتم؟ به پدر و مادر منتظرش چه می گفتم؟ دل داغدار خودم را چه طور تسکین می دادم؟ من دیگر هیچ وقت یاسمن روزهای دور نمی شدم و همه ی این ها به خاطر خودخواهی آرمان و ماریا بود.

ـ یاسمن؟

پتو را روی سرم کشیدم.

ـ یاسی بیداری؟

نتوانستم جلوی دهانم را بگیرم.

ـ نه! مردم.

صدای خنده ی آهسته اش جانم را آتش زد.

ـ خدا رحمتت کنه! زن خوبی بودی.

از خوب بودنم متنفّر بودم. شنیدن تکراریش از دهان او درد داشت. نفهمیدم با این هیکل سنگین چطور به آنی در را گشودم و آتش دلم را در صورتش کوبیدم.

دستش را جای کشیده ی من روی صورتش گذاشت و ناباورانه به من خیره شد. به جای او خودم دردم آمد و مبهوت به پشت سرش خیره شدم و تازه ماریا را دیدم با بغلی از گل! کم آوردم. یعنی خیلی وقت بود که کم آورده بودم. بغضی که همدم همیشگی این روزهایم بود ترکید.

ـ خیلی دلتون می خواد که بمیرم و راحت بشین؟ باشه! خودم هم بدم نمیاد از این زندگی نکبتی خلاص بشم اما یادتون باشه نفس من که قطع بشه نفس یکی دیگه هم باهاش میره!

نگاهم روی ماریا بود و منجمد شدن صورتش را در لحظه دیدم. در را توی صورتشان کوبیدم و دوباره تنهایی!

این بار تنهاییم زیاد به درازا نکشید. چند تقّه به در خورد. نه من جواب دادم و نه او صدایم زد. چند دقیقه سکوت و دوباره صدای ضرباتی به در! و صدای ماریا که سکوت خانه را شکست.

ـ نمی دونم برای چی انقدر از من بدت اومد؟ چون هوو بود؟

ساکت بودم. بگذار خیال کنند مرده ام و جشن بگیرند.

ـ اما من تو را دوست داشت. زمانی که آرمان عکست را نشان داد و گفت که پدر خواست با تو عروسی کرد هم از تو خوشم آمد. یاسْ مَن! یک چیزی تو نگاهت بود که تو را از همه جدا کرد. آرمان نشان داد. خندید. شوخی کرد که پدر در چه حال و من در چه حال! اما من دانست که تو برای آرمان خوب هست. من هیچ وقت نخواست آرمان را از خانواده جدا کرد. من اگر خوب بود با آرمان بر می گشت ایران. پیش خانواده.

نمی خواستم بشنوم. نمی خواستم آن صدای دلنشین و طناز به گوش پسرم هم برسد. فارسی را با چنان لهجه ی زیبایی صحبت می کرد انگار به چهچه قناری گوش می دهی. خواستم فریاد بزنم که صدایش را ببرد اما نمی خواستم بداند که به حرف هایش گوش می دهم.

ـ من فقط دوست دختر آرمان بود. من مثل شما خانواده نداشت. نمی دانست خانواده چی هست. مادر! پدر! من جور دیگری بزرگ شد. پیش خاله. تا وقتی هیجده ساله شد. قبلش هم دوست پسر داشت. همه چیز داشت. یادم نبود اولین رابطه کی بود؟ با کی؟ اما یک وقت برای من همه چیز آرمان شد. آرمان مرد ایرانی! فقط با من بود. با من می خندید. با من می خورد و با من می خوابید. فقط برای من می مرد. دوستم می خواستش. می گفت ازش خسته شد پاس داد به من. خیلی از من بهتر! زیبا! شوهرش مرد و پولدار بود اما آرمان فقط من رو دوست داشت. کم کم من هم از او یاد گرفت فقط با او باشم. باور نکرد اما زندگی خیلی بهتر شد. قشنگ تر شد. تازه فهمید عشق فقط برای رمان های کلاسیک نبود. من هم می شد عاشق باشم.

ماریا گریه می کرد.

ـ من عاشق شد. من دلم خواست برای آرمان مرد. می خواست عروسی کرد. مادر شد. ایران رفت. با او خوشبخت شد.

حالا بلند گریه می کرد. بی اراده برخاستم و به سمت در رفتم. دستم که روی دستگیره نشست دوباره به حرف آمد.

ـ خدا نگذاشت. خدا گفت من لیاقت نداشت. من قبلا خیلی کثیف بود. خدا مرا ادب کرد. من نه مادر شد نه توانست زندگی کرد. من مریضم یاسْ مَن! یه بیماری که می کشه! نمی دونست برات چه جور فارسی گفت.خودم خودم را کشت. خاله را هم همین مریضی کشت. آرمان هیچ چی ندونه. من دوست داشت از آرمان بچّه داشت. تو دوست داشت با آرمان عروسی کرد. من شرط گفتم که تو آمد و بچّه ی من رو براش به دنیا آورد. یک یادگار از من برای عشقم تا من هم برم و برای خود مرد.

چنان اشک می ریخت که دل سنگ آب می شد اما دل من از سنگ هم سنگ تر بود که دستگیره را نفشرد.

ـ چند وقته که خواست برای تو گفت. تو نگذاشت. من مدیون تو بود. تو به من اسلام داد. شوهر داد. بچّه داد. من سه روز دیگه رفت. آرمان دنبال من گشت اما پیدا نکرد. از من بدش آمد و برای تو ماند.

چرا نمی فهمیدم چه می گوید؟ چرا این دستگیره ی لعنتی پایین نمی رفت. چطور می توانستم گریه و زاریش را تاب بیاورم؟ چرا با جمله ی آخرش دست از روی دستگیره کشیدم و پشت در پناه گرفتم؟ او باز هم گفت اما من دیگر نشنیدم. هیچ چیز نشنیدم و فقط جمله ی آخرش بود که در ذهنم طنین انداز بود.

ـ هم آرمان، هم بچّه! برای تو!

***

جایی خوانده بودم که آدم خوب و بد مطلق وجود ندارد. هر آدمی بسته به شرایط موجود می تواند خوب باشد یا بد! می شود این طور استدلال کرد که همه چیز را گردن شرایط بینداز و خلاص! این جمله، بارعذاب وجدان این روزهای من را کم می کند. من تقصیری ندارم اگر حالا آدم بده ی قصّه ها شده بودم. خودشان مرا وادار به بازی در این نقش کرده بودند. من بازیگر سناریوی از پیش تعیین شده ی ماریا بودم. نه کارگردان بودم و نه نویسنده! عجیب است که این روزها نه روی هوا هستم و نه روی زمین! من جایی میان زمین و آسمان معلّقم، هر چند تصمیمم را گرفته باشم. همان طور که ماریا تصمیمش را گرفته است. او می خواهد بمیرد و همه ی داشته هایش را به من ببخشد. من هم آدم پس دادن هدیه نیستم. راست می گوید. وقتی که فردا برای همیشه ناپدید بشود، بدون این که هیچ ردّی از خود باقی بگذارد، آرمان هم می میرد اما به خاطر این بچّه آرمانی دیگرمتولّد می شود. آرمانی که پدر هست. پس زدن مرا بلد نیست. مهربان است و برای من هم از آن خنده های خاص می کند. در نگاهم لبخند می زد و با عشق در آغوشم می کشد. وقتی که ماریا سدّ بین ما نباشد او تنهایی مرا درک می کند و غربت جاری در لحظه لحظه های مرا می فهمد. آخر آدم ها درد مشترک را خوب می فهمند. آن وقت راضی می شود تا همراه با هم به ایران بازگردیم و زندگی تازه روی خوشش را به من هم نشان می داد. مامان ناز و بابا دلخوریشان را فراموش می کردند.

>>>>>>>>>>>>>>

سلام به روی ماهتون!

خوب سراغ من رو نمی گیرید ها...

من هیچ!

نمی خواین بدونید دسته گل هایی که یاس به آب داده چی میشه؟ :))))))

دیگه پست نمی خواین؟ نه؟

:(((((((((