***

هنوز در بهت همان یک بندِ نوشته شده ی آخرین سطرِسند خانه هستم.امضای حاج ترابی وعمو پایینش است وامضای خودم.آن موقع از این که خانه به دوشی مادرم تمام می شود به قدری ذوق مرگ بودم که نگاهی به محتویاتِ نوشته شده نکرده بودم.تمام این دو روز را مثل مار به خودم پیچیدم م ودم نزده بودم. سبحان با خیالی آسوده این دو روز را به سرکار رفته و آخر شب برگشته وانگار نه انگاربا همان چند کلمه زندگی که چه عرض کنم ؛دنیایم را کن فیکون کرده است.نا امید از همه جا دست به دامانِ مهشید شده ام.زنگ زدم وجویای احوال مادری که باید برایم مادری را تمام می کرد با بذل وبخشش ولی...مهشید حالش چندان مساعد نبود وفقط توضیح داد میانه ی مادر وکمال بهم خورده وکمی کش واکش دارند.زهرخندی زده بودم ودر دل نالیده بودم کمی کش واکش...یعنی نباید به خاطر من زیر همه چیز بزند واین بار بگوید ؛گور پدر همه اشان!آوایم برایم مهم است.

تماس با مهشید حالم را بهتر نکرد که تا مرزِ بیهودگی ونیستی رفته وبرگشته بودم با حرف هایش!بدم نمی آمد تیزی ای بر می داشتم وقید شاهرگ زندگی ودنیا را می زدم وخلاص!البته اگر جراتش را داشتم که متاسفانه ازمنِ بی اراده و متزلزل همین کار هم بر نمی آمد.از روی کاناپه بر می خیزم وبی هدف چرخی در خانه می زنم.مثلا عید در راه است فصلِ نو شدن وجوانه زدن!فصل طراوت وشادابیِ همه چیز...همه ی مخلوقات!اما من زنی هستم در آستانه ی فصلی سرد...!به ساعت نگاه می کنم،حوالی ده شب را نشان می دهد.می دانم امشب هم دیر می آید.شکمم را با لقمه نان وپنیری سیر کرده ام.ترجیح می دهم قبل از امدنش به اتاقم پناه ببرم.نمی دانم این همه اصرارش برای ماندن در کنار هم چیست؟این که نام ِ زن وشوهر را یدک بکشیم .این که مرا بلاتکلیف رها کند .فکر کنم وقتش رسیده تا با باعث وبانیِ این سرنوشت حرف بزنم.حاج ترابی اعظم حتما باید فکر ی هم برای این جای کار داشته باشد؟!

روی تخت دراز می کشم.امشب از آن شب هایی است که خواب از چشمانم فراری شده است.خانه در سکوتِ مطلق فرو رفته .ماه در آسمان هم نیست و در پس ابرها پنهان شده .چراغ خواب را روشن کرده ام وسعی می کنم فکرم را از تنهایی وسیاهی شب منحرف کنم. ای کاش لا اقل گیتار ویا پیانو را از خانه بیرون نبرده بود تا می توانستم در میانِ آهنگِ نت هایشان...به نت های سرگردان زندگی ام برسم.می نشینم وتکیه به تاج تخت می دهم.امشب چرا ترس در دلم خانه کرده است؟شاید چون عقربه های ساعت از عدد یک ودو آن طرف تر رفته است . هیچ وقت ازتنهایی وشب نترسیده بودم نه آن موقع که مادرم تا نیمه های شب در مهمانی می ماند نه این مدتی که با سبحان ازدواج کرده ام ولی امشب نمی دانم چه مرگم شده که ترس؛ لرز به جانم انداخته و بغض نه تنها گلویم را که قفسه ی سینه ام را هم تنگ کرده است.ازصدای باد که نمی دانم از درزهای کیپ شده ی در وپنجره چه طور خودشان را به زور جا می دهند تا صدای سوزه اشان مغزم را به بازی بگیرند تا صدای گام هایی که نمی دانم منبع اشان ازکجاست؟کمر تا می کنم ودست دورِ زانوانم می اندازم. ای کاش می توانستم با کسی حرف بزنم.ای کاش سها شماره ی جدیدش را از من دریغ نمی کرد.؟!در یک آن تصمیم می گیرم به سبحان زنگ بزنم.گوشیِ تلفن پای تخت را بر می دارم.چشم می بندم وتمرکز می گیرم.این که بدانم کجاست وچه می کند، مهم نیست؛ فقط می خواهم بگویم برگردد .بی شک ترس امشب بلای جانم می شود.شماره می گیرم. نفسی چاق می کنم.هنوز به سه بوق نرسیده بر می دارد.سکوت کرده است و باید من شروع کننده باشم.

-الو!سبحان!

برودتِ کلماتش، از همان پشت گوشی بدنم را به لرز می اندازد:

-بله!

توانم را جمع می کنم:

-کی میای؟

-شب نمیام.

بزاق دهانم را به سختی فرو می دهم.

-پس.

سکوت می کنم بقیه ی جمله را با چه کلماتی پر کنم؟خودش زحمتم را کم می کند.

-تا جمعه نمیام.

مکث کوتاهی می کند وبدون توضیح دیگری قطع می کند.گوشی در میان انگشتانِ عرق کرده ام داغ می شود وصدای بوق اشغالی که صاف پرده ی گوشم را می شکافد.صدای هق هق ام بلند می شود و شوری اشک لب هایم را می سوزاند. حسابِ چه قدر درهمان حالت مانده ام از دستم در رفته است. از جا تکانی می خورم وبا بدنی کوفته و صورتی ملتهب به سمتِ در می روم.قفلش را چک می کنم .تمام پنجره ها را وارسی می کنم.همان جا کنار کاناپه ی سالن می نشینم وچمباتمه می زنم.سرم کج می شود روی شانه ام. چرا باید بترسم وقتی این برج بلند وبالا نگهبان دارد؟پس باید ترس هایم را پس بزنم وبه موضوع مهم تری فکر کنم وچاره بیندیشم.

اما مگر می شود به تنهایی برای زندگیِ دونفره تصمیم گرفت؟از کجلا معلوم که سبحان هم به اندازه ی من مقصر نباشد؟ همین کارِ امشبش!چرا به جایِ توضیح دادن فرار کرده چرا به جای زورگویی یه لحظه خودش را جای من نمی گذارد؟سردرد می گیرم چه فکرهایی که به سرم نمی زند.مثلا همین الان بروم...!بروم وخودم را گم وگور کنم از دستِ همه اشان وخلاص شوم.از همه اشان بیزارم از مادرم بیش تر!می گویند مادر!طاقت ناراحتی دلبندش را ندارد، اما !شاید من دلبند مادرم نیستم؟شاید...!حس آدمی را دارم که ساعت ها در برف دویده است،سرما زده و خسته!با پلک هایی سنگین از بی خوابی! از هجوم افکاربی سر وته و سیاهم!تمام لوستر ها را روشن کرده ام. چشم می گردانم وزوایای سالن را نگاه می کنم.کمی بعد خسته می شوم وچانه می چسبانم روی زانو وپلک می بندم.

****

بدن خشک شده ام را تکانی می دهم وبه زور لای پلک را باز می کنم.سردم شده است.دیشب حوصله ی این که پتویی بر دارم را هم نداشتم وهمانطور خوابم برده بود.کش وقوسی به بدنم می دهم و بر می خیزم. دلم پیچی می زند.دهانم بوی بدی گرفته است .می دانم از معده ی خالی ام است.سلانه سلانه به سمت آشپزخانه می روم.کتری برقی را روشن می کنم.خیره اش می شوم سه دقیقه طول می کشد ، جوش می آید . از قوطیِ روی کانتر تی بگ را بر می دارم ،دورن لیوان می اندازم ولبالب پر از آب جوش می کنم.بخاراز لیوان بلند می شود.بی حوصله پشت میز می نشینم .قیافه ام را می توانم ندیده تجسم کنم. دست و روی نشسته وموهای پریشان .احتمالا مثل همیشه چشمانم از بی خوابی شب پیش پف دارد وسفیدی اش به قرمزی می زند.خیره به کابینت روبرو غرق فکر می شوم،فقط یک نفر هست که می تواند مرا از این وضعیت نجات دهد،همان کسی که مرا دو دستی وسط این زندگیه لنگ در هوا هل داده است.حاج ترابی بزرگ!دیگر وقتش شده با آن همه اهن وتلپی که ادعایش را دارد سرش را از برف بیرون بیاورد وببیند چه به احوالِ ما آورده است.فکری که د رسرم قوت گرفته است را باید به مرحله ی اجرا می رساندم و الان دقیقا همان موقعیت خوبی است که مدتها بود در انتظارش هستم.با عجله حاضر می شوم،باید لباس رزم بپوشم وسپری برایی دفاع از خود بر دارم.سند را درون کیفم می گذارم.قباله ی ازدواج را هم کنارش جای می دهم.شناسنامه امم را پیدا نمی کنم با حرص به همان کارت ملی ام اکتفا می کنم.لباس مختصری برمی دارم ،بیرون می روم.

****

مادرجان ! سرگرم تدارک غذای ظهرش است ولی مرا هم زیر نظر گرفته است.بی توجه به حرکاتش جلوی پنجره سرتاسری ایستاده ام وباغچه ی تر وتازه اشان را نگاه می کنم.کمتر از ده روزِ دیگر سال جدید فرا می رسد ومی دانم طبق سنوات گذشته حاج ترابی باغچه را به آقا فتحی همان رفتگر محله سپرده است تا دستی به سر ورویِ درختان وبوته هایش بکشد.دست زیر بغل وسر تکیه به شیشه داده ام.افکار آشفته ام همچو موریانه مغزم را می خورند لحظه ای به آمدنم شک می کنم.از خودم می پرسم چرا پا به این خانه گذاشته ام؟چه پرسشی دارم؟من که می دانم از الف اولش تا ی آخرش را؟چرا خودم را مسخره ی دست دیگران کرده ام؟خب مثلا حاج ترابی میخواهد چه توضیح بیشتری بدهد؟می خواهد کدام گره را بازکند؟با زهم بی گدار به آب زده ام،بازهم بدون فکر کاری را انجام داده ام.چه قدر عقلم معیوب است.این پیرمردی که نامِ پدربزرگ مرا یدک می کشد،خودش نقشه ی بدبختی ام را کشیده وامضایش کرده بود.حالا بیاید مر از این گرداب بدبختی نجات دهد.

-آوا مادر یه زنگ می زدی بچه ام سبحان هم میومد...کوفته درست کردم.

می چرخم،می بینمش که بساط سفره اش را پهن می کند.قدمی پیش می گذارم.سر بالا می دهد ونگاهم می کند.

-چی شده؟چرا زنگ نمی زنی؟

بی مقدمه می پرسم:

-چرا از مامانم خوشتون نمی اومد؟از اول دوستش نداشتین یا...بعد فرارش از چشمتون افتاد؟

-لا اله الا الله...دختر این چه سوالیه؟

لنگ لنگان دور می شود.نفس سنگینم را رها می کنم و کیفم را از روی میز برمی دارم.بدون حرف به قصد بیرون رفتن گامی بر می دارم.

-چه انتظاری از من داری؟بیام برای دختری که به جای عزاداری برای شوهر جوونش پا میشه ویکه وتنها فرار می کنه وما رو با یه لشگر آدم حرف دربیار روبرو می کنه. فرش قرمز پهن کنم.یا بذارمش رو سرم حلوا حلواش کنم.

به طرفش مایل می شوم،اخمی میانِ ابروانش نشسته.پوزخندی می زنم.

-این سوال دومم بود.

چشم تنگ می کند وبی حوصله می گوید:

-سوال اولت چی بود؟

-ازاول راضی نبودی...دوستش نداشتی؟

لحنش آمرانه است ولی معنا دار:

-مادر بزرگت زن نجیب وبسازیه.سرهنگم مرد خوبیه ولی....نمی دونم گِلِ مادرتو چرا با خاکِ اونها فرق داشت.منصور عاشق قروغمزه ی مادرت شده بود.می دیدم وقتی ا زمدرسه تعطیل می شه یه عشوه ای برای پسرها میاد.وقتی رفت دانشگاه خیالم راحت شد که منصور تفاوت ومی بینه.می بینه که دختر مورد علاقه اش پاش رسیده دانشگاه ودیگه زنِ یه پسرِ سیکلی نمی شه.منصور شبونه دیپلم گرفت...بچه ام...

صدایش به بغض نشسته و کاسه ی چشمانش تر شده.

-به فریبا گفتم یه طوری باهاش حرف بزن وقانعش کن...که ...این دختر به دردت نمی خوره.

مکثی می کند،به سختی کنار سفره می نشیند و سبد سبزی را کناری می گذارد.

-اما افاقه نکرد.بعدشم یه روز به حاجی می گه می خوام زن بگیرم.دخترفلونی رو می خوام.حاجی هم بی حرف پس وپیش رفت ومادرت وخواستگاری کرد.حتم داشتم جوابشون یه نه گنده است...ولی...هرچن بعدها میون جر وبحث مادرت ومنصور متوجه شدم که مادرت به زور زنش شده،اما چه کنم که منصورم دلش با مادرت بود.دلسپرده بود ولی مادرتو سر سپرده.منصور براش حکم آزادی وداشت.اونموقع ها ما خیلی وضعمون خوب نبود مثل بقیه ی مردم بودیم نه این که لنگ بمونیم نه!فقط اهل این ریخت وپاشها نبودیم؛الانم نیستیم ولی خدا روشکر وضع واوضاعمون بهتر شده.مادرت بد کرد.خیلی به همه مون ولی اول به خودش جفا کرد.

مژه می زنم وتصویرش تار می شود.بغض شده سدمعبری برای نفس های پرشتابم.

-شما ها هم باهاش رو راست نبودین.

پاسخم را نمی دهد.صدای باز وبسته شدن در را می شنوم.پلک می بندم ودستم ناخود آگاه روی قفسه ی سینه ام فرو می آید.تنها یک قطره فرو می چکد.

-حاج خانم...! طلعت خانم!

مادرجان نفسی همراه آه بیرون می دهد.

-بفرما حاجی! آوا اینجاست!

کناری می ایستم ومنتظر چشم به قاب در،طولی نمی کشد که قامتِ حاج ترابی نمایان می شود.نگاه از تای شلوارش می گیرم وبالا می روم.

-سلام!

-سلام...خوش اومدی بابا جان!

نمی دانم از لفظِ بابا جانش دلم هوایی شد یا از لحنِ پدرانه اش!نزدیک سفره می شود.

-بیا جاج خانم نون تازه!

-دستت دَرُست حاجی!با کوفته فقط نون سنگک مزه می ده.

شانه به دیوار تکیه می دهم . مردمک های چشمانم درپی حرکاتِ آقا جان می شتابند.تا اتاق همراهی اش می کنند.

-بیا بشین نهار بخور...!

مادرجان! لحنش آرام شده است. به سمتِ آشپزخانه می رود.آقا جان دست شسته وپیژامه به پا کرده بر می گردد.

-اِ... چرا هنوز وایسادی؟پس سبحان کو؟

-یه ساعته می گم یه زنگ بزن بچه بیاد...گوش نمی ده.

گره می اندازد بر ابروان پر پشت وخاکستری اش:

-چرا؟

مادرجان شانه بالا می دهد.آقا جان لبخند زنان می گوید:

-بیا بشین دختر جون!

از دیوار فاصله می گیرم.می شنوم:

-حاج خانم چه کرده؟

-نوش جانت آقا! بفرما...!

کاسه ی گل قرمزی را مقابلش می گذارد.با قدم های ریزی به سمتشان می روم.هنوز مشغول دل وقلوه دادن هستند.جراتم را در صدایم می ریزم:

-چرا حق وحقوق مادرمو همون موقع بهش ندادین.

مادرجان با شتاب بر می گردد.از ورای شانه اش حاج ترابی گردن می کشد تا بهتر مرا ببیند.

-دختر حالا چه وقت این حرفهاست،بیا بشین...تا بعد؟

صدای زمختِ پدر بزرگ را می شنوم.

-الان تو اومدی حق مادرت وطلب کنی؟

نزدیکشان می شوم.خم می شوم.

-نه...اومدم بپرسم چرا ؟

پلک می زند و قاشق دست می گیرد.

-چی چرا؟

جری تر می شوم:

-چرا این همه سال طوری منت گذاشتی که انگار صدقه می دادی بهمون درحالی که سهم خومون بوده؟چرا سبحان و برام لقمه گرفتی.لقمه گرفتی که الان چسبیده بیخ گلوم،چرا همون موقع حقمون روندادی تا بریم پی بدبختیه خودمون.مثلا خواستی بزرگتری کنی؟

نفس به آسودگی کشیدن به نظرم مضحک ترین کار است ولی می خواهد خودش را خونسرد نشان دهد.مثل همیشه نمی خواهد سر رشته ی امور ازدستش خارج شود.

-الان مشکل تو کدومه؟حق وحقوق خودت ومادرت یا زن سبحان شدن؟

مادرجان ریز و آرام به حرف می آید:

-بچه م سبحان دیگه باید چه کار کنه؟بچه ام اونقدر مظلوم وستم کشیده است که...

-حاج خانم بذار اون بحث برای بعد الان باید...

کمر صاف می کنم.تند جواب می دهم:

-حاج خانم!کسی با مظلومیت پسرتون کاری نداره.

صدای حاج ترابی کمی بالا می رود:

-دختر بشین ببینم حرف حسابت چیه؟

لبم را گاز می گیرم محکم تا از ریزش اشکم جلوگیری کنم.

-حرف حساب؟مگه می دونید چیه؟شما ها هیچ وقت نظر من براتون مهم نبوده.چه اونموقع که دلم می خواست با مادرم باشم چه الان که نمی خوام با سبحان زندگی کنم.

هیعی که مادر جان می کشد.پدر بزرگ را عصبانی می کند.

-حاج خانم! امون بده ببینم این دختر چی میگه؟

از جای بر می خیزد.

-بیا بریم اون اتاق!

-حاجی غذا از دهنتون می افته؟

قدم جلو می گذارد.

-بعدا گرمش کن.

می رود و مقابل اتاق می ایستد.

-بیا داخل..

طلبکار قدم بر می دارم می شنوم:

-دختر!آخه چرا این پیرمرد واذیت می کنی؛چرا نمی ذاری آب خوش از گلومون پایین بره.

-حاج خانم!

پدر بزرگ اخطار می دهد ومن پوزخندی می زنم.وارد اتاق می شوم در را می بندد.

-بشین.

****

سلام دوستان!

به توضیح بدم خدمتتون رمان آوا بدون سانسور تو کانال گذاشته شده بود.این رمان رو قولش دادم برای چاپ!مطمئنا وقتی بره برای چاپ از این هم که هست بیشترسانسور می شه. پس اگر الان با چشمهای خوشگلتون بخونید و باانگشتهای زیباتون لایک کنین انرژی بیشتری می دید برای کارهای بعدی!

یا حق!!