آرزو سلام بلند و کشیده ای گفت و رو به بهروان پرسید:

_شما اینجا چیکار می کنین؟!

بهروان_ خوش اومدین ... کار می کنم.

آرزو_ فکر کردم دفتر خودتون باشید.

بهروان_ فعلا چند روزی اینجا هستم.

آواز سینه اش را صاف کرد و با اشاره به صارمی توجه آرزو را جلب کرد و گفت:

_ مهندس صارمی ... مهندس معمار بابا هستن.

و رو به صارمی ادامه داد:

_ خواهرم ... آرزو!

صارمی سرش را خم کرد و مشغول احوال پرسی با آرزو شد. آواز دلهره ی عجیبی داشت. برای حضور آرزو در آنجا، آنقدر هم شیک و پیک، اصلا دید خوبی نداشت. می دانست حرف هایش راجع به تصورش از حضور نداشتن بهروان دروغ است. آرزو برای آواز آنقدر شیک نمی کرد. ‌

آواز از صارمی خواست دوباره سفارش چای بدهد.

آرزو هم روی مبل مقابل آواز نشست و با دیدن جعبه ی شیرینی، مصنوعی خندید و گفت:

_ مامان رو بگو که من رو فرستاده مثلا تو رو زود ببرم ناهار بخوری، قندت نیافته!

_ آقای بهروان لطف کردن ...

صارمی_ با زحمت های امروز مهندس قند خانم جهان بخش حالا حالاها تامینه.

خجالت زنده خندید.

آرزو همانطور که سعی میکرد لبخند را روی لبش حفظ کند، پرسید:

_چطور؟!

صارمی_ هم یه صبحانه ی پر و پیمون آوردن، هم شیرینی!

آرزو مکثی کرد و گفت:

_دستشون درد نکنه.

بهروان چای به دست به شیشه ی تیره ی میز مقابلش خیره مانده بود. با "مهندس" گفتن صارمی به خودش آمد. سرش را بالا گرفت و با لبخند کم رنگی جواب داد:

_ خواهش می کنم.

مرد جوانی که دیگر می دانست " آقا جواد" صدایش می کنند، با سینی چای دیگری آمد و بعد از آماده کردن میز و برداشتن لیوان های خالی، رفت!

آرزو_ خُب ... کارت تمام شده آواز؟!

آواز_ نه هنوز ... به اندازه ی یک ساعت دیگه از کارم مونده.

صارمی چای دیگری برداشت و گفت:

_امروز زودتر برید شما، من کار های باقی مونده رو انجام میدم.

آرزو_ برای یک نفر خیلی زیاده، خسته می شید.

صارمی_ نه من دیگه عادت دارم. دستم فرز شده. با خیال راحت برید.

لبخندی زد و سر تکان داد.

_ممنونم. لطف می کنید.

آواز جعبه ی شیرینی را مقابل آرزو و صارمی گذاشت و گفت:

_بفرمایید.

آرزو بی توجه به شیرینی، رو به بهروان گفت:

_ شما هم با ما بیاید.

لبخند زد و با نیم نگاهی به آواز ادامه داد:

_ می خوام آواز رو ببرم یه جای خوب و یه ناهار خوب به خواهر کوچولو بدم. شما هم تشریف بیارید در خدمتتون باشیم.

یک لحظه انگار متوجه ی چیزی شده باشد، رو به صارمی گفت:

_ کاش شما هم بتونید تشریف بیارید.

آواز از لحن آرزو و اینکه داشت سعی می کرد او را یک دختر کوچولوی نیازمند به مراقبت نشان دهد، خوشش نیامد. سعی کرد قبول کند این به خاطر محبت آرزو به او، به عنوان فرزند آخر خانواده است، اما باز هم اعتماد به نفسش را خدشه دار می کرد.

بهروان_ ممنونم. باشه یک وقت دیگه.

آرزو_ تعارف نمی کنم. همراهمون باشید ما هم از حضورتون لذت ببریم.

بهروان_ من هم امروز کمی از کارم مونده. باید بمونم. شما برید بهتون خوش بگذره.

آرزو_ خوش حال می شدیم اگر میومدید.

آواز بلند شد و کیفش را برداشت.

آرزو با خنده گفت:

_هولم نکن خواهر جون ... بذار چای بخورم.

لبخند زد و دوباره نشست.

آرزو جرعه ای از چای را نوشید و از بهروان پرسید:

_بابا چرا رفتن دریا کنار؟!

بهروان لیوان خالی چای را روی میز گذاشت و تکیه اش را به مبل داد.

بهروان_ قراره شرایط ساخت یه شهرک تفریحی رو بررسی کنن.

آرزو_ شما هم توی این پروژه سهام دارین؟!

بهروان_ نه من فقط مدیریت مالی رو انجام میدم.

بهروان رو به آواز با لبخند گفت:

_ تا نرفتی یه شیرینی دیگه هم بخور.

آواز خندید و گفت:

_نمی تونم. حتی یه دونه! اگر بخورم دیگه واقعا دیابت می گیرم.

بهروان چشمکی زد و جواب داد:

_نترس. چیزی که تو رو نکشه، قوی ترت می کنه!

آواز و صارمی قهقهه زدند. آرزو همانطور که چایش را می نوشید، نگاه مشکوکش مابین آواز و بهروان می چرخید. فنجانش را در سینی قرار داد و بلند شد. آواز هم به تبعیت از او ایستاد.

آرزو دستش را به طرف بهروان دراز کرد و گفت:

_ خیلی خوش حال شدم دیدمتون. اگر تشریف میاوردید خوش حال تر هم می شدم.

بهروان دستش را فشرد و جواب داد:

_ یک وقت دیگه ...

آواز سری برای صارمی و بهروان تکان داد و با گفتن خداحافظ و خسته نباشید، پشت سر آرزو بیرون رفت. ماشین مادرش مقابل کانکس پارک شده بود. کنار آرزو نشست و همان طور که کمربندش را می بست، بدون منظور گفت:

_ بهم زنگ میزدی میومدم تا نگهبانی.

آرزو_چطور؟! هر و کرتو با بهروان قطع کردم؟!

آواز متعجب به آرزو نگاه کرد.

_این چه حرفیه؟!

آرزو_ هیچی

خودش هم ادامه نداد. احساس کرد حرف آرزو اصلا منطقی نبود که با ادامه دادن او بخواهد جواب منطقی دیگری بدهد.

آرزو مقابل رستورانی سرعتش را کم کرد و ایستاد. آواز دلخور بود. سعی کرد لحنش عادی باشد.

_بریم خونه. من گرسنه نیستم فعلا.

آرزو_ مامان و بانو خونه نیستن. گفتن بیرون غذا بخوریم.

_ بریم خونه یه چیزی می خوریم.

آرزو_قیافه نگیر آواز.

با اخم به آرزو نگاه کرد. از این جمله اش که همیشه می گفت، بیزار بود.

بی حرف پیاده شد و کمی این پا و آن پا کرد تا آرزو هم پیاده شود. به فاصله ی یک قدم، جلو تر از آرزو پا به رستوران گذاشت و بدون توجه به او، میزی را کنار پنجره انتخاب کرد.

هر دو نشستند و آرزو منو را برداشت. آواز دست هایش را که سرد شده بود، به هم می مالید و از پنجره بیرون را تماشا می کرد.

آرزو منو را به سمتش گرفت و گفت:

_ من بختیاری میخورم.

آواز منو را گرفت و بعد از دقایقی زیر و رو کردن ستون ها، سرش را بلند کرد که بگوید تهچین می خورد، اما با نگاه بهت زده ی آرزو به سویی دیگر، خط نگاهش را دنبال کرد و به اشکان رسید که دستش را دور کمر دختری گذاشته بود و با نگاهش دنبال میز می گشت. نگاهش که به آن ها رسید، او هم با دیدن آرزو بهت زده شد.

___________________________

شما هم از برف و بارون این روز ها لذت بردید؟! ^_^

آخر هفته ی خوبی داشته باشید ( یک عالمه قلب )