«باشه» ی آرام رویا را شنید و از خانه ی رویا بیرون زد. طول می کشید تا آسانسور بالا بیاید و هیچ حوصله ی ایستادن نداشت. به سمت راه پله به راه افتاد و پله ها را تا رسیدن به واحدش یکی یکی شمرد تا ذهنش آرام گیرد. درِ خانه اش را که بست، صدای زنگ تلفن همراهش بلند شد. رویا بود که می گفت ساعت هشت همگی در واحد پدر و مادرش قرار است جمع شوند. بدون هیچ فکری، فوری خودش را به یخچال رساند و با باقی مانده ی چیزکیکش مشغول شد. حالش که خوب شد، روی کاناپه دراز کشید و چشم هایش را بست. یکی شبیه خودش! این شبیه بودن، خودِ خودِ خودش بودن، یعنی چه حسی می توانست داشته باشد؟! آینه ای رو به روی خودش! برای لحظه ای از ذهنش گذشت یعنی او هم اضافه وزن داشت؟! پوزخندی زد. چشم هایش را باز کرد و به سفیدی سقف خیره ماند. مسخره بود ولی از همان کودکی همیشه حس کرده بود بیش از دیگران تنهاست. همیشه یک خلأ بود که هیچ جوره پُر نمی شد. ممکن بود دلیلش همین نبود خواهر دوقلویش باشد؟! یعنی این حس پوچی عمیق در وجودش، که تمامی نداشت، قرار بود به اتمام برسد؟! البته همیشه آن حس پوچی نبود. نه تا وقتی که آرزو بود. سال های قبل از آرزو، وحشتناک بود. چقدر توسری خورده بود بابت انتخاب رشته اش، علایقش، دیدگاه هایش. ولی آرزو یکی بود مثل خودش. با همان دیدگاه ها و علایق مشترکی که پایه ی دوستیشان را محکم تر کرده بود. همین که مادرش با حضور آرزو، دختر دوست عزیزتر از جانش، مشکلی نداشت خودش خوب بود. ولی از روزی که آرزو مهاجرت کرد، همان حس پوچی مطلق دوباره بازگشته بود. از جایش برخاست و به سمت بالکن رفت. پرده را کناری زد و از همان جا به شمعدانی های بالکن خیره ماند. شمعدانی هایی که با آرزو کاشته بودند. بدون او، نه دلش شمعدانی می خواست و نه قدم گذاشتن در بالکنی که می دانست بالکن کناری اش خالی از آرزوست. پرده را کشید و دوباره سر کاناپه ی محبوبش بازگشت. باید خودش را آرام می کرد. مثل همیشه دنیای مجازی تنها گزینه اش بود. آن قدر مشغول چک کردن پیام های صفحه های اجتماعی شد که وقتی به خود آمد تنها ده دقیقه به هشت مانده بود. نگاهی به لباس هایش انداخت. بولیز آستین سه ربع آبی رنگی تنش بود با شلوار جین زاپدار. به نظر خودش خیلی هم ترکیب خوبی بود البته اگر چربی های بیرون زده ی شکم و پهلوهایش را نادیده می گرفت. ولی از همین حالا هم چشم غره های مادرش را می دید. بهتر بود شلوارش را با جین ساده ای عوض می کرد.

...

بعد از آغوش ها و دیده بوسی های داغ، کل خانواده ی آذین فر دور تا دور سالن نشسته بودند. دایی و زن دایی اش هم بودند و پسرشان علی که جفت پسر غریبه ای نشسته بود. آن طور که از حرف هایشان متوجه شده بود، آن پسر، دوست علی و پسر همان وکیلی بود که وصیت نامه را به آیلا داده بود و آیلا... آیلا خودش بود. خودِ ایده آلش. مقابل هم که ایستادند، ترکیب صورتشان کاملاً شبیه هم بود، ولی ترکیب وزنشان اختلاف فاحشی داشت. آیلا بی نهایت لاغر بود، شاداب تر و با آن موهای بلند و کت دامن شیکی که به تن داشت، به قول مادرش خانمانه تر به نظر می رسید. هیچ حرفی با هم نزدند. حتی نتوانستند با یکدیگر دست بدهند. تنها در چشم های هم خیره شدند و سپس هر کدام گوشه ای، دور از هم نشستند. اصلاً آن فکری که در چند ساعت گذشته راجع به خواهر دوقلویش کرده بود با واقعیت زمین تا آسمان تفاوت داشت. دیدن چهره ی خودش در شخص دیگری آن چنان حس عجیبی برایش نداشت. انگار هر روز آیلا را کنارش دیده بود. یک جور بی تفاوتی خاص که برایش نامأنوس می آمد.

***

فردا پست نداریم. به جاش امروز دو تا پست داریم. تا غروب میذارم. برم بنویسمش :)