‌با صدای فواد اشک از روی گونه ام جاری شد لبخند پر نفرتی زد.

_دیگه کارتون به جایی رسیده که خونه زن من رو آتیش میزنید؟!

ترس توی چشم های گلناز نشست فواد بی ترس جلو آمد بقیه کنار رفتن مرد ها اسلحه شان را به سمت وهاب و فواد گرفتند.

قلبم به شدت می زند نه دیگر آرام بودن کار من نیست همین که سکته نکرده ام تا این لحظه خودش کلی است.

گلناز وهم را کنار زده با گستاخی به چشمانش زل زد.

_زندگیت رو به آتیش می کشونم گلناز.

_قبل از این که تو این کارو کنی من این کارو کردم.

اخم هایش در هم نشست و با لحن بدی رو به زن گفت: "چه غلطا اون وقت کی همچین غلطی کردی؟ "

_همون موقع که توی داروی فرهان زهر ریختم مرگش طبیعی بود نه خانم دکترتونم نفهمید تشخیصش این شد که سکته کرده.

مرگ را در چشمان درشتش دیدم، انگار که می خواست با همان چشم های درنده او را تکه تکه کند.

_به خاک سیاه می نشونمت نمی کشم تو رو هر روز عذابت میدم پسرت رو جوری می کشم که نتونی تشخیصش بدی حروم لقمه.

گلناز کمی از او فاصله گرفت و با پوزخند گفت: "اگه تونستی بکن. "

به طرف من آمد لباسم را از یقه کشید بلندم کرد، با دردی که در شکم و کمرم پیچید جیغ از ته دلی کشیده و شروع به التماس کردم فواد با خشم داد زد.

_ولش کن کثافت.

_بهش گفتی که باهاش چیکار کردی میدونه باباش کیه؟! گفتی که تو باباش و...

با صدای تیری که زده شد رشته افکارم پاره شد، از ته دل داد زده زن خونین و مالین پیش پایم افتاد وهاب شلیک کرد درست وسط پیشانیش را نشانه رفت.

روی زمین زانو زده و چشمم به جنازه بود، خاطرات مردن حسین همراه شد با زجر هایی که فواد بر سرم آورد از ترس سرم را تکان می دادم مدام کلمه " نه " را تکرار می کردم.

صدای شلیک های پیاپی دیگری از پشت دست هایی که روی گوشم می فشردم بلند شد.

دست های گرمش که به دورم حلقه شد چشم باز کردم، با وحشت نگاهش کرده و با بغض لب زدم.

_فواد خونریزی کردم بچه داره میمیره، داره میمیره تو رو خدا نذاز تو رو هر کی می پرستی.

کلافه دستی به صورتش کشیده با چشمانی که از وحشت گشاد شده پیشانیم را می بوسد.

_هیس نترس چیزی نیست میبرمت بهداری آروم باش.

با دست های سرد بی جانم دستش را فشردم، با نفرت گفتم: "بمیره نمی بخشمت این دفعه دیگه نمیگذرم ازت. "

با ترس گونه هایم را نوازش داده.

_چیزیش نمی شه نمی شه.

با هق هق ادامه دادم.

_گفتن گناه بزرگی کردم، با آتیش می خواستن...آخ...

دستش را محکم فشار دادم از درد استخوان ران پایم تیر می کشید، دندان هایم را روی هم فشار دادم تا تحمل درد برایم آسان تر شود اما نشد.

_آخ خدا دارم میمیرم.

چشمانش از خشم قرمز شده بود سر چرخاندم به جنازه گلناز زل زدم که کنارم دراز به دراز افتاده فواد دست روی چشمانم گذاشت.

_نبین نبینش دردت به جونم.

با خشم داد زد.

_سهراب اسبم رو بیار.

او چه موقع آمد؟ حتما وقتی که مثل یک موش ترسو چشمانم را به هم فشار می دادم راستی من ترسو بودم یا دنیایم زیادی از حد ترسناک؟

اسب را که آوردند مرا رویش کجکی نشاند و خودش هم پشتم نشسته کمرم را محکم گرفت.

بی حال سرم را روی شانه های پهنش گذاشتم و چشمانم را بستم دیگر توان این که ببینم چه گلی کاشته اند را نداشتم.

***

از بوی تند الکل چشم باز کردم پرستاری بالای سرم در حال تنظیم مایع درون سرنگ بود.

با فشاری که به آن داد چند قطره در نور اتاق پرواز کردند و چندی نکشید که به اوج رفتنشان تبدیل به سقوطی زود رس شد.

درست مثل عشق زود گذر چیزی شبیه به دوست داشتن محمد زود آمد و خیلی زود تر از بین رفت.

از درد خبری نیست، سعی می کنم زبان سنگین شده رو دهانم را تکان دهم پس از چندی موفق شده با سختی می پرسم.

_بچه م زنده س.

منتظر جواب هستم انگار که در یک پرتگاه نگه م داشته باشند افتادن یا نیافتادنم را با معیار جوابی که می شنوند بسنجند.

پرستار لبخند مهربانی زده و پس از کمی تعلل می گوید.

_سالمه نگران نباش.

لبخند از ته دلی میزنم از شوق زیاد به گریه می افتم گریه ام تبدیل به هق هق می شود.

درب اتاق به شدت باز شده و فواد داخل می شود با نگرانی می گوید.

_چی شده؟ درد داری؟

سرم را به نشانه منفی بودن جواب بالا انداخته و جواب می دهم.

_نه.