‌_از سر زمین ها میای؟

لبخند مهربانی زد و روی تخت نشست کنارش جا گیر شدم با تاسف سری تکان داده و همزمان خندید.

_این چه وضع اتاقته پسر کشتی گرفتی؟

بی حوصله دستی روی صورتم کشیده با غم می گویم.

_سراب مریضه.

ابرویی بالا انداخته و گفت:

آره خبر دارم الان کجاست؟

_رفته آشپزخونه.

روی تخت کمی جا به جا می شوم، عقب میروم تا پشتم را به دیوار تکیه دهم.

_قهر کرده معلوم نیست چشه نه به روز اولی که برگشتم اون جوری استقبال کرد نه به الان که میگه برو می خوام تنها باشم.

لبخندش عمیق تر شد روی آرنجش خم شده و عاقل اندر سفیه گفت: "خان این رفتارا عادیه."

با چشمان گشاد شده نگاهش کرده با صدای خفه ای جواب دادم.

_عادیه؟کجاش عادیه؟ میگم تکلیفش با خودشم مشخص نیست.

این بار صمیمی تر از قبل صدایم کرد و از جوابی که داد مرا در فکر فرو برد.

_فواد رفیق تو زن حامله مگه تا حالا ندیدی مرد؟ اینا عادیه خانم منم وقتی باردار بود حتی بدتر از این دختر با من رفتار می کرد، باورت میشه؟ به بوی لباس منم ویار داشت تا ۴ ماه اول نمی تونستم برم اتاق مون کنارش بخوابم.

حالا این خانمت که دیگه جای خود داره تازه خیلی خانمی کرده که چیزی بهت نگفته هر کس دیگه ای جای اون می بود الان ولت کرده و رفته بود با یکی که قدرش رو بیشتر بدونه.

با اخم از حالت رمیده بیرون آمدم و با جدیت جواب دادم.

_غلط کرده سراب اول و آخر مال منه همون موقع که با کشتن، سیروان جون مادرش رو نجات دادم مال من شد همون موقع که عاشق اون چشمای هم رنگ چشمای توش شدم.

گوشه لبش را به دندان گرفت، دستی به شانه ام زد.

_معلومه خیلی عاشقشی پاشو مرد پاشو برو دلش رو دوباره به دست بیار زنا وقتی میگن میخوام تنها باشم یعنی شدیدا بهت نیاز دارن.

_مطمئنی؟

با اطمینان خاطر چشمانش را بست و صاف نشست.

_اره داداش من اون موقع که تو دنبال سراب می رفتی زن دومم رو داشتم تیمار می کردم.

تک خندی زده و پرسیدم.

_چجوری دو تا هوو رو کنار هم نگه می داری؟

چشمکی زده و با شیطنت پاسخ داد.

_جیب شون رو پر می کنم، پول که باشه هوو ها مثل دو تا خواهر میشن.

صدای قهقهه هایمان بلند شد، وقتی از خندیدن دست بر داشتیم نگاهی به صورت جذابش که ته ریشش آن را مردانه تر کرده نگاه کرده و گفتم: "هر کس دیگه ای غیر تو اگه می گفت سراب رو دیده باورش نمی کردم ولی تو تا حالا بهم دروغ نگفتی خیلی مردی وهاب."

دست هایمان را در دست یکدیگر گذاشتیم، محکم فشردیم وجود وهاب جای خالی حسین را برایم پر می کرد.

***

سراب"

زندگی همانند چرخ و فلک می ماند گاهی آن بالای بالا هستی و گاهی پایین این فراز و نشیب را وقتی تحمل نکنی بیشتر درد می کشی، صبر نعمت بزرگیست که من و فواد از آن بی نصیب ماندیم موقعی که خدا به بنده هایش صبر می داده ما در حال بازیگوشی بوده ایم.

آش سوپی که پخته ام را هم میزنم و درش را می بندم زیر شعله را کم می کنم، شلغم ها را داخل بشقاب دانه به دانه با حوصله می گذارم.

مادرم می گفت شلغم از صد دارو و قرص بهتر جواب می دهد.

گیج بودم از همه چیز از آن نامه ای که شخص ناشناس برایم فرستاده بود، از حرکات خودم از حرف هایی که شنیدم باورم نمی شد حتی در مغزم هم نمی گنجید.

خدایا خودت به من صبر بده، با ورود ناگهانی فواد دستم خورد لیوان آب روی زمین افتاد با

صدای بدی شکست.

خواستم حرکتی کنم که بلند داد زد.

_تکون نخور.

ترسیده به گاز چسبیدم، احساس می کردم رنگم به شدت پریده درست مثل کسی که اشتباه نابخشودنی کرده؛ دقیق مثل خودم من از این آشپزخانه کاهگلی تاریک خاطره خوشی نداشتم.

هر چند که ان اتفاق تقصیر من نبود اما از دید او این طور جلوه نمی کرد برای همان مثل یک حیوان به جانم افتاده و کتکم زد و...آه از تصور خاطرات گذشته نه چندان دور سر درد بدی می گیرم و دستم را روی شقیقه ام می گذارم.