صدای جیغ و داد اجازه ی جواب نداد.رادنوش در را باز کرد و بلند صدا زد «درنا....درنا» و وارد خانه شد.مرد هم به دنبالش وارد شد .

حیاط را با گام های بلند طی نمود و دستگیره ی در را چرخاند و در را باز نمود و «درنا» را صدا زد.

چشمانش تا از نور شدید حیاط به فضای تاریک داخل عادت کند چند لحظه زمان برد.چشمش که دیدش را یافت صحنه ی رو به رویش خونش را به جوش آورد.درنا با مو و لباس بهم ریخته و صورت قرمز و خونی که از گوشه ی لبش می ریخت و پسری که با یک دست گلوی دختر را فشار می داد و دست دیگرش مشت شده آماده ی فرود روی صورت درنا بود.

فحش های رکیکی که از بین دندانهای پسر نثار دختر می شد برای آب شدنش کافی بود.با یک گام بلند خیز برداشت و به پسر حمله کرد و با ضربه ای دختر را از چنگش رهانید.مرد به یاریش آمد و فریادی بر سر پسر کشید.

درنا گوشه ای خود را جمع کرده که هق هق می کرد.رادنوش برگشت و دست روی شانه اش گذاشت که درنا جیغ کشید و عقب رفت.رادنوش مقابلش روی زمین زانو زد و سعی کرد آرامش کند:

-درنا جان نترس....منم رادنوش....تموم شد.....دیگه کسی نمی تونه اذیتت کنه!

جواد سعی داشت مرد همسایه را عقب براند و به طرف درنا حمله کند.صدای پویان از حیاط شنیده شد که درنا را به نام می خواند.رادنوش بلند صدایش کرد:

-پویان بیا داخل ما اینجائیم!

پویان وارد شد و نگاهش با تحیر روی درنای زخمی و گریان و جواد خشمگین چرخید.قدمی به سوی درنا برداشت و نزدیکش شد.دستش را که به طرفش دراز نمود، درنا جهید و گریه کنان «نه» را تکرار کرد.

رادنوش دست پویان را کنار زد و آهسته گفت:

-شوک شده و ترسیده!

پویان برگشت و به طرف جواد حمله کرد.تا مرد همسایه و رادنوش کنترلش کنند؛ چند مشت سنگین نثار سر و صورت پسر کرد.

در میان دستان رادنوش داد کشید:

-فکر کردی بی صاحابه! فکر کردی بی بته اس مثل خودت! با خودت چی فکر کردی ؟ خاک بر سرت که معنی ناموس رو هم نمی دونی! بدبخت این دختر عمته! می فهمی!

پویان سریع گوشی اش را درآورد و صد و ده را خبر کرد.مرد همسایه می خواست جلوگیری کند که رادنوش اجازه نداد.

-حاجی دختر خودت هم بود می ذاشتی مجرم بی مجازات ول بگرده!

مرد عقب نشست.رادنوش نزدیک درنا شد و صدایش کرد:

-درنا جان! من رو ببین! می شناسی......رادنوشم.....می خوام کمکت کنم بریم بیرون یه آبی به صورتت بزنی!

هق هقش تبدیل به سکسکه شده بود.چشمان قرمز به رنگ خونش را روی پسر چرخاند و به زحمت گفت:

-را......رادنوش!

پسر از ته دلش جواب داد:

-جانم! جان رادنوش.....اجازه بده کمکت کنم از این خراب شده ببرمت بیرون!

دست درنا روی یقه ی پاره شده اش بود.روی گردنش جای انگشتان جواد خودنمایی می کرد.رادنوش دستش را دور شانه ی دختر گره زد و به طرف بالا کشیدش.....دخترک سعی کرد بلند شود.پاهایش بی جان بود رادنوش تکیه گاهش شد.

جواد از کنار پویان که همچنان داد و بیداد می کرد چشمش به آن دو افتاد و بلند گفت:

-برو کلاتو بذار بالاتر......این فیلمشه! من باب میلش نبودم و گرنه اینم دخترِ همون مادره....هرز بودن تو خونشه!

دهانش با مشت پویان بسته شد.رادنوش کنار گوش دختر نجوا کرد:

-اهمیت نده! ولش کن بذار هرچی می خواد بگه ! الان پلیس میاد تکلیفش رو مشخص می کنه!

درنا را به حیاط برد و از شیر آبی که بود صورتش را آب زد و کف دستش را گود کرد و آب جمع شده را به دهان دختر نزدیک نمود.

-بخور عزیزم....بخور یه کم گلوت تر شه!

لبهای لرزان درنا را دنبال کرد تا جرعه ای آب از دستش بنوشد.شیر آب را بست و سوئیشرتش را درآورد و کمک کرد تا تن دختر نماید.

در یک لحظه چشمش به تن بلوری با گله های قرمز افتاد.چشم گرداند و زیپ را جا انداخت تا بالای گردن کشید و کلاهش را روی موهایش انداخت.

دیگر لازم نبود دستش به یقه ی جر خورده اش باشد.دستها را گرد سینه گره کرد و سرش را پایین انداخت.

با ورود پلیس کمی اوضاع پیچیده شد.نهایت همه مجبور به رفتن به کلانتری شدند.مرد همسایه هم به عنوان شاهد راهی گشت.در هر ادای توضیح رادنوش واژه ی نامزد را تکرار کرد.

هر چه جواد انکار می کرد و می گفت دروغ می گویند، فایده نداشت. با زرنگی می خواست کبودی های درنا را به دعوای فامیلی و اختلاف نظر نسبت دهد که درنا با اشک و هق هق واقعیت را بیان کرد.

پویان به پدرش و «پدرجون» اطلاع داد و جواد هم پدرش را خبر کرد.دو فامیل بار دیگر رو به روی هم قرار گرفتند.

لطیف شرمنده بود؛ هم دلش نمی خواست معذرت خواهی کند و هم چاره ای نداشت.

حاج صادق به محض ورود قبل از هر کاری درنا را یافت و درآغوش کشید و خدا را شکر کرد که اتفاق غیر قابل جبرانی نیوفتاده است.

مراحل شکایت را طی کردند و از کلانتری که بیرون آمدند؛حاج صادق خواست که او و درنا را به خانه برسانند.درنا شانه ای بالا انداخت و با صدای گرفته اش گفت:

-می رم خونه ی خودم! باید دوش بگیرم!