‌بالاخره دست بر می دارد، در حالی که نفس نفس می زنم به طرف ارس می روم و دست دور کمرش می اندازم تا بتوانم صاف بایستم.

_وای مردم خدا خفه ت نکنه آریو.

ارس مرا در بر می گیرد حس می کنم گونه هایم آتش گرفته است، اریو با عشق نگاهمان می کند.

_دیگه باید فکر داماد کردن ارس باشیم داره پیر میشه.

چیزی ته دلم فرو میریزد، نمی دانم چرا اما هیچ از این حرفش خوشم نیامد اما او به خنده افتاده و می گوید.

_منم می خوای مثل خودت بد بخت کنی؟

_مگه من بدبخت شدم این چه حرفیه پسر زن خیلی شیرینِ.

لبخند زورکی میزنم و به تمسخر جواب می دهم.

_آره مخصوصا هاله لعنتی برج عسله.

ارس چشمکی میزند و با شیطنت می گوید.

_برج و با یه صفت دیگه میارنا.

لبخند شیطانی میزنم، ابروهایم را بالا می دهم.

_اِ فهمیدید چی رو میگم.

_خجالت بکشید مگه هاله من چشه دختر به این پاکی.

با صدای زنگ در ارس از اتاق خارج شده چندی بعد داد می کشد.

_هاله است حلال زاده.

هر دو لبخند میزنیم چند بعد صورت گریان و چادر پوش اون میان چهار چوب در ظاهر

می شود و لبخندمان را محو می کند.

از اتاق خارج می شوم تا راحت تر با آریو اختلاط کنند، به سمت ارسی که روی کاناپه نشسته می روم از دور گوشیش را چک می کنم در حال چت کردن با دختر به اسم سیما بود اخمی کرده با حسادت کنارش می نشینم.

_سیما دیگه کیه؟

_همکارمه.

آرام سرم را تکان می دهم، گوشی نداشتم.

این روز ها حوصله ام بیشتر سر می رفت به آریو قول داده و قسم خوردم که دیگر طرف هیچ دوستی با جنس مخالف نروم سیمکارتم را پیش چشمش شکاندم.

این روز ها به این نتیجه رسیدم که هیچ چیزی ارزش یک ثانیه نبود، این دو برادر در کنارم را ندارد.

_به چی فکر می کنی؟نکنه حسودیت شد؟!

با لب های آویزان نگاهش می کنم.

_به چی؟!

شانه ای بالا می اندازد و چیزی نمی گوید.

چرا آریو بحث زن گرفتن او را پیش کشیده بود که شاخک هایم با خندیدن از ته دل ارس

تا این همه حساس شوند.

_به چی می خندی بگو مام بخندیم.

به طرفم بر می گردد.

_اوه، الان حکم معتادی رو داری که موادشو ازش گرفتنا بی گوشی شدی نشستی بالا سر من خنده هامو میشماری؟!

_اگه حرفات تموم شد بیا سالن خیلی وقته تمرین نکردیم.

خنده بلندی کرده با صدای بلند طوری که از آن فاصله بشنوم می گوید.

_از آموزش خبری نیست میزنی این سری ویترین یکی دیگه رو پایین میاری.

راه رفته را بر می گردم و با جدیت جواب می دهم.

_اون مرتیکه که حقش بیشتر از اینا بود، منو تا مرز سکته برد آخرشم گفت زهر چشم گرفتم ازت بیشعور می خواست تازه فیلمم پخش کنه.

اخم هایش در هم می رود، جدی شده است از جا بلند شده و همراهم می شود.

_تقصیر خودته دیگه این پسرای آشغال فقط فکر یه چیزن.

خوشحال از این که توانسته ام مجابش کنم برای در کنارم بودن می پرسم.

_خوب برنامه چیه؟

باز یکی از ان چشمک های دلربایش را می زند.

_یه حرکت جدید یادت میدم جوری بزنی که این همه م خرج دیه ندیم.

شرم زده سر پایین می اندازم.

_بیچاره آریو.

_شرمندگی هیچ جوره بهت نمیاد.

وارد رینگ می شوم و دستکش های آبی را دست می کنم لثه مصنویی را بین دندان هایم می گذارم کلاه همرنگ دست کشم را سر می کنم.

_گرم کن اول بیست تا شنا صد تا طناب ۴۰ تا دراز نشست.

می دانست از شنا متنفرم کمتر می گفت لبخندی زده اول روی دست هایم خم شدم تا آن را انجام داده و خلاص شوم.

_اول طناب برو بدنت خشکه.

بی خیال به کارم ادامه می دهم، او هم مشغول گرم کردن با کیسه بوکس در بیرون رینگ می شود.