می‌ترسیدم اصرار کنم و بدتر لج کند و به نتیجه ای نرسم. دستانم را در هم پیچیدم ومنتظر ماندم؛ وقتی سکوت تنها جوابم شد، تصمیم گرفتم فعلاً ادامه ندهم و از اتاق خارج شوم.

نفسی گرفتم تا صدایم ارتعاش نداشته باشد و کلماتم تکه تکه شنیده نشود.

-اگه کاری ندارید من.....

-می‌تونی ثبت‌نامشون کنی! سعی کن همین نزدیکی کلاس پیدا کنی! ببین چقدر میشه هزینه اش تا من بهت بدم. فقط خودت حواست باشه که مامانت رو اذیت نکنن که من از چشم تو می‌بینم و برای تو بد میشه!

تنها با یک کلمه ی چشم، اطاعتم رو نشان دادم و از اتاق خارج شدم. دیگر نه صدای صحبت دوقلوها می‌آمد و نه سر به سر گذاشتن دانا! با ورود بابا انگار دکمه ی استاپ بقیه را فشار می‌دادند.

*

*

*

از ساختمان بیرون آمدم و گرمای هوا را بعد از خنکی داخل، بیشتر احساس کردم. آرزو کردم کاش قبل از خروج یک لیوان دیگر آب می‌خوردم. حس خوبی داشتم و با فکر کردن به گرما و رفت و آمد هر روزه، نمی‌خواستم حال خوشم را خراب کنم! دوقلوها را ثبت‌نام کرده بودم و باید هر روز به کلاس می‌بردم و می‌نشستم تا کلاس به پایان برسد.

سه روز زبان و دو روز موسیقی! شانس آوردم که کلاس‌ها زیاد دور نبودند و با یک کورس تاکسی سوار شدن، می‌رسیدیم.

ترجیح دادم به خانه برگردم و فردا به دانشگاه بروم و برای کار خودم پرس و جو کنم. به دوقلوها از اجازه ی بابا چیزی نگفته بودم و می‌خواستم بعد از ثبت‌نام غافلگیرشان کنم.

وارد حیاط شدم و دلم از آن همه کثیفی بهم خورد. باید جرأتی به خودم می‌دادم و از بابا می‌خواستم کسی را برای نظافت بیاورد. بعد از آن دیگر می‌توانستم خودم و یا دانا نگذاریم به این وضع درآید.

در خانه را باز کردم و با دیدن دانا غر زدم.

-ناسلامتی مثلاً مردی! ببین حیاط به چه روزی افتاده! همت می‌کردی نمی‌ذاشتی به این وضع درآد.

کمی چپ چپ نگاهم کرد و بعد دستش را با بی اعتنایی به طرف تکان داد.

-برو بابا حال داری تو هم! خیلی دلم از این خونه خوشه که بخوام نوکری هم کنم!

-نوکری چیه؟ داریم تو این خونه زندگی می‌کنیم. نباید بذاریم که آشغالدونی بشه!

مامان از آشپزخانه بیرون آمد و با قیافه ای زار که انگار همین الان قصد گریه دارد، گفت:

-چه خبره؟ چرا باهم بحث می کنید؟

به طرفش رفتم و سعی کردم با آرامش صحبت کنم.

-هیچی مامانی! داشتم به دانا می‌گفتم با هم حیاط رو تمیز کنیم. بحث نمی‌کردیم که!

با بی حوصلگی دستی در هوا چرخاند و برگشت که به آشپزخانه برود.

-جهنم که کثیفه! دیگه جا ندارم غصه ی اینم بخورم.

رویم را به دانا کردم و چشم وابرویی آمدم که «بفرما تحویل بگیر » دانا هم شانه بالا انداخت و بی صدا لب زد « به من چه ».....

این بحث راه به جایی نمی‌برد. همانطور که وارد آشپزخانه می‌شدم صدایم را بالا بردم و دوقلوها را صدا زدم و با گفتن یه خبر خوب دارم تشویقشان کردم که سریع خودشان را برسانند.

بطری آب را از یخچال درآوردم و با لیوان روی میز گذاشتم و شال و مانتوام را درآوردم و نشستم و قبل از جواب دادن به مامان که پرسید« چیکار کردی؟» دو لیوان آب خوردم.

-ثبت‌نامشون کردم ولی حسابی کارم دراومده پنج روز در هفته برو و بیا دارم. تو این گرما پدرم درمیاد.

لبخند کم رنگ مامان خوشایندم بود و غر زدن را متوقف کردم تا این حس خوب را از دست ندهم.

-ولی می ارزه بچه‌ها برن بیرون از خونه و چهارتا آدم ببینن و غیر از مدرسه جایی دیگه هم برن و بشناسن.

آیدا و ایلیا هم خیلی خوشحال شدند و برایشان باورکردنی نبود. دلم می‌خواست حضورم برایشان مفید باشد. چقدر می‌توانستم تأثیرگذار باشم را نمی‌دانم فقط می‌دانم که باید تلاشم را می‌کردم.

صبح زود بیدار و برای رفتن به دانشگاه آماده شدم. فاصله ی خانه تا دانشگاه خیلی زیاد بود و باید زود می‌رفتم. از این که بابا را پشت میز آشپزخانه دیدم کمی تعجب کردم و به آرامی سلام گفتم و برای خودم چای ریختم و نشستم.

مامان هم ساکت نشسته بود و سرش پایین بود. زیر نگاه بابا لقمه ای گرفتم و در دهان گذاشتم که پرسید.

-اول صبح کجا راه افتادی؟ چهارسال ولت کردم چی فکر کردی با خودت؟

مامان نچی از کلافگی گفت و من جسارتم را جمع کردم و چشم در چشمش دوختم.

-باید برم دانشگاه....کارای ثبت نام و انتقال مدارک و این جور کارا رو انجام بدم. چهارسال ولم نکردین کلاً فراموشم کردین.

همیشه از نگاه تند و تیز بابا می‌ترسیدم. همیشه بعد از این نگاه منتظر پشت دستش بودم که به صورتم بخورد. ترس برخورد دستش و شکستن غرورم بیش از دردی که به جسمم می‌داد؛ اذیتم می‌کرد. ناخودآگاه کمی عقب رفتم و کمرم را به پشتی صندلی فشردم و چانه ام را به گودی گردنم رساندم و ببخشید را لب زدم. بعید می‌دانستم که صدایم را شنیده باشد. وقتی دقایقی گذشت و خبری نشد، به خود جرأت دادم و سر و چشمانم را بالا آوردم و بابا را رصد کردم. لیوان چایش نزدیک دهانش بود و نگاهم نمی‌کرد.

مامان با لحن آرام و خسته اش گفت:

-بخور زود برو که دیر نشه! ظهر گرمه حالت بد میشه!

بهتر دیدم بیشتر از این معطل نکنم که شرّی دامنگیرم نشود. خداحافظی کردم و به سرعت از خانه خارج شدم.