‌***

بعد از عروسی رضا اوضاع عادی و بهترشده بود.حالا دیگر دو زوج عاشق مقابل دیدگانم نبودند تا شاهدِ خوشبختی اشان باشم ودر دل حسرت بخورم.چسبیده بودم به درس،چنان غرق خواندن وتلاش برای رسیدن به هدفم شده بودم که کمتر غصه به سراغم می آمد.

یواش یواش داشتم،تغییراتی می کردم واولین نشانه اش،نزدیک شدنم با پدر بود.مدام فشارش را چک می کردم،داروهایش را کنترل ونحوه ی خوردنش را هر دفعه با وسواس توضیح می دادم؛نگرانِ فشار بالایش بودم وبرای چک آبش او راهمراهی می کردم.می دیدم در نگاهش چیزی تغیر کرده،درست مثل من!با یک تفاوت،در نگاهِ من ندامت بود ودر نگاه عزیزترینم محبت ومهر بی پایان!

***

چند روزی است ولوله ای در بند افتاده،درست ازهمان شبی که زلزله ای کم رمق تهران را لرزاند؛آنشب بازیگوشیِ زمین خواب را ازپلک های همگی ربود وترس رامهمان چشم امان کرد.امیر همان هفته ای یک بار به ملاقات می آید وهربار کلی اطلاعاتی که برای من هم عجیب است،هم غیرقابل باور.به طرز مشکوکی تمامی آثار آزمایشگاهی که ویدا درموردش با من صحبت کرده بود پاک شده وهیچ اثری از فریبرز ودیگر هم دستانش نبود،گویی مثل همان روغنِ ضرب المثل ها در زمین فرو رفته وناپدید شده است.

اما با تلاش امیر وپیگیریهایش،روند پرونده سریع وخوب پیش می رفت وتازگیها برادران چاووش تا حدودی راضی شده اند، ولی هنوز تردیدی دارند وبه قول امیر شاید مربوط به همان گمشده ی ما باشد.با این که قرار بود؛ بند مرا عوض کنند،هنوز این امکان فراهم نشده ومن همچنان در تیر راس نگاهِ شرر بارِ کسی هستم که نمی دانم هنوز کجای داستانِ من به او وصل می شود.

***

مادرم به همراهِ امیر به ملاقات حضوری ام آمدند،چند روزی است که مهناز بارِ شیشه اش را برزمین نهاده ومن خوشحال از به دنیا آمدنِ دختری که به گفته ی خانواده منشاءخیر وبرکت است وپاقدمش آزادی مرا مهر می زند.مادرم را تنگ در اغوش می گیرم ویک دلِ سیرمی گریم،مادر صورتم را با گوشه ی چادرش پاک می کند ومن دستهایش رامی بوسم،در این بین نگاهِ معنا دار که چه عرض کنم؛ بیشتر باید گفت، نگاهِ تمسخر آمیزِ امیر حالِ خوش حضور مادر را برایم تبدیل به زهر کرده.

مادر از همه جا تعریف می کند از عروس وعقدِ فامیل تا به دنیا آمدنِ مهرنازِ ظریف وریز جثه!با آب وتاب می گوید؛ که دکترِ مهناز که یکی از استادهای خودم بوده است،با چه شوری از هوش واستعداد من تعریف می کرده وقند دردلشان آب می شده وچه افتخار دارد، برای پدر ومادر موفقیت فرزند!هرچند من لایق نبودم...

امیر درسکوت نظاره گر است وگاهی می بینم، ریشخند ریزی گوشه ی لبانش جا خوش می کند وچه حالی می داد؛ می توانستم ،قشنگ بشورمش وروی رختی پهنش کنم ولی حیف وصد حیف!که من در موقعیت این جور عرض اندام گریها نبودم وشاید هم هیچ وقت دیگر نتوانم حالش رابگیرم،فعلا که او سواره بود ومن پیاده!مادرم که اتاق را ترک کرد،مختصر توضیحی داد وخیلی سرد وبی تفاوت دفتر ودستکش راجمع کرد ورفت.

****

بهمن ماه است واز اخبار دیدم که برفِ سنگینی تهران را پوشانده بعد از ان همه آلودگیها وتعطیلی!ما هم بی نصیب نماندیم وبرف سپید وکمی را در حیاط زندان حس کردیم.راه رفتن در میان برفهای سپید وسرد حس خوبی داشت.سمانه حال وروزش بهتر شده ولی همچنان سکوت اختیار کرده .نامِ زهرا در لیستِ کسانی که مورد عفو قرار می گیرند نوشته شده است وآزیتایی که این روزها رنگ به رخش برگشته ؛ولی همچنان بد اخلاق وگوش تلخ است.اَفی با تهدیدهای وکیل بند،مدتی است دور بر آزیتا نمی گردد وخدا عالم است چه نقشه هایی درسر دارد.بیشتر از دوماه بودکه می خواستند جای مرا عوض کنند وامروز وفردا می شد.وامروز همان روزِ موعود فرارسیده وزهرا کمی ناراحت است.به خاطر همین در اتاقمان جمع شده اند وهرکدام چیزی می گویند.

سودابه!رهام کوچولو را در آغوش گرفته وپسرک با بازیگوشی شیر می خورد وگاهی به طرف ما می چرخد.بعد از آزمایش ژنتیک ومابقیِ ماجرا! حالا همسروخانواده ی سودابه به دیدارش می آیند و گویی باور کرده اند که همیشه کرم از درخت است؛مثل خوبی نیست. وهمیشه قرار نیست زن ها به خاطر ظرافت ولطیف بودنشان مورد افترا قرار بگیرند.

اقدس با مهربانی،برایم آرزو میکند؛ بی گناهی ام اثبات شود وچه خوب است، حسِ باور شدن وقبولت داشتن.

-مهدخت خانم!

سرم را از روی شکمِ تپلِ رهام خندان بالا می آورم وبه دخترِ لاغراندام نگاه می کنم.هم زمان با من دیگران هم نگاهشان قلابِ یک جفت چشم سیاه می شوند.زیاد نمی شناسمش شاید یکی دوباری دیده بودمش.

-بله!

کمی این پا وآن پا می کند.

-میشه ی لحظه بیای؟

اقدس پیش دستی می کند.

-چی شده نگار؟

پس نامش نگار است.با چشم غره ای به اقدس زبان باز می کند:

-هیچی!با خانم دکتر کار داشتم.

سعی می کنم لبخندی بزنم،چشم به اقدس می گردانم وسری تکان می دهم.و به سمتش می روم.

-چیزی شده؟

کنار گوشم می گوید:

-یه مشکلی برام پیش اومده می تونی یه لحظه بیای؟

شانه ای بالا می دهم وگوشه ی لبهایم را پایین.خیالش که از همراهی من آسوده می شود به راه می افتد.در طول مسیر تا جایگاه حمام عمومی زندان چند باری سوال می کنم وجوابهای بی سرو ته می شنوم.وارد محوطه می شوم ولی حسی به من اخطار می دهد.کمی ترسیده ام ،برای همین چنگی به بازوی نگار می زنم:

-وایسا ببینم...جریان چیه؟

تا می خواهد زبان باز کند می شنوم:

-من کارت داشتم مهدخت جووووون!

هنوز چشمم در نگاهِ ترسیده ی دختر جوان گره خورده وقدرت برگشت به پشت سر را ندارم.

-تو می تونی بری،فقط وای به حالت اگر از دهنِ خوشگلت چیزی بیرون بیاد...

نگار چند بار پشت سر هم سر تکان می دهد ومثلِ فشنگی از کنارم رد می شود وجایش را افسانه می گیرد،با لبهای باز ودندانهای زردش خیره ام می شود.

-خب!خب!خانم دکتر جووون بهت اخطار داده بودم که...اگر به دلِ من راه نیای بد می بینی؟

قد راست می کنم ونمی خواهم ترس لانه کرده در وجودم را بفهمد، ولی صدای مرتعشم گویای همه چیز است.

-نمی دونم منظورت چیه؟

نزدیک تر می شود:

-حالا برای من بند عوض می کنی؟به اون داداش ووکیلِ جوجه ات بگو...عمرا بتونن از گَلِ دار نجاتت بدن.

سرم رامیلیمتری عقب می برم نه اینکه نخواهم؛نمی توانم، با هردو دستش بازوهایم را در دست گرفته وفشار می دهد.صورتم جمع می شود واو انگار لذت می برد:

-حالا دردِ اصلی مونده؟

وحشت زده بزاق دهانم را فرو می دهم،لامصب پایین نمی رود،چند باری قورتش می دهم تا راه گلویم باز شود.آنقدر گرمِ بازیگری اش می شوم که متوجه نشده ام ،کی دوتا از همراهانِ همیشگی اش کنارم ایستاده اند وبا نگاهی تیز ولبهایی یک وری نظاره گره امان هستند.خودم را نمی بازم وعقب گرد می کنم تا بروم که حلقه اشان تنگ تر می شود.

-کجا؟کارِ من تموم نشده؟

-چی می خوای؟

با حرص می گویم و او با لحنِ بدتری جواب می دهد:

-گفتم که...در قبال خفه کردن تو آزادیِ من امضا می شه؟

نفس های بریده شده ام بیش از حد صدایشان بالا رفته است.

-ببین!من باید برم بیرون...پولم لازم دارم،تو اگر اعتراف می کردی،جفتمونو فراری می دادن اما!تو زدی کاسه وکوزه ی منو بهم زدی...حالا من هم می خوام یه یادگاری برات بگذارم تا یادت نره در افتادن با افی چه عواقبی داره؟!هر دو دستم را بازمی کنم و هولش می دهم وسعی می کنم، از بندِ هر سه نفرشان خودم را نجات دهم.

-بگیرینش...

هم زمان دو زن به سمتم هجوم می آورند و کامل در حصارشان زندانی می شوم.با چشمانی از وحشت بیرون زده به حرکاتِ نا آشنای افی خیره می شوم ومی خواهم فریادی بزنم که یکی از زن ها دستش را جلوی دهانم می گذارد،آنقدر محکم مرا در بر گرفته اند که راهِ فراری ندارم وشاید!دارم ومن زورم به آنها نمی رسد.افی شیشه ی نوشابه ای را محکم به دیوار می کوبد وته شیشه جدا می شود.نمی دانم در سرِ بیمارش چه چیزی می چرخد،تقلایی می کنم فایده ای ندارد.لحظه ای خودم را آزاد می کنم،حالا زنها سه نفر شده اند.

-ولم...کنین...

-بگیریدش،هنوز نفهمیده با کی طرفه؟از مادر زاده نشده کسی با افی دربیوفته!این جا همه باید از قانون من اطاعت کنن...

زنی از پشت هردو دستم را گرفته وآن دیگری دهانم را بسته است.

-حالا قبل این که کارمو انجام بدم، باید بدونی که می خوام چه بلایی سرت بیارم.

با نوک انگشت دور تا دور صورتم را لمس می کند وبا خنده ی کریه ای می گوید:

-بچه بودم که نامادری ام از حرصی که از بابای قمار بازم داشت انگشتش رو....من بعد از اون دیگه رنگِ خوشی ندیدم، البته که کلا از خانواده ی خوشبختی هم نبودیم ولی لااقل یه دختر بچه ای بودم که نمی دونستم،دنیا چه قدرمی تونه کثیف باشه...بعد از اون وقتی این قضیه علنی شد ،بابام منو یک شب تو یکی از قمارهاش باخت به یه پیرمرد قمار باز مثل خودش...پیرمرد هاف وهافو شب به اصطلاح عروسی تو حال خودش نبود و...وقتی فهمید چه کلاهی سرش رفته یه دلی سیر کتکم زد ...بعد از چند سال که سَقط شد ومرد من افتادم تو کارِ...ولی از اون لحظه مدام صورتِ نامادری امو وقتی داشت، باهام اون کار ور می کرد جلوی چشمم کنار نمیره...از درد من لذت می برد ومدام به مادرم فحش می داد...

چانه ام را در دست گرفت وتکانی داد:

-نه اینکه چرا مادرمو فحش می داد ناراحت بشم...نه!حقش بود،زنی که بره دنبالِ عشق خودشو تلاشی برای عوض کردن زندگیش نکنه حقشه فحش...بشنوه.ولی من همه ی دردم از اینِ که...یه دختر نه ساله چه گناهی داشت؟حالا از اینکه تو هم با دردِ من شریک بشی لذت می برم...یادته گفتم...

تازه پی به مقصودِ پلیدش برده ام،هرچه زور دارم به کار می بندم،از تمام سلولهای بدنم می خواهم حرکتی کنند،عقب می ایستد وبا نگاهِ هرزه ای براندازم می کند.در ذهنم نگاهِ چاووش جان می گیرد"خدایا من برای حفظ عفتم این جا هستم فقط خودت کمکم کن"

هنوز امید دارم کسی وارد شود ونمی دانم چرا امروز این جا خلوت است.با نگاهش اشاره ای می کند وهم زمان پهنِ زمین مرطوب می شوم...دیگر امیدی ندارم وفقط خدا را از ته حلقِ بی صدایم؛صدا می زنم.

انگار معجزه ای رخ می دهد و دو انگشتِ زنی که در دهانم گذاشته زیر دندانهایم قرار می گیرند وبا تمام وجود گازشان می گیرم،صدای اخِ بلندش حواسشان را پرت می کند ومن با پاهای بی رمقم زیر دستِ افی می کوبانم، کمی کنترل از دستش خارج می شود ولی سریع وبی تعلل به سمتم یورش می آورد وسوزشی که حس می کنم وچشمانی که رو به سیاهی می روند.

***

سلام!نماز وروزه هاتون قبول،اونقدر درگیر کار ودرس بچه ها بودم که فرارسیدن این ماه خوب رو فراموش کردم تبریک بگم.امیدوارم دعاها وعباداتتون مقبول خدا قراربگیره و بنده رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید.منتظر نظر وانتقادهای سازنده اتون هستم .تا برای رمان بعدی از همه اشون استفاده کنم.با سپاس از همراهی همگی شما،دوستتون دارم.