لبم را به دهانم کشیدم . مزه ی توت فرنگی روی زبانم حس کردم .سرم را بلند کردم ، مهربان خانم با محبت نگاهش به ما بود .

-همین دو تا دختر و پسر دارین به سلامتی ؟

شیرین را هم زمان با سوال مهربان نگاه کردم . عطا تکیه اش را به مبل داد . من هم مانند زن های نشسته در رو به روی خودم به دهان شیرین چشم دوختم ...فقط لب هایش را نگاه کردم ....تا سوال خودم را هم بشنوم .

سوالی که چند سال بود می پرسیدم و جوابش غلط بود و گمراهم می کرد .

شوکت به جای شیرین سلامت باشه ایی گفت و نگاه من با زنان همراه مهربان را خودش سمتش کشاند .

منتظر به کلام شوکت گوش سپردم . چند کلمه ایی که گفت و من را به دره ایی از تردید و سوال پرتاب کرد :

-نه فقط عطا پسرشون هستن ....

صدای همیشه محکم شوکت لرزش گرفته بود که ادامه داد :

-یلدا جان از سه سالگی کنار شیرین بزرگ شده ...

شنیدم و نگاه امیر علی بالا آمد و ناباور به مادرش چشم درشت کرد و ابرو در هم کشید . همان که من دوستش داشتم .

مهربان را ندیدم چه رنگ شد صورتش ، ولی هر سه زن کنار هم جابجا شدند . گویا منتظر بودند تا کسی بگوید تمام شد بروید ...بلند شوند و بروند . ...چون یلدا دختر شیرین نبود .....چون یلدا ثابت نبود ، همان که مهربان جان قبل رسیدن پسر ها به به و سعادت ردیف چیده بود .

داماد ندیده و کشتی سازشان بیاید و مادر غرق شده در ایهام و خوشی بر آب رفته اش را نجات بدهد .

شیرین کنارم بود ، کمی دورتر ....چشمم به شیرین بود که دستش لبه چوبی مبل را فشرد و سرش را بالا هم نیاورد .

عطا را که نفس پری بیرون داد ، ندیدم .....پاهایش را خونسرد روی هم انداخت . کمی هم جابجا شد و سمت من صورت چرخاند ...نمی دیدمش که ،....حسش می کردم ....عطا را خیلی وقت می گذشت که من و یلدای درونم خوب می شناختش ...تمام حرکاتش را از بر بودم .....حتی اگر چند سال ندیده بودمش ....

سعی داشتم که به پاهایم بگویم بلند شو و من را از اینجا ببر ..چرا که یک کلمه نه و سه سالگی داشت آزارم می داد .....سنگینی اش را در فضای این جا من طاقت تحملش را نداشتم .

-شما فکر نکم براتون ثابت بودن مهم باشه ، یلدا هم جز ماست ....

مهربان رنگش را که پریده بود ، سعی کرد عادی باشد و پاسخ عطا را بدهد :

-البته پسرم ...من بیشتر نظرم این بود که دختر شیرین جان بیاد عروس ما باشه ....در هر صورت یلدا جان هم کمتر از دختر خودشون نیست ....

عطا می دانستم حالا تلخ خواهد شد .

-بله ....من احساس کردم یه لحظه پشیمان شدین ....

شوکت به میان تلخی عطا کلامش را دواند و نگذاشت این مرد بالا نشین قلبم و کنار دستم بیشتر حرمت مهمان و همسایه اش را از بین ببرد .

-ادب و نزاکت یلدا به کنار و زیبایی صورتش زبانزد تمام ثابت های فامیل هست مهربان جان ...

یکی از همراهان که تا به حالا ساکت بود به حرف آمد :

-البته مشخص نیست که این حرف به این مهمی رو چرا پنهان کردین و بعد ها چه موضوع های پنهانی دیگه هم مشخص بشه ..

بلند شدم و سرها به سمتم چرخید . کلام پر طعنه و کمی دور از شأن مراسم و جمع را نخواستم بشنوم .با گفتن ببخشید محکم آن جا را ترک کردم .

من دیگر از خودشان نبودم ....جمله شوکت در گوشم به همان آرامی و شمرده تکرار می شد ....تمام وجودم از درون ، یک بلند گو با تن بلند برداشته بود و کلمه شوکت را تکرار می کرد .

این همه سال نسبت من با شیرین فقط کنارش بزرگ شدن بود . با شیرین و عطا هیچ نسبتی نداشتم ...عطا غریبه شد برایم . بود و من نمی دانستم ....

وای امیر علی هم ...شوکت ، کاووس ....همه شان غریبه شدند و بودند ...همان بود که عطا خواسته بود عمو و دایی و عمه و خاله نخوانمشان ....گفته بود مثل من فقط اسم بگو. ....عطا چه قدر حواسش به من بود ...همین توجه هایش ، او را بالا نشین کرده بود ...

نتوانستم تا اتاق برسم . خودم را داشتم به آرامش می خواندم ...گفتم به خودم آبرو داری کن و خودت را به تنهایی هایت فقط برسان و عزاداری کن ، گریه کن ولی اینجا نه...

آشپزخانه رفتم و روی صندلی نشستم . حواسم را به مونس پرت کردم ....چشمان او پر اشک بود . مونس چرا گریه می کرد ؟ چرا ؟ او که دختر سه ساله نبود ...او که در مراسم معارفه اش تازه نسبتش را نشنیده بود .

پر آویزان روسری را به چشم و بینی اش می کشید ...مونس چرا چشم دزدید و دور شد .؟؟

لیوانی از شربت های رنگارنگ را دستم داد . انگشت دور لیوان پیچاندم .

از سالن صدای خداحافظی آمد و چند ثانیه بعد عطا طوفان شد و تمام سالن را که مراسم خواستگاری اش نا تمام و ناکام ماند در هم گره زد . طوفان عطا صدایش بلند بود :

-شوکت جان دیدی اومده بودن با اسم ما عروس بگیرن نه با خود یلدا ....پسر مهندس و کشتی سازشون شأن و منزلتش با ثابت ها تکمیل بشه ....

وای از دست این زنای ساده ی ما ....

شوکت هم خروشید . کم از عطا نداشت :

-امیر قرار بود شما چند ساعت این جا نباشین ...

عطا جای امیر سکوت کرده جواب داد:

- بچه نیستم شوکت جان ...من خودم الان باید جای اون شاخ شمشاد غایب می شدم ، بهم زنم می دادن ...بعدش هم کی می خواستین بهشون از یلدا بگین ؟..لابد سر سفره عقد با دیدن شناسنامه ...

جمع ساکت بود ....عطا صدایش از طوفان خسته شد و آرامش کم کم میان حرفهایش نشست :

-بهتر که رفتن ....بهتر که رفتن و خیال من حداقل راحت شد ...

دست از دور لیوان برداشتم و گوش هایم را گرفتم . دیگر شنیدن هم فایده نداشت ...

ولی کنجکاوی کلمه به کلمه شنیدن حرفهایشان منصرفم کرد و صدای شکسته شده شیرین مثل عطا محکم و حق به جانب نبود .

-شوکت بر ای چی گفتی ؟...یلدای من رو ....

گریه اش گرفت و کلامش میان گریه گم شد ....

چرای گفتن حرفش تا آشپزخانه آمد و مرا در آغوش گرفت . از همان پشت سرم ، موهایم را بوسید و دست هایش بازوهای نیمه برهنه ام را در هم پیچاند .

-یلدای عزیز من ....غصه چی رو نشستی جا کنی تو دلت ...عزیز من ....دختر منی تو ....خودم بزرگت کردم ...خودم یلدا ...

صدایش بریده بریده فقط یلدا تکرار کرد .راز سر به مهری گشوده شده و شیرین داشت غصه مادر بودن برای من را می خورد ....عطا دست مادرش را جدا کرد . انگشت های عطا ، لحظه جدا کردن دست های مادرش ، بازو هایم را هم لمس کرد .

چرا من در این گیر و داد دانستن یک محال و راز ، حس کردم نوک انگشت های عطا برای دلداری ام بیشتر از چند ثانیه همان جا ماند ....

بوی سیگار شوکت از کنارم بلند شد . امیر علی هم تکیه زده به کابینت چشمش به حال من بود ....کمی بعد سرش را پایین انداخت .

عطا شیرین را روی صندلی نشاند . نگاهشان کردم ....هر کسی حال خودش را داشت ...امیر سر به پایین شرم چه را داشت ....شوکت دود سیگار دورش پیچیده و شیرین چشم خیس و مات رو به رویش ..عطا هم کنار امیر تکیه به کابینت زد ...

زبان من هم نمی چرخید تا کلمه ایی بگوید.

حتی چشمم هم بی کلام بود . چند خط صاف و فقط دیدن ....وظیفه چشمم مگر جز دیدن اطراف نبود . چرا سوال نداشتم دیگر بپرسم ...

***

روزتان خوش 💖💖

نظر و حرفتان را گوش می کنم ، می شنوم 🙂🙂

سپاس از همراهی شما 🙏🙏💖💖