زدن دزدگیر و در ماشین را برای زن و پسرک سپهر نام باز کردن را از پشت پرده ای از اشک، مواج و تار و روشن دید. صدای راننده را انگار از زیر آب می شنید.

-زکی! خانم این که زن و بچه داره!......واقعا ً شوهرته؟

تصاویر برایش از گذشته به حال و از حال به گذشته می رفت.

وقتی که برای دو روز جلیل اجازه ی رفتن به خانه ی پدرش را داده بود و او سر از پا نمی شناخت برای این لطف ناگهانی.....چقدر خوشحال بود و از لحظاتش لذت برده بود. از این که می توانست با خانواده اش به عروسی پسر خاله اش برود، برایش مانند دریافت جایزه ای بی نظیر بود.

برای بردن لباس در ساعتی که مطمئن بود جلیل خانه نیست، به خانه اش رفت و در را که باز کرد، صداهایی را شنید. صدای هیجان زده ی جلیل را می شناخت......صدایی که در پی آن باید منتظر مشت هایش می شد.

ضعفی در زانوانش احساس می کرد. خنده های شاهد و زنی که به نظر مادر بچه اش بود. نگاه پر محبتی که هر دو به پسرک شیرین زبان نشسته روی پای مادر، می انداختند. وقتی دوشادوش هم پسرک را به پارک نزدیک خانه بردند.

با قدم های کوتاه و بی صدا به اتاق خوابش نزدیک شد. جلیل برعکس همیشه شاد بود و کلمات عاشقانه ای می گفت. در نیمه باز بود. چیزی که می دید را باور نداشت. فقط یک روز و نیم نبود. با چه عشقی زن را صدا می زد. پس مشت هایش کجا فرود می آمدند؟

زن کناری ایستاد و بازی شاهد و پسرش را تماشا کرد. قهقه های پسرک لبخند را بر لبانش می آورد.از سرسره پایین آمد و در آغوش پدرش چرخانده شد.

شاهد با ذوق گفت:

-سحر ببینش چه بزرگ شده خودش می تونه سُر بخوره بیاد پایین!

پسرک شاد و سرخوش از گردن پدر آویزان شد.

دستش رفت و در را باز کرد. انگار باور نداشت این همان مردی باشد که یکبار نوازش دستهایش و یا کلماتش را حس نکرده بود. با صدای در هر دو از جا پریدند. زن جیغی کشید و جلیل فحشی داد و حمله ور شد.

بی حس و بی حرکت همان جا ایستاد و ضربات مشت و ناسزاهای جلیل را پذیرا گردید. ندانست که کی معشوق جلیل دلش رحم آمد و او را کنار کشید. خونش فرش اتاق خواب را رنگین نمود.

زن به زحمت جلیل را به رفتن قانع کرد. دقایق گذشت و تبدیل به ساعت شد. اینبار حتم داشت که استخوان هایش دچار شکستگی شده است. با درد خود را به نزدیک تلفن در هال خانه کشاند و شماره ی خانه اشان را گرفت.

دیگر دیدن شاهد و خوشبختی اش کافی بود مدرک به اندازه کافی در دست داشت. دستور حرکت داد و راننده با غرولند و نفرین به زنانی که آوار زندگی دیگران می شوند، به راه افتاد.

زخمی نبود و شکستگی نداشت ولی به همان اندازه درد داشت. از درد زیاد از هوش رفت و نفهمید که چگونه پدر و مهرانه به دادش رسیدند. پدر بعد از دیدنش در آن حال و بستری شدنش به سراغ جلیل رفته بود. حرفهایش و وقاحتش در گفتار، پدر را به حد سکته رساند.

با گفتن«دخترت رو فروختی و حق نداری برای چیزی که خریدم ادعایی داشته باشی» روی حقیقی اش را نشان پدر زنش داد.

از همان بیمارستان روند شکایت و پزشکی قانونی و دادگاه را شروع کردند. آتنه آنجا متوجه شد که در ازای جهیزیه نبردن، مهریه اش فقط یک سکه است و همان هم جلیل اصرار به بخشیدن دارد.

ادعای خیانت جلیل، به دلیل نبود شاهد و مدرک رد گردید. نهایت با رضایت و توافق طرفین، طلاق توافقی جاری شد و آتنه در هفده سالگی بعد از شش ماه زندگی مشترک که نه......شش ماه شکنجه و آزار به خانه ی پدرش بازگشت.کمتر از دو ماه بعد پدرش را از دست داد.

تمام مسیر را تا خانه اشک ریخت. از این که وسیله ی هوس و خیانت شاهد قرار گرفته بود، به شدت ناراحت بود. کاش از روز اول دوستی شاهد را نمی پذیرفت. کاش فقط خیانتش در حد دوستی با رؤیا بود و پای زن و بچه وسط نبود.

دلش برای زن بیچاره سوخت. چقدر شاد بود و از زندگیش راضی به نظر می رسید. ننگ بر شاهد که حق کنار آنها بودن را ضایع می کرد و با خیانت روحش را به شیطان می فروخت.

راننده از آینه نگاهش کرد و «نچی»گفت و سری تکان داد.

-لا الله الا الله....آبجی خودت رو کشتی.....این مردی که من دیدم ارزش نداره به خدا.....بی خیال....ولش کن برو پی زندگیت.....حالا اشتباه کردی زنش شدی دیگه ادامه نده.....

هق هق تنها صدایی بود که از حنجره اش بیرون می آمد.

کرایه ی مرد را حساب کرد و تشکری را چاشنی نمود و وارد خانه شد.

مادرش طبق معمول روبروی تلویزیون و مشغول سریال دیدن بود. آنقدر سر و شکلش بد بود که حواس مادر کاملاً از فیلم پرت شود و دستپاچه به استقبال بیاید و با «چی شده؟....چت شده؟» سین و جیمش کند.

نای حرف زدن نداشت ولی دلش هم پر بود. روی اولین مبل آوار شد و در میان گریه و هق هقی که با صدای بلند راه افتاده بود، برای مادرش تکه تکه و نامنظم تعریف کرد.

مادرش مویه کنان در آغوشش کشید.

-مادرت بمیره که شانس نداری ....چیکار کنم مادر.....ولشون کن این مردای از خدا بیخبر و هوسباز رو....حیف تو نباشه!

آ ب قندی به خوردش داد و کمی آرامش نمود. آتنه تن خسته اش را به اتاقش کشاند و زمزمه وار گفت:

-می خوابم مامان برای شام بیدارم نکن!

برای اولین بار مادر بی چک و چانه قبول کرد.

به اتاقش رفت و لباسش را تعویض نمود و در سرویس، آبی به صورتش پاشید و چشمان متورم و سرخش را با آب سرد کمی کمپرس نمود. لامپ کوچک قرمز رنگی که به عنوان چراغ خواب استفاده می کرد؛ روشن نمود وبه زیر پتویش خزید.

گوشی را به دستش گرفت تا تتمه ی رابطه با شاهد را نابود نماید.تلگرامش را باز کرد. صفحه ی شاهد بالا بود و پیغام داد بود.

«عشقم دلم برات تنگ شده.....کاش الان پیشم بودی»

از تنفر تمام صورتش جمع شد. بهانه ی خوبی بود و سریع جواب داد.

«چرا مگه با سحر و سپهر تو پارک خوش نگذشت......زن خوشگلی داری و بچه ی شیرینی.....و تو چقدر بی لیاقتی که قدرشون رو نمی دونی.....خریت من تا همین جا بود.....دیگه سراغم نیا!.....تا جایی که بتونم رؤیا صبا رو هم روشن می کنم که تو چه هوسبازی هستی شاهد رشیدی.....»

ارسال نمود و بلاکش کرد. عکس هایی که با چشمان اشکی گرفته بود و کمی لرزان و تار افتاده بود را برای رؤیا فرستاد و نوشت.

«این مرد که دیروز تو رو سوار ماشینش کرد و اوقات خوشی را برات ساخت، پدر این بچه و همسر این زنه......اگه یه ذره وجدان داری دوستیت رو ادامه نده»

از صفحه خارج شد و دیلیت اکانت زد و سیم کارتش را هم از موبایلش درآورد و در کشوی پاتختی اش انداخت. فردا باید سیم کارت جدیدی تهیه می کرد. دلش نمی خواست کسی شماره اش را داشته باشد. باید یک فصل تازه از زندگیش را شروع می نمود.