‌***

اعتیاد بدی به عکس گرفتن پیدا کرده بودم . ماهان هم فقط میخندید و اجازه میداد هر کاری که دلم می خواهد انجام دهم . البته حواسش بود که گاهی شیطنت هایم از حد نگذرد و باعث سرخوشی بقیه نشود !

بهترین مسافرت عمرم بود . دیدن جاها و آدم هایی که تا به حال ندیده بودم . افرادی با فرهنگ هایی متفاوت از جایی مثل ارومیه و تکاب . مردم برایم جالب بودند . رفتار خوب و مهمان نوازی هایشان به دلم مینشست . من و مادر دور ترین جایی که سفر میکردیم تهران بود .

بهترین چیزی که حال ، این بود که همسفرم کسی بود که تا ته دنیا عاشقش بودم . کسی که دوست داشتم هر ثانیه از عمرم را کنار او باشم و با او یک دنیای جدید و عالی برای خودم بسازم . دنیایی دور تر از روز های سخت گذشته . دنیایی دورتر از تکاب و درد هایش ...

عشق میکردم وقتی هم صحبتش میشدم تا حوصله اش سر نرود و خوابش نگیرد . عالمی داشت این هم صحبتی . عالم دیگری بود میوه پوست کندن و توی دهانش گذاشتن و بعد بوسیده شدن سر انگشتانم با لب های او ... عالمی داشت سر گذاشتن روی شانه هایش موقع استراحت یا گرفتن دستم در مواقعی که کنار میزند برای یک چرت کوتاه پانزده دقیقه ای ...

به طرز عجیبی حس واقعی زن بودن را کنار ماهان تجربه میکردم . که زن ها کافیست یک حمایت خالص و مردانه از مردشان ببینند تا بتتوانند زنانگی را با تمام سلول های وجودیشان حس کنند ... حمایت مردانه ی ماهان باعث میشد به جنسیتی که دارم ببالم ...!

ورهرام گاهی تماس میگرفت و حالمان را میپرسید . قول سوغاتی گرفته بود . وحید هم همینطور . میخواستم برایش یک اسباب بازی خاص بگیرم .

عاشق خرید کردن برای بچه ها بودم . اصلا بازار های هر شهر را که میگشتیم ، بیشترین توقفم رو به روی ویترین های بچگانه بود . اسباب بازی ها و لباس های بچگانه را که میدیدم دلم برای این موجودات کوچک پر میکشید ... ولی با وجود این شوق و ذوق باز هم با نظر ماهان نسبت به بچه دار شدن موافق بودم . میگفت درس های دانشگاه روز به روز سخت تر میشود و اصلا وقتی برای بچه داری نمیماند . از طرفی میگفت که باید اول خودم را آماده کنم و من میدانستم که برای بزرگ کردن یک بچه آماده نیستم . خودم هنوز خیلی از بچگانگی هایم را در بچگی جا گذاشته بودم . اول خودم باید بزرگ میشدم . اول من باید بچگی ام را تمام میکردم تا آماده شوم برای مادر شدن ...

الان نزدیکی های کیش بودیم . ماهان برای ناهار نگه نداشت تا بی وققه رانندگی کند و بتوانیم تا وقت شام به کیش برسیم .

تکه ای شکلات تلخ از بسته ای که در راه گرفته بودیم ، میشکنم و جلوی دهانش میبرم . با لب هایش شکلات را میگیرد و تشکر میکند ... و دلم را میبرد مثل همه ی ثانیه هایی که کنارش بودم .

دلم برای خنده اش تنگ شد . حدود یک ربعی از آخرین لبخندش میگذشت . به سمت او مینشینم و سرم را خم میکنم . نگاهم میکند و لبخند میزند . اشاره ای به حالتم میکند و میپرسد :

- چی شده خانوم ریزه ؟ شیطون نشستی !

میخندم و لپش را میکشم .سمتش خم میشوم و گوشه ی لبخند زیبایش را میبوسم و صادقانه میگویم :

- دلم خواست آقاهه یکم بخنده من ضعف کنم .

میخندد و سرش را تکان میدهد . دستم را میگیرد و به لب هایش میچسباند .

- خدا خانوم ریزه رو واسمون نگه داره .

عشق میکردم وقتی اینطوری وجود همیشگی ام را از خدا میخواست . معتقد بود خدا خیلی دوستش داشته که با من آشنایش کرده .

خدا من را هم خیلی دوست داشته . شاید مرا بیشتر از ماهان دوست داشته که الان کنارش آرامم ...!

انگشت اشاره اش را روی گونه ام میکشد و دوباره دستم را میگیرد . مست از عشق بی اندازه اش چشم هایم را میبندم و لبخند میزنم و در دلم آرام زمزمه میکنم : " خیلی دوستت دارم خدا . مرسی واسه ماهان ... "

دو روزی که در کیش ماندیم یک طرف ، یک هفته ای که در راه گشتیم یک طرف دیگر ! قطعا هیچ جای این مسافرت به اندازه ی کیش خوش نگذشت . بیشتر از تمام جاهای دیدنی و زیبایش ، وقت هایی را دوست داشتم که کنار دریا با ماهان قدم میزدیم و از از آینده میگفتیم . از اتفاق هایی که دوست داشتیم برایمان بیفتد . از احساساتی که در دلمان میخروشید حرف میزدیم و خالی میشدیم . از گذشته میگفتیم ... از پدربزرگ هایمان ، از افراد مهم زندگیمان ، از سختی هایی که کشیده ایم ... کنار آب راه میرفتیم و هر موجی که به پاهایمان برخورد میکرد ، انگار دلمان را هم میشست و سبک تر میشدیم .

بیشتر از آن ، شب های سرد کنار دریا را دوست داشتم ... ماهان کاپشن سرمه ای که برایش خریده بودم را روی شانه هایم می انداخت و بعد دستش را دورم حلقه میکرد و با هم به دریایی که تهش معلوم نبود خیره میشدیم و صدای نفس های هر کداممان ، آن یکی را آرام میکرد ... این دو روز کیش را به اندازه ی یک عمر زندگی کردیم ...!

آخرین ساعاتی بود که اینجا بودیم . فردا صبح راه می افتادیم سمت تهران . کنار آتش کوچکی که ماهان در مخزن کوچکی روشن کرده بود نشسته ایم . سرم روی شانه اش بود و دستم میان دست های بزرگش ... ساحل خلوت بود . به خاطر فصل پر مشغله ، افراد کمی برای مسافرت و خوشگذرانی اینجا می آمدند ...

صدای سوختن چند تکه چوب توی آتش ، با صدای آرام آب ، مثل یک موسیقی آرامبخش بود و احساساتت را زیر و رو میکرد . نفس عمیقی میکشم و عطر پیراهن ماهان را وارد ریه هایم میکنم . دلم حرف زدن میخواست . صدایش میزنم .

- ماهان ؟

سرم را میبوسد .

- جانم ؟

کمی توی آغوشش جمع میشوم . حلقه ی دستش را تنگ تر میکند .

- بازم بیایم اینجا ؟

سرم را بلند و نگاهش میکنم .

- اصلا ماموریتی پروژه ای چیزی میفته که مجبور شی بیای کیش ؟

لپم را میگیرد و میکشد .

- آره خوشگل خانوم . هر وقت همچین چیزی افتاد تو رو هم میارم با خودم .

لبخند میزنم . دوباره سرم را روی شانه اش میگذارم و دوباره لب هایش روی سرم مینشیند . جایی نزدیک گوشم زمزمه میکند .

- چطوری تو رو اون سر ایران بزارم خودم برم این سرش ؟

ریز میخندم . لب هایم را جمع میکنم و مثل خودش آرام میگویم :

- اگه دکتر شدم چی ؟ همیشه که به من مرخصی نمیدن .

- ماموریت ها طول میکشن . سه ماه یا زیاد باشه حتی یه سال . تو انتقالی میگیری نخبه ی خوشگل من .

خنده ام گرفت . راست میگفت . انتقالی گرفتن را فراموش کرده بودم .

هوا داشت هی تاریک تر و سردتر میشد . دلم نمیخواست از آن فضای آرام و گرمای آغوش ماهان دل بکنم .

- ماهانی ؟

- هوم ؟

- امشب بیشتر اینجا بمونیم ؟

- اگه یخ نزنیم باشه .

لبخندی میزنم و خیره میشوم به حرکت های آرام آب . دل من هم آرام بود . مثل همین دریا ... شاید آبی هم بود . چون پر از امید بودم ... امید به آینده ام با ماهان . امید به خوشبختی کنار ماهان ...

دلم به اندازه ی همین دریا آبی بود ...

مپرس از من

چرا در پیله ی مهر تو محبوسم

که عشق

از پیله های مرده هم پروانه میسازد ....