‌یه دیونه رو هیشکی نمیتونه آروم کنه

جز اونی که دیونه اش کرده :)))

☔☔☔☔☔☔☔☔☔☔☔☔

میخواهم بلند شوم اما حلقه دستانش دور گردنم سفت تر میشود دستم را عقب میبرم و او لبخندِ نادرِ دیوانه کننده اش را روی لب میاورد و من را مسخ تر میکند با همان چشمانِ بسته اش آرام زمزمه میکند:

- لعنت به اونی که بتونه ازت بگذره لعنت بهش

خیره اش میشوم و او که قصد ندارد نگاهش را هدیه ام بدهد

حسِ شیرینی به دلم سرازیر میشوم میدانم که حسِ زود گذریست چون هوا روشن شود همان نامی خودخواه میشود که مرا شش سال نخواست

تصویر مقابلم تیره و تار میشوم و حجم غمِ عمیقی سراغم میاید

این چه دوست داشتنیست که پر از درد بود برایم مگر عشق آرامش نیست کنارِ کسی که برایش میمیری پس چرا اینگونه نبوده برایم

قطره اشکی سقوط میکند نفسِ عمیقی میکشم چشمانش را باز میکند و من میبندم چشمانم را به رویش

صدایم میزند و جوابش را نمیدهم تا لرزشِ مزخرفِ صدایم را تشخیص ندهد دستش از دور گردنم باز میشود و من راحت بازدمم را بیرون میفرستم

دست دیگرش زیرِ سرم قرار میگیرد و اشکی روی بازویش میچکد گریه ام شدت میگیرد و او به شدت من را سمت خودش میکشد چانه اش روی سرم قرار میگیرد و من بیشتر گریه میکنم برای عقده های کودکی ام تنهایی نوجوانی ام و عشقِ بی پاسخِ جوانی ام

حرفی نمیزند و من به گریه های بی پایانم ادامه میدهم پر و خالی میشوم از درد ها و کمبودهایم، چشمانم گرم میشود بعد از بوسه عمیقش روی موهایم

قطعا اگر همین فردا تمام موهایم بریزند تعجب نخواهم کرد، دِق کردن که شاخ و بال ندارد.

به پهلو راستم میچرخم کمی چشمانم را میمالم دیدنِ قامتِ چهارشانه نامی جلوی آیینه تمام قدِ اتاق تمام اتفاقات چند ساعت پیش را یادم میاورد

دستم را زیر گونه ام قرار میدهم و خیره اش میشوم کت و شلوار سیری رنگش بیشتر از قبل قیافه اش را مردانه نشان میدهد مگر میشود کسی آن سرشانه ها را بیخیال شود که من انتظار دارم عادی در مقابلشان برخورد کنم.

برمیگردد سمتم صورتِ صاف و بدونِ ریشش چنگ به دلم میزند خودم را کنترل میکنم که بلند نشوم و بی جنبه بازی درنیاورم به اندازه کافی دیشب بچه بازی دراورده ام دیگر کافیست.

قدمی جلو میاید و من هم بلند میشوم و صاف میایستم مستقیم نگاهم میکند

- من برم خیلی کار دارم همه چیزرو به خودت محول میکنم میدونی که چی میگم

سرم را خفیف تکان میدهم نگاهش را برنمیدارد اما هنوز توانش را دارم بدون پلک زدن نگاهش کنم

اگر قرار است بعد از این ماجرا از هم جداشویم و همدیگر را نبینیم پس من باید کمی از نگاهش کمی از تن صدایش و پیرهن چهارخانه سیاه و سفیدش را برای خودم بردارم تا روز های اول نبودنش را تاب بیاورم

میگویم روزهای اول، چون میدانم همه چیز اولش سخت است: نبودِ خانواده نبودِ غذا تنهایی نبودِ سرپناه ونبودِ نامی هم اولش دشوار است آنهم برای منی که عادت کرده ام به نداشتنِ خیلی چیزاها...

کامل مقابلم میایستد سرم را بالا میگیرم تا نگاهم به نگاهش بیوفتد تکه ای از مویِ بوسیده شده دیشبم را پشتِ گوشم میفرستد چشمانش را تنگ میکند و میگوید:

- لازمه راجبِ یغما هم سفارش کنم یا نه؟

سرم را تکان خفیفی میدهم و دستِ بندشده به گوشم پایین میافتد جدی نگاهش میکنم و محکم میگویم:

- هیچ سفارشی لازم نیست جنابِ نامی خان خودم میدونم چه کاری درسته و چه کاری غلط اگر هم ندونم باید خودم به تنهایی یاد بگیرم برای روزهایی که قراره اثری از تو توش نباشه

لبخندِ عمیقی میزند و من ماتم میشود از لبخندِ بی موقع اش

دستش را داخل جیبش میفرستد و کامل سمتم خم میشود صورتم را از نظر میگذراند و آهسته زمزمه میکند:

- من خیلی دیونه ام

متعجب خیره اش میشوم و او ادامه میدهد:

- چون وقتایی که خسته بودم و زده از هرچیز و عصبانی از هرکس ، برای سر دردم مسکن میخوردم

از من فاصله میگیرد و نفس عمیقی میکشم از دور شدنش منتظر ادامه حرفش میشوم که

سمت در میرود و آخرین لحظه برمیگردد سمتم

- دیونه بودم دیگه، باید به جای مسکن تو رو بغل میگرفتم هم اثرت سریع تره هم قوی تر

در را میبندد و من مبهوت به جای خالی اش نگاه میکنم

حرف های چند دقیقه قبلم را نشنیده گرفت و باز هم حرفِ خودش را زد.

دیوانه بود و مرا هم دیوانه کرد این لعنتی از خدا بی خبر.

حسِ خوبی از دامنِ سیاهِ ساده ام با بلوزِ لیمویی رنگم بهم دست میدهد موهایم را شانه میزنم و روسری ساتن مشکی ام را روی موهایم میاندازم تمایلی به آرایش ندارم و آن کسی که باید برایش دلبری کنم هم خانه نیست

از افکار ترسناکم حقیقتا میترسم حوله خیسِ روی میز را برمیدارم و داخل حمام پرت میکنم و در را میبندم شلختگی اش قطعا به جنونم میرساند در این مدت.

بیرون میایم و سمتِ اتاق دخترم میروم درِ بازش متعجبم میکند داخل میروم و تختِ خالی اش سوزنِ فرو شده در چشمم میشود بیرون میایم و داخل راهرو بلند صدایش میزنم برایم اهمیتی ندارد مهمان های تازه رسیده ام خوابند یا نه

از پله ها پایین میدوم و صدایش میزنم کمی مانده به گریه بیوفتم فوبیای لعنتی ام دست از سرم برنمیدارد و فکر اینکه نازنین را چه شده دیوانه ام میکند

- چه خبرته؟

صدای زخمی و کلفتش، تا مرز سکته مرا میبرد و میاورد دستم را روی قفسه سینه ام میگذارم و سمتِ هیبتش برمیگردم شلوار سبزلجنی اش با ان همه جیب اولین چیزیست که چشمانم را میگیرد به چشمانِ سیاه چاله مانندش زل میزنم و با نفس های بریده ام ' نازنین' را لب میزنم

نگاه همیشه دریده اش مرا میترساند با صدای بمش میغرد:

- چته بابا، زهرمون و ترکوندی دخترت با خاله و کیومرث رفته بیرون ..این همه دادوبیداد نداره..زنِ ضعیف

بی حس نگاهش میکنم چقدر موجوزد پرویی ست و حرص درار

آستین کوتاه تنش عضله های بازویِ نقاشی شده اش را به رخ میکشید

نگاهم را منحرف میکنم و دست به کمر میگیرم و نفس عمیقی کیکشم خیلی دوست داشتم فریاد بزنم خاله جنابعالی حق ندارد دخترکم را بی خبر از من بیرون ببرد، اما چیزی نمیگویم و خودم را کنترل میکنم

میخواهم سمت آشپزخانه بروم که که صدای فندک و بعدش صدای کلفت خودش متوقفم میکند:

- یه سوال

سمتش برمیگردم اما از نگاه به چشمانش خوداری میکنم تازه یادم میافتد فقط من و او خانه تنها هستیم وحشت وجودم را میگیرد هرکسی هم جای من بود از این موجودِ ریشو با ان نگاه های دنباله دار میترسید.

اخر این وقت صبح وقتِ بیرون رفتم بود انهم کیومرث خان و زیور خانمی که خیلی وقت است ایران نیامده بودند

منتظر میمانم ادامه حرفش را بگوید

- چقدر نامی رو میشناسی؟

نگاهش میکنم چشمانش فقط چشمانم را هدف گرفته خوشم میاید که چشمانش خوددار است و هرز نمیرود

- منظورتون چیه؟

شیطان شده نگاهم میکند

- خیلی چیزا هست که فکر کنم ازشون خبر نداری

اخم میکنم و رسا تر میگویبم:

- چه چیزایی؟ چرا اینقدر قضیه رو میپیچونید؟

پک محکمی از سیگار میزند و دود را از بینی اش بیرون میفرستد

- یه شرطی داره؟

از نگاهش، از لحنش از همه چیزاهای مربوط به هیبت جلو رویم رعشه میگیرم اهسته میگویم:

- چه شرطی؟

لبخندی میزند و دندان های یک دست سفیدش را به رخ میکشد چشمانِ چراغانی اش من را در خودش میکِشد

☁☁☁☁☁☁☁☁☁☁