بهروان خواست چیزی بگوید که با صدای در دفتر، توجه هر سه به پدرش و صارمی جلب شد. پدر ثانیه ای به اشکان چشم دوخت و سپس رو به صارمی گفت:

_میری از آقای قدمی نقشه ها رو بگیری ببری مرکز؟!

صارمی نگاه مشکوکی به داخل انداخت و با گفتن " چشم"، عقب گرد کرد و از دفتر خارج شد.

آقای جهان بخش خیره به اشکان، جلو آمد و روی مبل تک نفره ای، کنار بهروان و مقابل اشکان نشست.

_دیشب باید میومدی خونه. نه توی تایم کاری بیای اینجا.

اشکان_ هم کار داشتم، هم نمیخواستم در حضور آرزو صحبت کنم.

بهروان جمله ی اشکان را که شنید، همانطور که مشغول جمع و جور کردن لپتاپ و برگه هایش شده بود، گفت:

_ آقای جهان بخش، من میرم دفترم. کارهارو از اونجا انجام میدم. شما هم کاری داشتین ...

آقای جهان بخش دستش را روی بازوی بهروان گذاشت و گفت:

_بمون.

اشکان_ فکر نمی کنید نباید یک غریبه توی بحث خانوادگیمون شرکت کنه؟!

پدر_ مهندس غریبه نیست.

اشکان پوزخندی زد و با اشاره به ساندویچ های روی میز، گفت:

_ نه مثل اینکه داره عضوی از خانواده میشه.

رنگ آواز پرید. آقای جهان بخش نگاهی به ساندویچ ها انداخت اما متوجه ی منظور اشکان نشد.

آنطور که اشکان حتی بلند نشده بود تا به پدرش سلام کند، فهمید برای عذر خواهی نیامده است. اما انتظار تخریب شخصیت خودش را نداشت. به بهروان نگاه کرد. پا رو پای انداخته بود و خونسرد، با یک لبخند مصنوعی اشکان را می نگریست. گویا می خواست حرص اشکان را در بیاورد.

آقای جهان بخش بی توجه به حرف اشکان، گفت:

_ هنوز سه سال از ازدواجتون نگذشته. دردت چیه؟!

اشکان_ دردم دختر شماست. از رفتاراش خسته شدم. از بچه بازی هاش ...

پدر_ بر فرض که تو درست بگی و آرزو خیلی بچه باشه. این کار تو درست بود؟!

اشکان_ من سی و سه سالمه. طبیعیه که یک مرد توی این سن دنبال زنی میره که بهش عشق و آرامش بده. نه زنی که هر لحظه واسش جنگ اعصاب درست کنه.

پدر_ جنگ اعصاباش به خاطر کارای خودته اشکان. سه ساله ازدواج کردین. خودت ده بار خارج از کشور رفتی. یک بار آرزو رو با خودت بردی؟! یک شب در میون با دوست و رفیقی. یک بار توی این دور همی ها با زنت رفتی؟!

اشکان_ اونجاها جای زن نبود.

پدر_ جایی برو که جای زنت هم باشه. بفهم که دیگه متاهلی.

اشکان_ من زندگیمو تعطیل نمی کنم، چون که زن گرفتم.

پدر_ پس بیخود کردی زن گرفتی.

اشکان_ احترامتون رو نگه دارین

پدر_ هربار آرزو با دلخوری اومد خونه ام، با اینکه حق رو بهش میدادم، باز هم زنگ زدم با قربون صدقه باهات حرف زدم. اما با کاری که الان کردی دیگه لایق احترام نمی بینمت.

اشکان_ واسم اهمیتی ...

با صدای در دفتر جمله اش نیمه کاره ماند. آقای سعیدی، پدر اشکان بود.

آقای جهان بخش پوزخندی زد و با اشاره به اشکان گفت:

_ اومدی تربیتت رو تحویل بگیری؟!

آقای سعیدی همان طور که روی مبل کنار اشکان می نشست، گفت:

_ نه ... اومدم سهمم رو تحویل بگیرم. و اگر نه پسرم خودش می دونه کی و کجا، چطور رفتار کنه.

اشکان لبخند فاتحی زد و به آقای جهان بخش خیره شد. آقای جهان بخش مستقیم در چشم های اشکان نگاه کرد و گفت:

پدر_ حالا حرف حسابت چیه؟!

اشکان_ من که می خوام آرزو رو طلاق بدم. حرف، حرفِ سهم باباست.

چهره ی آقای جهان بخش برافروخته شده بود. آرام اما با لحنی جدی گفت:

_فکر کردم اونقدر آدم حساب باشی که پاشی بیای راجع به بچه هامون حرف بزنیم. نه راجع به سهمت.

سعیدی_ اشکان بچه نیست. خودش می تونه از پسِ زندگیش بر بیاد. اگر فکر می کنه باید طلاق بگیره، حتما صلاح دیده.

پدر_ به همین راحتی؟!

سعیدی_ مهریه اش رو میده. چندتا بود؟! 68 تا؟!

آواز که از زور حرص داشت خفه می شد، به اشکان زل زد و گفت:

_خوشحالم که خواهرم قرار نیست دیگه با آدم حریص و غداری مثل تو زندگی کنه.

آقای سعیدی نیشخندی زد و رو به آقای جهان بخش گفت:

_ به بچه کوچیکت یاد ندادی تو جمع بزرگترها حرف نزنه؟!

به جای آقای جهان بخش، بهروان جواب داد:

_ حرف حساب آزارتون داد؟!

آقای سعیدی چشم هایش را ریز کرد و گفت:

_ شما؟!

پدر_ پاشو برو بیرون سعیدی. سهمت رو هم تا یک ساعت دیگه به حسابت می ریزیم. اما .... بدون یک قرون سودی از این دو سال.

آقای سعیدی خشمگین بلند شد و فریاد کشید :

_ تو غلط می کنی .... تا قرون آخر سودم رو هم باید بریزی.

آقای جهان بخش هم ایستاد و گفت:

_ باش تا صبح دولتت بدمد ....

سپس به سمت در اشاره کرد و گفت:

_بفرما بیرون.

اما آقای سعیدی یک قدم به جلو برداشت و در یک حرکت ناگهانی یقه ی آقای جهان بخش را گرفت و با صدای بلند تری فریاد زد:

_ اگه کل پولمو، با سودش، تا یک ساعت دیگه به حسابم نریخته باشی، اینجا و اون خونه ات رو روی سر خودت و زن بچه ات خراب می کنم.

بهروان که با این حرکت سعیدی، بلافاصله بلند شده بود، شانه ی آقای جهان بخش را گرفت و کف دستش را به سینه ی سعیدی فشرد و آرام او را به عقب هول داد. سپس با اخم و نگاه خشک و جدی اش گفت:

_خجالت بکش مرد حسابی ... این چه رفتاریه؟! از سنِت خجالت بکش

آواز که از ترس زانوانش می لرزید، در یک گام بلند به طرف پدرش رفت و بازویش را آرام گرفت. اما آقای جهان بخش دستش را آرام پس زد و در حالی که از شدت عصبانیت نفس نفس می زد، گفت:

_ هیچ وقت خودمو نمی بخشم. خودمو نمی بخشم که اجازه دادم بچه ام با یه خانواده کفتار صفت وصلت کنه. توف به روت بیاد سعیدی ... توف! به روی خودت و اون پسر هرزه تر از خودت.

سعیدی "خفه شو"ی کشیده ای گفت و ادامه داد:

_ هرزه تویی که حاضری به خاطر پول حتی خودت رو هم بفروشی مرتیکه ی پول پرست. این رو دیگه همه فهمیدن!

پدرش جوری فریاد کشید " گمشو بیرون" که آواز ترسید حنجره اش پاره شود.

سعیدی پوزخندی زد و با حرکت تهدید آمیز انگشت اشاره اش، گفت:

_تا یک ساعت دیگه ...

پدر_ گمشو بیرون.

آقای سعیدی و اشکان از دفتر بیرون رفتند. آقای جهان بخش روی مبل نشست و سرش را میان دستانش گرفت. اشک در چشم های آواز جمع شده بود. با اینکه روزی یک بار از پدرش دلخور می شد، اما حاضر نبود ببیند کسی با پدرش آن گونه برخورد میکند.

بهروان تلفن را برداشت و از آقا جواد خواست آب بیاورد. آواز روی دو زانو پایین پای پدرش نشست و با بغض به او خیره شد.

_بابا تو رو خدا آروم باش ... الان حالت بد میشه.

پدر همان طور که دست هایش را گرفته بود و او را بلند می کرد، گفت:

_نگران نباش. خوبم ... از توی کیفم یه دونه کاپتوپریل بده.

پدرش فشار خون داشت. صورت سرخ شده اش هم حاکی از فشار خون بالایش بود. با عجله به طرف کیف سامسونتی اش رفت و چند شیت قرص بیرون کشید. سومین شیت، کاپتوپریل بود. یکی از جلد بیرون کشید و کف دست پدرش گذاشت.

آقای جهان بخش قرص را زیر زبانش گذاشت و به تکیه گاه مبل، تکیه داد. چشمانش را بست و چند نفس عمیق کشید.

آقا جواد به اتاق آمد و بعد از گذاشت آب کنار آقای جهان بخش، فنجان های روی میز را درون سینی گذاشت. آواز از او خواست بقیه ی ساندویچ ها را هم ببرد. او هم تشکر کرد و بعد از مرتب کردن میز، بیرون رفت.

بهروان کنار آقای جهان بخش نشست و یک لیوان آب به دستش داد. پدر جرعه ای آب نوشید و غمگین به زمین خیره شد.

بهروان_ میخواین بریم دکتر؟!

پدر آهی از سر استیصال کشید.

پدر_ نه ... باید برم. نمی دونم چیکار کنم.

بهروان بطری آب را روی میز گذاشت و گفت:

_اگر سود رو بهش ندین، می تونه شکایت کنه.

آقای جهان بخش سرش را تکان داد.

پدر_دلم نمیخواد اینقدر راحت به خواسته اش برسه.

برای لحظاتی هر سه سکوت کردند. سپس آقای جهان بخش بلند شد و گفت:

_ فعلا برم پیش سلطانی، ببینم اون چی میگه.

نگران به پدرش خیره شد.

_باهات بیام؟! می ترسم حالت بد بشه.

پدر_ نگران نباش. چیزیم نمیشه.

سپس به بهروان گفت:

_ بی زحمت آواز رو ببر خونه. من دیگه نمیرسم.

آواز_ با اسنپ میرم بابا.

بهروان نیم نگاه شماطه گری به او انداخت و رو به آقای جهان بخش گفت:

_خیالتون راحت باشه.

با رفتن آقای جهان بخش، بهروان مشغول برداشتن لپتاپش شد.

بهروان_ وسایلت رو جمع کن بریم.

در سکوت سیستم را خاموش کرد و یو اس بی اش را در کیف انداخت. جوری بغض گلویش را گرفته بود که اگر می خواست هم نمی توانست چیزی بگوید. نگران فشار خون پدرش بود. اگر پشت فرمان سکته می کرد چه؟!

با بلند شدن بهروان، پشت سر او از دفتر خارج شد. بهروان درب صندلی کنار راننده را برایش باز کرد و خودش ماشین را دور زد تا پشت فرمان بنشیند.

آواز تشکر زیر لبی گفت و روی صندلی نشست. بهروان راه افتاد و پخش ماشینش را روشن کرد. بغض آواز شدیدتر شد. وقتی ناراحت بود حتی موزیک شاد هم غمگین ترش می کرد، چه برسد به آن موزیک اندی ویلیامز که برایش یادآور گریه های دی کاپریو در فیلم رومئو و ژولیت بود.

به محض خروج از محوطه ی کارگاه بغضش ترکید و اشک هایش بی صدا روی گونه هایش جاری شد. سعی کرد نا محسوس اشک هایش را پاک کند. اما بهروان متوجه شد. عینک آفتابی اش را برداشت و با تعجب چند نیم نگاه به آواز انداخت و با لحن پرسشی، گفت:

_آواز؟ََ! ... چت شد دختر؟!

آواز که دیگر حرکات نا محسوسش را بیهوده دید، بینی اش را بالا کشید و اشک هایش را پاک کرد.

_ نگرانم .... بابا خیلی عصبانی بود. فشارش هم بالا بود. چیزیش نشه ...

بهروان_ نگران نباش. چیزیش نمیشه. این مسائل همیشه بین آقایون، اون هم توی کار پیش میاد.

سپس دستمال کاغذی ای از کنسول در آورد و به طرف آواز گرفت.

آواز میان هق هقش تشکر کرد و دستمال را گرفت. اشک هایش را پاک کرد و عینک آفتابی اش را از کیف در آورد و بر چشم گذاشت.

_ آخه این که فقط کار نبود. راجع به دخترش بود. خانواده اش ...

گریه اش شدید تر شد.

_بمیرم برای آرزو ... بمیرم. سه سال با مردی بود که در مورد طلاقش مثل پس دادن یه لباس بی ارزش صحبت می کرد.

بهروان دستش را روی شانه ی آواز گذاشت و همان طور که یک نیم نگاهش به جاده بود و نیم نگاه دیگرش به آواز، گفت:

_با خودت اینطور نکن. من خیلی خوشم اومد که راجع به آرزو اونطور به اشکان گفتی. الان هم همون طور محکم و قوی باش.

اما آواز تمام غم های عالم در دلش جمع شده بود. تمام غم هایی که می دانست بعد از طلاق آرزو در دل تک تک اعضای خانواده اش، خانه می کند.

عینکش را برداشت و روی کیفش انداخت. دست هایش را روی صورت گذاشت و بدون خجالت با صدای بلند گریه کرد. اگر خواهرش دیگر تا آخر عمر ازدواج نمی کرد، چه؟! اگر دیگران با نیش و کنایه او و خانواده اش را آزار می دادند، چه؟! می دانست، می دانست ازدواج همه ی هدف یک زندگی نیست اما در آن لحظه احساساتش بر تمام وجودش غالب بود. حتی جواب "آواز .... آواز جان" های بهروان را هم نمی داد.

با شنیدن صدای تیکی، اشک هایش را پاک کرد. بهروان بود که کمر بند ایمنی او را باز کرد. کمر بند به عقب کشیده شد و سر جای اولش بازگشت. آواز هم هق هق می کرد و هم گیج و مبهوت به کار های بهروان خیره شده بود.

بهروان همان طور که نگاهش به رو به رو بود، دستش را دور شانه ای او حلقه کرد و آرام او را به سمت خودش کشید.

گریه ی آواز متوقف شده بود اما هق هقش نه. لبه ی کت بهروان پشت بازویش بود و از روی پیراهن گرمای تن او را حس می کرد. گونه ها و پیشانیش داشت آتش می گرفت. آرزو و اشکان و پدرش را به کل فراموش کرده بود. قلبش پر از احساسات مختلف و مغزش خالی شده بود. اگر بودا، یک عمر را صرف کرد تا بتواند دو دقیقه فکر نکند، باید او را می دید که ناخواسته در شرایطی قرار گرفته بود که هیچ فکری در ذهنش نقش نمی بست.

روحش برعکس تپش های قلبش آرام شده بود. نفس عمیقی کشید و به رایحه ی عطر بهروان فکر کرد. به این که حتی رایحه ی عطرش، مثل خودش، مثل شخصیتش، مثل ظاهرش خاص بود.

با صدای بهروان که با موبایلش حرف میزد به خودش آمد. آنقدر گیج شده بود که ندید بهروان تماس گرفته باشد.

بهروان سینه اش را صاف کرد و گفت:

_ سلام محمد ... آبانم .... قربانت. لُژ بالا رو واسم خالی نگه دار. یه میز هم آماده کن .... عزیزی .... مرسی!

آبانم .... آبان بود؟! اسمش آبان بود؟! آبان! هرچه فکر کرد معنی ای برای اسم آبان، به جز ماه آبان، به ذهنش نرسید. چقدر اسمش شبیه خودش بود. عجیب! همانطور که در ذهنش اسم آبان را تکرار می کرد، بی اختیار زمزمه کرد :

_آبان؟!

بهروان_ جانم؟!