سعید پیشنهاد داد که به خانه ی آنها بروند که درنا قبول نکرد.نگاه بغض آلودی به مردان خانواده اش کرد و محکم گفت:

-من خوبم! فقط می خوام برم خونمون!

رادنوش که یک قدم عقب تر ایستاده بود، دست پویان را کشید و آهسته زمزمه کرد:

-بذارید بره خونش.....مامان رو می فرستم مواظبش باشه؛ خودمم حواسم هست.

پویان سری به تأیید تکان داد.پدر و پدربزرگش را راضی نمود و خودش دست درنا را گرفت تا کمک کند سوار ماشین شود.متوجه تکانی که درنا از برخورد دستش عارضش گشت؛ شد.متوجه آرام دست پس کشیدنش هم شد.لعنتی نثار جواد کرد و سعی کرد بی آن که لمسش کند کمک نماید.

رادنوش از مردان سلیمی خداحافظی کرد و به دنبال پویان سوار ماشین خود شد و به طرف خانه راند.غمی روی سینه اش سنگینی می کرد.صورت ملوس درنا رو به کبودی می رفت.هر نگاه به کبودی ها و جای چنگ ها دلش را به درد می آورد و بغض را به گلویش می نشاند.

دلش برای دختری که روزگار با او خوب تا نکرده بود می سوخت.تاوان کاری را می داد که نقشی در آن نداشت.

*

آن شب تا صبح در تب عصبی سوخت و هذیان گفت و از مادری که نبود گله و شکایت می کرد.ناهید و مینا تا صبح بالای سرش نشستند.

روند دادسرا و آگاهی و پزشکی قانونی را در سکوت طی کرد.به اجبار چند کلمه حرف می زد. از تکرار و توضیح آنچه اتفاق افتاده بود بیزار و خسته بود.نسبت به محبت پدربزرگ و مادربزرگش بی تفاوت بود.

جواب تلفن عزیز را با یکی دو جمله داد:«از خودت و پسرت و نوه ات و دخترت و هرچی که مربوط به خانواده ی شماس متنفرم! برای من دیگه مردین! نمی خوام هیچی ازتون بشنوم».....

شاید عزیز مقصر این جریان نبود اما اکنون بیشتر شور این را می زد که جواد زندان نرود.تا اوضاع صورتش بهتر شود در خانه ماند و فقط برای کارهای دادگاه بیرون می رفت.تصمیم گرفت به کارش برگردد.شاید سرگرم شدنش به بهتر شدن حالش کمک می کرد.

کبودی هایی را که به زردی گرائیده بودند را با کرم پودر پوشش داد و تا حد امکان مخفی نمود.به مینا اطلاع داد که مدتی با ماشین به شرکت می رود.مینا این مدت تنهایش نگذاشته بود.گاهی می دید که با خیره شدن به کبودی های صورت و گردنش اشکی از چشمانش فرو می ریزد.

سر راهش بسته ای سیگار خرید و در کیفش انداخت.حتی برایش مارکش هم مهم نبود.به سلیقه ی دکه دار گرفت. کار را در سکوت شروع کرد.به دلسوزی و احوالپرسی سیما و نیلوفر لبخندی اجباری و سرد زد و جوابی نداد.یکی دو ساعت که کار کرد کیفش را برداشت و آهسته گفت:

-چند دقیقه هوا بخورم و بیام!

منتظر جوابی نشد و از سالن به آشپزخانه که دری به بیرون داشت رفت. حیاط خلوتی که بیشتر علف هرز پوشش بود.سیگار را باز کرد ویکی را روشن نمود.پک اول را زد به شدت سرفه کرد.لجوجانه پک دوم و سوم را هم زد و دود را با شدت بیشتری به ریه کشید.سرفه امانش را برید.دستانش را روی زانوانش گذاشته بود و سرفه می کرد.

دستی سیگار را از لای انگشتانش قاپید و زیر پایش خاموش کرد.به زحمت سرش را بالا گرفت.چشمان مشتعل رادنوش را دید.سرش را تکان داد و به زحمت در فواصل سرفه ها گفت:

-چرا خاموش کردی؟ می خوای یکی دیگه روشن کنم!

صدای نفس نفس زدنای عصبی پسر پوزخندی بر لبهایش نشاند.

-من که آش نخورده دهن سوخته شدم....دیگه چه فرقی داره! بذار لااقل این یه قلم رو به دل خودم بکشم که دلم نسوزه!.....هه....من که دختر یه مادر خراب و به درد نخور هستم و قطعا ً راه اونو می رم...پس بذار با این شروع کنم!

صدایش کوتاه اما عصبانی بود:

-بسه بسه! این چرندیات چیه میگی؟ این نسبتا چیه به خودت می دی؟ تمومش کن!

دست دراز کرد و با تحکم گفت:

-سیگارا رو بده!

با چشمانی مملو از اشک اما صدایی سرد گفت:

-خودت رو درگیر من نکن! بذار به درد خودم بمیرم! نذار فکر کنم تو با بقیه فرق داری! تو هم مثل بقیه باش! بگو گرگ زاده عاقبت گرگ می شود.......بگو خون اون مادر تو رگهای منم هست و......

رادنوش محکم و با عصبانیت غرید:

-دیگه نمی خوام این اراجیف رو بشنوم! برای من تو دختر عموی پویانی.....دختر حاج خانم و حاج آقا سلیمی.....خوشم نمیاد این حرفها رو می زنی! الان هم می ری داخل سرکارت و بار آخر بود تو دستت از این چیزا دیدم! مفهومه!

سرش را بالا گرفت و در چشمان سخت و شعله ور پسر نگریست.از پشت شعله ها نگرانی و محبت را هم می توانست ببیند.صدایش با ابهت و جدی بود. در مقابل این پسر زبانش کوتاه بود.آرام سر به زیر انداخت و زمزمه کرد:

-هر چی تو بگی!

چرخید و وارد ساختمان شد.رادنوش دستی به موهایش کشید و نفسش را با صوت «اَه» بیرون داد.کمی ماند تا حالش طبیعی گردد.به اتاقش رفت و وحید را فراخواند.با آمدن وحید بی معطلی پرسید:

-پرکارترین پروژه مون چیه؟

وحید فکری کرد و گفت فکر کنم صنایع غذایی نیکان باشه! چون خواستن برای هر محصول جداگانه بنر و پوستر و تیزر بزنیم!

-خوبه!

وحید منتظر تماشایش کرد و دقایقی بعد پرسید:

-چی خوبه؟

چهره جدی رادنوش ثابت می کرد که موضوع خیلی مهم است.وحید هم با جدیت پرسید:

-چی تو سرته؟

چشمانش را روی دوستش ثابت نگاه داشت و محکم و دستوری گفت:

-درنا رو بذار تو پروژه.....ازش ایراد بگیر.....حجم کارش رو دوبرابر کن!