‌سعی می کنم روزم رو با انرژی منفی شروع نکنم. لبخندی می زنم و بیخیال شیری که صبح سررفت، ماشین لباسشویی که آب داد و کل آشپزخونه رو آب برداشت و تا ساعتی من رو مشغول تمیزکاری کرد، راننده آژانسی که پونزده دقیقه دیر کرد، هوایی که به طرز وحشتناکی گرم بود و ماشینی که کولرش خراب بود میشم.

شیشه ماشین رو میدم پایین، گوشه دو طرف شالم رو می گیرم و خودم رو باد میزنم. راننده از آئینه نگاهم میکنه: هوا خیلی گرم شده تازه اول تیرماهه وای به چله تابستون!

بیخیال شالم میشم. بله ای می گم و سرم رو با گوشیم گرم می کنم تا این مکالمه ادامه پیدا نکنه.

تو گروه دوستان سلامی می فرستم. به ثانیه نرسیده چند نفری آنلاین میشن. گلرخ با ده تا الف اضافه سلام می کنه می بینم که همچنان مشغوله تایپ کردنه " سلام به روی ماهت. هیچ معلوم هست کجایی؟"

قبل از اینکه بخوام جوابی بدم دو نفر دیگه هم می نویسن "آره خیلی سرت شلوغ شده"، "تحویل نمیگیری" با چند شکلک چشمک. براشون می نویسم "سرکارم"

گلرخ دوباره می نویسه"آخر هفته یه مهمونی داریم. لطفاً بیا"

نگاهی به ترافیک پیش رومون می ندازم. بیخیال تایپ میشم و با گلرخ تماس میگیرم.

_سلام گلی

_ سلام ستاره سهیل، هیچ معلوم هست کجایی؟ مهمونی رو میای دیگه؟

_ تو راه دفترم. برسم برنامم رو با لادن چک کنم. خبر میدم.

_ حتماً بیا منتظرتیم.

بیست دقیقه بعد روبه روی دفتر پیاده میشم. کلافه دستی به پیشونی عرق کردم می کشم. دستمالی از جیب کنار کیفم بیرون میارم و صورتم رو خشک میکنم. وارد ساختمون میشم. لادن تو حیاط ایستاده.

_ سلام اینجا چیکار میکنی؟

_ متتظر تو بودم. کجا موندی؟

_ منتظر من باشی باید بیای اینجا؟

گوشیم رو توی دستم تکون میدم: بهم یه زنگ بزن.

وقتی جوابی نمیده، میگم: خب امروز چیکاره ایم؟

گوشیش رو تو جیب مانتوش میندازه. دستی به شالش میکشه و تخته شاسی دستش رو جلوی صورتش نگه میداره.

با هم وارد ساختمون میشیم و پله ها رو بالا میریم.

_ امروز زیاد سرمون شلوغ نیست. یه قرار ملاقات داریم. دو روز دیگه هم که مراسمه. برنامه ها طبق روال در حال انجامه. و...

روی پله می ایستم: دو روز دیگه؟ مگه امروز چندمه؟

_ شونزدهم.

آه از نهادم بلند میشه: وای لادن! رسماً بیچاره شدم. مگه قرار نبود بهم یادآوری کنی؟

بی توجه به لادنی که گیج مشغول تماشای منه،

گوشیم رو بیرون میارم و با بابا تماس میگیرم. بعد از چند بار زنگ خوردن روی پیغامگیر میره. دوبار دیگه هم زنگ میزنم ولی مثل دفعه قبل جوابی نمی گیرم. از اونجایی که می دونم بابا خونه است، دفعه چهارم پیغام میذارم: سلام بابا. میدونم خونه ای. بابت دیروز، من واقعاً متاسفم، حواسم به تاریخ نبود. الو بابا! عصر بهتون سر می زنم.

تماس رو قطع می کنم، رو به لادن می گم: مشکلای من که یکی دوتا نیست. حالا عصر باید برم منت کشی از پدر جان.

با صدای بلند کسی از پنجره سرک می کشم. آقا صابر با مسئول آشپزخونه مشغول بحث هستن. پله های رفته رو برمی گردم. لادن هم همراهم میاد. رو به لادن میگم: چه خبره؟

شونه بالا میندازه.

زیر لب با غرغر به طرف حیاط میرم: تو رو خدا دستیار ما رو باش! تو باید از همه چیز باخبر باشی.

روبه روی مهدوی مسئول آشپزخونه می ایستم: چه خبره؟

مهدوی دستی به کمر میزنه: از ایشون بپرس.

رو به آقا صابر با عصبانیت فریاد میزنه: این چندمین باره؟ هان؟

سؤالی به هردوشون نگاه می کنم. به طرف جعبه میوه ها میرم. هلوهای خراب، جواب سؤالم میشه.

_ اینا چیه آقا صابر؟

_ هلو

چشمام رو میبندم و نفسی می کشم: مرسی که گفتی. چرا انقدر خراب؟ من اینا رو بذارم روی میز؟ من اینارو بذارم جلوی صد نفر آدم؟

آقا صابر حق به جانب دستهاش رو به دو طرف باز میکنه: این مشکل من نیست. شما گفتی فلان چیز رو بخر ما هم گفتیم چشم. دیگه بقیه اش به ما ربطی نداره.

روبه روش می ایستم و انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکون میدم: می دونی چیه آقا صابر؟ درسته، این مشکل شما نیست. مشکل منه. منم خوب بلدم مشکلم رو چه جوری حل کنم. شده شیش صبح میرم تره بار پول بیشتر میدم جنس درجه یک میخرم اما به آدمی که پول برای جنس درجه یک میگیره و میره آشغال میخره دیگه اعتماد نمی کنم. می دونی باهاش چیکار میکنم؟... خداحافظی.

الان هم دو تا راه داری، یا این آشغالا رو جمع میکنی میری برای من میوه درجه یک میخری؟ یا یه فکر دیگه می کنم.

آقا صابر هم که قصد کوتاه اومدن نداره میگه: میوه تو بازار همینه. تازه من رو میشناسن جنس خوب میدن. من بهتر از این نمی تونم بخرم. خودت برای مشکلت یه فکری کن.

صدای بلندی که از پشت سرم میاد، باعث میشه توی دلم بگم: هردم از این باغ بری می رسد.

به دقیقه نشده جلوی دیدم قرار میگیره: چه خبره اینجا؟

سعی می کنم لبخند بزنم، هرچند ناموفق: سلام شاهین جان مشکلی نیست، حل شد.

سر میچرخونم و بالاخره لادن رو گوشه ای از حیاط پیدا میکنم که سرش تو گوشیه و مشغول تایپ کردن چیزیه.

صداش میزنم: لادن

با لادن دوم بالاخره توجهش جلب میشه. با قدمهای سریع به طرفم میاد: بله خورشید جون

_یکی رو پیدا کن بفرست تره بار برای خرید میوه. آقا صابر هم بفرست حسابداری برای تسویه.

آقا صابر با دو قدم بلند به طرفم میاد: وایسا آبجی چه زود ترش میکنی. من که چیزی نگفتم. والا امروز کل بار همین شکلی بود الان خودم میرم جنس درجه یک میگیرم. خوبه؟

خوبه ای می گم و به طرف شاهین میرم که دستهاش رو توی سینه جمع کرده و با اخم غلیظی به ما نگاه میکنه.

لبخندی میزنم و میگم: چیزی نبود. بریم توی دفترم که دارم از گرما هلاک میشم.

رو به لادن میگم: دو تا لیوان شربت آلبالو، یکیش یخش زیاد باشه. یادت باشه تو لیوان خودم.

شاهین با پوفی به طرفم میاد. باهم وارد آسانسور میشیم. با حفظ همون لبخند میگم: چطور یکهو بیخبر اومدی؟

_ اومدم بهت سر بزنم که دعوای توی حیاط رو دیدم.

_ همیشه که اینطوری نیست.

_ این چه کاریه تو داری آخه؟ با هر آدمی باید دهن به دهن بذاری.

_من کارم رو دوست دارم. درضمن آقا صابر مرد محترمیه.

_ چرا هر روز من و تو باید درباره کارت بحث داشته باشیم؟

وارد اتاقم میشیم. بیخیال روی صندلیم می شینم و شالم رو برمیدارم. دستی داخل موهام میکشم.

_ حواست به من هست؟ کار قبلیت چه مشکلی داشت؟

_ دوستش نداشتم.

_ معرکه گیری دوست داری؟ کار تو به پرستیژ خونوادگیِ...

با جمله ام متوقفش میکنم: من طراح و مجری مراسم عروسی هستم. لطفاً این رو با خودت تکرار کن. در ضمن کارمم خیلی دوست دارم.

شاهین کنار پنجره می ایسته. من هم مشغول بازی با انگشتام میشم. ضربه ای به در میخوره، بعد از گرفتن اجازه لادن داخل میشه. لیوانها رو روی میز میذاره. میخواد بره که میگم: آقا صابر رفت؟

_ بله خورشید جون.

_ خوبه. خریداش توسط خودت چک شه. دونه به دونه. درضمن به مهدوی بگو فردا اول وقت تو اتاقم باشه

باشه ای میگه و از اتاق خارج میشه. شاهین بالای سرم می ایسته: خورشید جان!

از خورشید جان کشیده اش خوشم میاد. اما سعی می کنم لبخند نزنم. نگاهم رو طرف دیگه ای میدم که دوباره صدام میکنه: الان یعنی قهری عزیزم؟

_بله عزیزم

با لبخند زیرلب بچه پررویی میگه، چرخی به صندلیم میده من رو روبروی خودش نگه میداره. خم میشه و صورتش رو جلوی صورتم نگه میداره. با لبخندی میگه: برای مراسم خودمون قرار چقدر استرس بکشی؟

با این حرف ناخودآگاه لبخندم عمق میگیره. شاهین هم لبخندی میزنه. دقیقه ای بعد متفکر نگاهم میکنه. سرجاش راست می ایسته. با اینکارش مجبور میشم از پایین به بالا نگاهش کنم. دستش رو داخل جیب شلوار خوش دوختش میبره: از در پارکینگ اومدم. ماشینت اونجا نبود، فکر کردم نیستی.

با خودم تکرار میکنم(خدایا! لطفاً کمکم کن...)

_ با آژانس اومدم.

_ چرا اونوقت؟

_فروختمش

_ فروختیش؟ ماشینت رو؟ چرا؟

_ اذیتم می کرد. حالا یه بهترش رو میخرم.

شاهین دستش رو به پشتی صندلی بند میکنه: تو چشمهای من نگاه کن و بگو چرا ماشینت رو فروختی؟

تو دلم میگم: مرگ یک بار، شیون هم یک بار

_ به پولش احتیاج داشتم.

صندلی رو رها میکنه و ناباور نگاهم میکنه: به پولش احتیاج داشتی؟ چرا به من نگفتی؟

با لحن مستأصلی میگم: شاهین... من...

دستش رو بالا میبره: هیچی نگو خورشید... هیچی نگو

این رو میگه و صندلی رو رها میکنه. با قدمهای بلند پشت به من از اتاق خارج میشه. در رو آروم مینده و با همه خداحافظی میکنه. خوب می دونم پرستیژ خونوادگیش اجازه نمیده صداش رو بالا ببره. یکی از دستهام رو ستون سرم میکنم و با دست دیگه ام قاشق رو داخل لیوان شربت بالا پایین میکنم. به رشته های خوشرنگ سرخی که چرخ زنان داخل آب حل میشن خیره میشم.

.

.

پ.ن: مدیری که ساعت دوازده ظهر میاد در اتاقم رو میزنه و میگه اگه کاری نداری میتونی بری خونه، اگه گلی از گلهای بهشت نیست، پس چیه؟

منم اومدم خونه یه پست نوشتم😊😊💚