-خب! حالا بگو مسیرت کجاست!

درنا کلافه پوفی کشید:

-والا این جواد پسر دائیم زنگ زد که عزیز اصرار داره امروز با هم بریم بهشت زهرا! مجبور شدم قبول کنم! حالا می رم خونه ی عزیز!

رادنوش طوری که برای خودش هم غریب بود احساس کرد رگ گردنش کمی بالا آمده است.

-عزیزت هم باهات حرف زد؟

-نه! جواد پیغامش رو رسوند!

نگاهی به اخم ظریف بین ابروان کشیده و تمیزش کرد.

-خونه ی دائیت کجاست؟

درنا متعجب از این سؤال، کمی چرخید و کمرش را به در ماشین تکیه داد:

-خب عزیز و دایی لطیف یه خونه ی دو طبقه ی قدیمی دارن که بازسازی کردن! عزیز پایین می شینه و دایی بالا!.....

«آهانی» که رادنوش گفت نقطه ی پایان صحبت شد.در سکوت به آدرس نزدیک شدند.درنا خیابان و کوچه را گفت و سرکوچه به رادنوش گفت که نگه دارد!

-چرا این جا؟ خونه شون کجاست؟

-تو همین کوچه! بن بسته و سخت تون میشه بیایین داخل!

رادنوش فرمان را چرخاند و وارد کوچه شد:

-کدوم خونه اس؟

-آقا رادنوش! شرمنده نکنید تو رو خدا!

-اینقدر تعارف نکن خب! کدومه؟

درنا کمی شرمنده و ته دل خوشحال از این توجه با انگشت اشاره نمود.

-اوناها! اون سنگ سفیده!

رادنوش روی پل پارکینگ خانه ایستاد وگفت:

-می خوای زنگ بزن ببین اگه عزیزت هست برو!

درنا در حالی که در را باز می کرد و تشکر کرد جواب داد:

-عزیز جایی نمی ره معمولاً! مرسی زحمت کشیدی!

رادنوش ایستاد تا زنگ را به صدا درآورد و در با صدای تیکی باز شد و درنا وارد شد.از لای در حیاط را دید.کسی نبود.درنا دستی تکان داد و در را بست.

در بسته مانند صخره ای سهمگین روی سینه ی رادنوش فشار آورد.گوشی اش را از جلوی داشبورد برداشت و شماره ی پویان را گرفت:

-الو پویان! ببین من درنا رو رسوندم خونه عزیزش ولی نمی دونم چرا دلم شور می زنه و یه حالی دارم!

پویان زد به مسخره بازی....

-به سلامتی...اونوقت دل تو چرا باید برای آبجی من شور بزنه! نمیگی این حرفا رو می زنی من غیرتی میشم میام شل و پل.....

با بی قراری حرفش را قطع کرد:

-ببند و گوش کن! درنا گفت پسر دائیش با اصرار ازش خواسته بیاد که با عزیز با هم برن بهشت زهرا!

انگار رادنوش توانست حسش را به پویان منتقل کند.

-تو الان کجایی؟

-دم خونه ی عزیزش!

-همون جا باش تا من بیام!

-اوکی منتظرم!

*

وارد حیاط شد و نگاهی به پنجره های طبقه ی بالا کرد.پرده کیپ بسته بودند و صدایی نمی آمد.صدا زد:

-عزیز.....کجایی؟

سکوت وهم انگیزی بود.کمی ترسید.شماره ی پویان را گرفت.مشغول صحبت بود.صبر کرد خودش را به طرف گلدان هایی که ردیف چیده شده بود کشید.

بهانه ای تا صحبت پویان تمام شود.

دوباره بلند گفت:«عزیز».....صدای جواد از داخل آمد:

-بیا تو عزیز حمامه!

ابروهایش درهم گره خورد. دوباره شماره ی پویان را گرفت ،«الوی» پویان را که شنید و خواست جواب دهد؛ سایه ی جواد پشت شیشه ی در هال پدیدار شد.شاسی کنار گوشی اش را لمس کرد اما تماس را نگه داشت و بلند گفت:

-جواد پس عزیز کجاست؟ چه وقت حمام رفتن بود.می خوایم بریم بیرون سرما می خوره!

جواد در را باز کرد و با لبخند گفت:

-به به....چه عجب بانو! قدم رنجه فرمودی! قدم رو تخم چشم ما گذاشتی! بفرما داخل!

درنا از این لحن وصمیمیت خوشش نیامد.جدی و محکم گفت:

-زبون نریز! گفتم به عزیز نگفتی هوا خنکه و حموم کنه سرما می خوره!

جواد در را باز کرد و لبخندش را عمیق تر کرد و نگاهش را روی صورت درنا چرخاند:

-چه خوشگل شدی! رنگ رژت چقدر بهت میاد!

درنا ترس را در تارپودش حس می نمود.از این حرفها و این نگاه ها خوشش نمی آمد.جواد به داخل رفت و دوباره تعارفش کرد.

اجباراً کفشهایش را درآورد و لبش را نزدیک گوشی کرد و آهسته زمزمه کرد:

-می ترسم!