‌ به چراغ اتاق زل زده و لب هایش طرح زیبایی از لبخند به خود گرفته بودند.ساعت از یک نصفه شب می گذشت، خواب اما از همان موقع که با اوحرف زده بود از پشت پلک هایش فرارکرده بود.تنش از یاد آوری جمله ی آخرش گر گرفت و لبخندش بیشتر کش آمد. صدای بم و پراحساسش برای بارهزارم در سرش پیچید"دوست دارم". با اکو شدن دوباره آن در قلب و ذهنش، کودک عاشق و بی قرار دلش با ذوق کف زد.لحظه ای که آن اعتراف شیرین و دلچسب گوش هایش را نوازش کرد، آرزو کرد کاش هیچ شرم و حیایی در کار نبود تا او هم می توانست حرف قلبی که تپیدن این روزهایش به واسطه ی حضور او شکل و مدل خاصی به خود گرفته بود را راحت مقابلش به زبان آورد!

گوشی که در دستش لرزید از آن خلسه ی عمیق بیرون آمد و همانطور که روی تخت دراز می کشید، انگشتانش روی صفحه ی پیام ها لغزیدند و نامه بسته را باز کردند. با دیدن پیامکش، ماهی قرمز حوضچه ی دلش در آب رقصید:

دلبرا،چون می روی دل می رود،جان می رود، گر نیایی بی گمان از عشق، ایمان می رود...

*مریم قهرمانلو

این مرد بلد بود چگونه باحرفها و رفتارش قلبش را بیش از پیش شیفته ی خود کند.انگشت شستش بی قرار روی حروف نشست،اما هنوز پیامش را سند نکرده بود که گوشی به شدت از دستش بیرون کشیده شد و صدای خنده ی پر شیطنت آیسو هوا رفت. جیغ معترضی کشید و از تخت پایین پرید. در تلاش برای گرفتن موبایلش از دست او پر حرص لب زد:

-بدش به من آیسو...بچه شدی ...عهههه نگا نکن...

آیسو با خنده ، تند و سریع از روی صندلی بالا رفت. گلین نا امید و حرص آلود روی تخت نشست. آیسو سوت بلندی زد و با چشمانی گرد شده و لحنی پر حرارت و سوزان، نوشته های روی صفحه را خواند:

-دلبرا! چون می روی دل می رود،جان می رود،گر نیایی بی گمان از عششششق ایمان می رود...اوه!چه رمانتیک!...

و نگاهش را روی فرستنده ی پیام چرخاند و هین بلندی کشید:

-جووووووون!..نه بابا! پس این شاهزاده ی سوار براسب سفید نقاب پوش،بیخ گوش خودمون بود وخبر نداشتیییییم! دکی عصا قورت داده از این کارا هم بلده؟!!!...هفت خط مارمولک!

اخمهایش با شنیدن این جمله درهم رفت.خودش را سفت گرفت و گفت:

-بی ادب نشو!...گوشیو بده به من!..اصن مگه تو خواب نبودی؟

آیسوبی توجه به حرفش، دست هایش را به کمر زد و با ابروهایی بالا پریده انقدر به نگاه خیره و پرمعنایش ادامه داد که پوسته ی سفت و سخت گلین درهم شکست وبا خنده و خجالت پتو را روی سرش کشید. آیسو خوشحال از کشف مهمش با سر و صدا خودش را روی بدنش انداخت و جیغ جیغ کنان لب زد:

-بیا بیرون ببینم...بدجنس!..نکنه اون دسته گلیم که گفتی خودت خریدی هدیه اون بوده...گلین!باتوام دختر!...می دونم باهات چیکار کنم!...صبر کن!

صدای خفه و خندان او را که می گفت دست از سرش بردارد را نشنیده گرفت و انقدر قلقلکش داد و با حرفهایش سر به سرش گذاشت که گلین با صورتی سرخ از خنده، نفس زنان تسلیمش شد و در مقابل چشمان شوخ و پر لبخند او با هیجان از راستین و ابراز علاقه اش و تمایلات قلبی خودش نسبت به او سخن گفت و بقدری گرم صحبت شدند که زمان از دستشان در رفت و نفهمیدند که چه موقع در کنار یکدیگر به خواب رفتند...

***********************************

-پس به توافق رسیدیم...

پرهام این را با لبخند رضایت بخشی برلب گفت و تکیه اش را به صندلی داد. گلین دستی به لبه ی فنجانش کشید و نگاه زیر چشمی اش را به راستین که با ژستی جذاب و مردانه نگاهش را به برگه ی مقابلش دوخته بود داد و گفت:

-انشاالله این پروژه هم به خوبی هتل ترکمن صورت بگیره.هم شما از نتیجه راضی باشین و هم ما شرمنده نشیم...

راستین که تا آن لحظه سکوت کرده بود، خودکار توی دستش را روی میز گذاشت وبا لبخند محوی بر لب گفت:

-حتما همینطوره. کارشما و خانم کلینی از هر نظر تایید شده است.فقط می مونه مسئله ی اقامتتون که تویه آپارتمان نزدیک محل کار، دو واحد مستقل براتون در نظر گرفتیم...

نتوانست نگاه گرد شده اش را کنترل کند. راستین با دیدن حالت چشمان او لبخندش را خورد و سرش را پایین انداخت.آیسو سقلمه ای به پهلوی گلین زد و آرام و پرخنده گفت:

-از حالا حواسش به خونه خالی هست!...از دست رفتییییی!

-سسس.زشته! می شنون!

نفس عمیقی کشید و موافقتش را با تکان دادن سر نشان داد.آیسو اما نتوانست جلوی زبان بی صاحابش را بگیرد و بی توجه به چشم غره های گلین گفت:

-خیلی هم عالی!..فقط چرا دوتا واحد دکتر؟

راستین خونسرد نگاهش را به او دوخت و گویی که خودش را از قبل برای این سوال آماده کرده باشد گفت:

-واحدا یک خوابن. اگه بخواین باهم اونجا بمونین اذیت می شین...

آیسو آهانی گفت. بعد از کمی صحبت حول و حوش پروژه وقتی گفت و گویشان به پایان رسید گلین کیفش را روی شانه انداخت و از آیسو خواست که منتظرش نماند و با ماشین به خانه برود.

راستین که او را منتظر خود دید روبه پرهام که آماده ی پر چانگی بود گفت:

-بعدا درموردش حرف می زنیم...

و با این جمله رسما او را پی نخود سیاه فرستاد. پرهام نگاه ریز و مشکوکش را در چشمانش ریخت و با نیم نگاهی سمت گلین با خباثت نیشخندی زد و زمزمه وار گفت:

-ادعا می کنی شنا بلد نیستی داداش! اما آب باشه هم شناگر قابل می شی،هم ماهیگیرماهر. دمت گرم!

دستی به شانه اش زد و با لبخندی معنادار چشم از نگاه پراخم او گرفت و بعد از خداحافظی کوتاهی با گلین که دم در ایستاده بود، از اتاق بیرون رفت.

با رفتنش پوفی کشید و نگاهش را به دخترک مظلوم و سربه زیر مقابلش داد. لبخند پر مهری صورت اخم آلود و جدی اش را از هم باز کرد. به طرفش رفت و با دستی که با فاصله پشت کمرش گذاشت،دعوتش کرد داخل بیاید. اشاره به کاناپه ی مشکی کرد و با نشستن او خودش هم در فاصله ی کمی کنارش نشست و یک دستش را روی پشتی کاناپه انداخت.نفسش را محکم بیرون داد :

-لحظه شماری می کردم زودتر زمان بگذره و این دو تا مزاحم برن پی کارشون!

خیره به او با محبت ادامه داد:

-خب.چطوری عزیزم! ....خیلی خوش اومدی!

نگاهش را همراه با لبخند محوی که شرمی دخترانه از آن کلمه ی عزیزم او برآن نشسته بود، تا مردمک های سیاهش بالا کشید و گفت:

-خوبم...ممنون!

و لبش را محجوبانه گزید و دوباره به دور و برش خیره شد.

وقتیکه اینطور نگاهش را از او می دزدید و با گونه های گل انداخته کلمات را از بین لبان کوچکش بیرون می فرستاد ، سخت می توانست چشم از اجزای صورتش بگیرد.

به زور با وسوسه ی لمس غنچه های قرمز شکفته بر گونه هایش مقابله کرد. نفس عمیقی کشید وهم زمان که سرش را خم می کرد تا نگاه پایین افتاده اش را شکار کند، نرم و ملایم گفت:

-من از الان وقتم آزاده...برنامه ت چیه... دوست داری یه تهران گردی کوچیک داشته باشیم و هم زمان یه کم هم راجع به خودمون حرف بزنیم؟

با مکث سرش را بالا آورد و بالاخره مستقیم در چشمانش خیره شد.هنوز هم وقتی نگاهشان در هم می نشست، قلبش تاب و توان از دست می داد ودر سینه ی تنگش، جست و خیزی بازیگوشانه راه می انداخت.هرچه قدر راستین با آرامش و لذت نگاهش می کرد، او انگار که سخت ترین لحظات عشق ورزی را تجربه می کرد.آهسته گفت:

-اتفاقا منم همین نظر رو داشتم...امممم...یه سری چیزا هست که ...فکر می کنم باید راجع بهشون حتما حرف بزنیم!

نگاه شیدایش را توی چشمان آفتابی دخترک، که زیر سایبان مژگان بلندش به زیبایی می درخشیدند ریخت و با انگشت اشاره، محتاطانه و نرم سرانگشتان ظریفش را لمس کرد:

-حتما...اگه موافق باشی اول بریم یه رستوران خوب ناهار بخوریم، بعدش حین گردش توی شهرصحبت هم می کنیم. هوم؟... نظرت چیه؟

گلین دیگر چیزی نگفت و با تکان خفیف سر موافقتش را اعلام کرد.برخاستند و شانه به شانه ی هم از اتاق خارج شدند، در حالیکه دخترک در ذهنش مرتب به حرفهایی که تصمیم داشت با او بزند فکر می کرد.باید تکلیف این رابطه مشخص می شد. دوست نداشت چیزی را از آنا و آتا مخفی کند.هرچه زودتر برنامه شان جدی می شد،وجدان خودش هم آرام می گرفت .