در خانه ی پدری حسام غوغایی بر پا بود.نوه ها از سر و کول هم بالا میرفتند...صدای همهمه...خنده و گفتگو...صدای بلند تلویزیون که کسی به آن توجه نداشت.نگاه حسرت زده اش پی کودکان می دوید...و بعد به حسام فکر میکرد.هرگز سرزنشش نکرده بود.نقصش را به رویش نمی آورد...و نداشتن ایلیا را صبورانه تحمل میکرد! اما این خود ساغر بود که داشت خودش را می خورد! خجالت می کشید...می ترسید! آری می ترسید! از، از دست دادن حسام می ترسید.از سرمایی که داشت به زندگی زناشویی اش رسوخ میکرد...و یا رسوخ کرده بود! از این همه سکوت و درونگرایی حسام می ترسید...از به بن بست رسیدنشان!

کیک تولد کسری...خواهرزاده ی ده ساله ی حسام را آوردند.سهم او از تولد ده سالگی ایلیا چه بود؟ سه ساعت...سه ساعت وقت گذراندن با او..! غریبانه!

نمی توانست بغضش را مهار کند.تماس بی موقع ایرج بهانه ی خوبی برای دور شدن بود.چون او جز در مورد ایلیا به ساغر زنگ نمیزد!

برخاست و به ایوان سنگ پوش رفت...خواست پاسخ بدهد...اما صدای پچ پچ حسام و حاج خانم..مادر حسام زیر ایوان مانع شد! بی اختیار گوش تیز کرد.

-آخه این چه زندگی ایه پسر من؟ خونه ای که بچه نداشته باشه روح نداره...خوشبختی نداره! تاریکه!

-چیکار کنم مادر؟ خواست خداست!

-خواست خدا نیست...خواست توئه!

-شروع شد باز؟

-آتیش میگیرم وقتی زندگیت رو می بینم! حیف تو بود! قد و بالای تو رو کدوم پسر دور و برمون داشت؟ هوشت رو...موقعیتت رو...بخدا همه ی دخترهای فامیل واست سر و دست میشکوندن! همین زینب دخترخاله ت...یک دنیا دنبال گوشه چشمش بودن...اون همه سال منتظرت موند...بعد تو...

-مادر این بحث ناراحتم میکنه! لطفا تمومش کن!

-چطوری تموم کنم؟ حق تو این نبود! بچه دار نمی شدید خیلی خب باشه...حداقل میرفتید از پرورشگاه یه بچه میاوردید.

-مسئولیتش سنگینه...من شاید بتونم تو گوش بچه ی خودم هم بزنم اما بچه ی امانت رو باید پس فردا بابت کوچیکترین کوتاهی و خطایی اون دنیا جواب بدم! از پسش برنمیام!

تمایلی به شنیدن ادامه ی بحثشان نداشت.بدون سر و صدا داخل خانه بازگشت.اصلا حواسش نبود گوشی بارها میان دستش لرزیده! به راهرویی که نزدیک در قرار داشت پناه برد و تکیه به دیوار داد.کجا را اشتباه کرده بود؟ کدام راه را اشتباه رفته بود؟ این اشتباه از کجا شروع شد؟ از حسام؟ از ایرج؟ از ایلیا؟ قبل تر؟ از دنیا آمدنش؟

ایرج قصد کوتاه آمدن نداشت.گوشه ی پلک هایش را فشار داد.نباید کسی در این وضعیت می دیدش!

-الو؟

-ساغر...

صدای ایرج خسته بود...چیزی شبیه گره...یا بهت میانش حس میشد!

-بله؟

-میشه...بیای بیمارستان؟

گویی کسی با چوب به پشت زانوهایش کوبید...ایلیا..!

-چی شده؟

-فقط بیا...من...دست تنهام! حالم خوب نیست!

رگی از کنار چشم چپ...تا وسط سرش تیر کشید و از شدت درد چشمانش به اشک نشست.

-میگم چی شده؟ ایلیا؟ ایلیا طوریش شده؟

-آدرس رو برات اس میکنم.خودت رو برسون!

***

حضور حسام به مذاق ایرج خوش نیامد! و با بدخلقی رو برتابید.

کنار تخت ایستاد.چشمهای ایلیای رنگ پریده اش بسته بود.کف دستش را به گونه ی ایلیا چسباند.اشک روی گونه اش غلتید.

-کار کیه؟

ایرج چندان رغبتی نداشت که توضیح بدهد مخصوصا در حضور حسام...با اکراه گفت:

-هنوز مشخص نیست ولی پیداش میکنم!

خون به صورت حسام دویده و فکش سفت شده بود.ساغر نمی دانست برای ایلیا نگران باشد یا تنش احتمالی میان حسام و ایرج!

حسام: به پلیس اطلاع دادین؟

ایرج نگاه خصمانه ای سویش انداخت:

-نکنه باید به تو جواب پس بدم!

حسام سخت در تلاش بود مبادا این طوفان فزاینده ی خشم کار دستش بدهد! ساغر وارد گفتگویشان شد:

ساغر: باید شکایت کنیم!

ایرج: نه!

حسام: نه؟! یعنی چی؟

-ساغر میشه لطفا شوهرت رو رد کنی بره؟

حسام با دو گام بلند نزدیک ایرج شد.قدش بلند تر بود...از بالا به ایرج نگاه کرد.دلهره ی ساغر فلج کننده بود!

-خواهش میکنم الان وقت دعوا نیست! اونم بالا سر این بچه!

ایرج: نه من میخوام بدونم به این بچه خوشگل چه ارتباطی داره که خودش رو انداخته وسط؟

حسام از خود بیخود یقه ی پیراهن چروک شده ی ایرج را میان پنجه گرفت.

-خیلی دوست داری بدونی؟

“ ای وای..ای وای"

متضرع و پر خواهش نالید:

-حسام!

حسام در صورت غیظ آلود ایرج غرید:

-نکنه قراره بخاطر کثافت کاری های تو پس فردا جنازه ش رو دستمون بمونه؟

ساغر سعی داشت جو را آرام کند اما ناموفق بود‌! صداها بالا گرفت و اولین ضربه را حسام با مشت سنگینش زد و بلافاصله ایرج جواب داد.ساغر باورش نمیشد این مردی که اینطور پر از عقده و حرص دارد خودش را خالی میکند حسام آرام و بی حاشیه باشد!

ایلیا بیدار شده بود و گیج و منگ پلک میزد.آن دو را نگهبانان بیمارستان به زور از هم جدا کرده و از اتاق بیرونشان بردند! مبهوت برای بدبختی خودش زار میزد! خدای بزرگ...چه آبرو ریزی ای!

***

ببخشید میدونم دیر شد ولی تو بحبوحه ی امتحان و اون همه اخبار بد جدا تمرکزی برای نوشتن نمیمونه.خدا به داد ایرانمون برسه.

این پست با عشق تقدیم همه تون😘😘❤❤❤