‌_عاشقتم آریو عاشقتم دیوونـــــــــــــــه.

می رقصیدم ، جیغ می زدم و می چرخیدم و می چرخیدم اما سر گیجه نمی گرفتم چون او را داشتم.

می چرخیدم اما تهوعی نداشتم، بخاطر این که ضربان قلبش نمی گذاشت اب در دلم تکان بخورد.

کاش هیچ وقت آب در دلم تکان نمی خورد و آریو تنهایم رهایم نمی کرد کاش....

***

ساتین "حال"

عکس قاب گرفته سه نفری مان را بغل کرده آرام اشک می ریزم، تمام اشک هایی که در این چند سال نریخته بودم را در چند روز گذشته جبران کردم.

با صدای درب اتاق قفل کرده ام بدون این که جوابی به ارس دهم روی تخت دراز می کشم، سردردم از نرمی بالشت پر کمی التیام می بخشد، قاب را در آغوش می گیرم و سعی می کنم بی توجه به صدای در اتاق به خواب روم و در نهایت موفق هم می شوم.

صبح که بیدار می شوم با دیدن همان قاب عکس باز به این فکر می کنم که بی آریو من از هر یتیمی یتیم ترم.

آه غلیظی که از گلویم خارج شده و همراه می شود با بستن چشمانم این درد کهنگی ناپذیر است.

به اندازه بی نهایت ترین چیزی که در دنیا وجود دارد، وقتی هم دردناک تر است که مقصر ترین زندگیت پافشاری کند برای فهمیدن دردی که خود کاشته و تو بخاطر عشقی که به او داری نتوانی لب از لب باز کنی.

با کمر دردی که حاصل اتفاقات دیروز بود، میخواهم بلند شده و بیرون بروم که چشمم به آینه چسبیده به تخت می خورد.

چهره ام را که می بینم از خودم شرمنده می شوم زیر چشمانم گود رفته رنگم به شدت پریده چشمانم هم که به توپ تنیس یک زکی گفته و رفته اند.

گوشه لبم کبود و خون مرده است، خدا لعنتت کنه ای به ارس می گویم و موهای پریشانم را

با دست مرتب می کنم.

همان طور بیرون می روم تا شرمنده شود از کار هایی که در این مدت کرده؛ باورم نمی کردم زمانی ارس با قصد و هدف به من آسیب بزند، آن هم از روی کینه ای که هیچ سندیتی ندارد.

از اتاق که بیرون می آیم از دیدن او که همانند من با چشم های پف کرده در حال آماده کردن صبحانه است اخم غلیظی رو پیشانی می نشانم و با جدیت به طرف یخچال رفته آب معدنی بر می دادم می خواهم سر بکشم که مچ دستم را می گیرد.

_سر نکش.

دستم را از دستش بیرون آورده یک نفس آب معدنی را بالا می روم.

به درک که آن وسواس لعنتی ش جانش را می خورد.

با اخم به من زل زده بی توجه به نگاهش پشت میز می نشینم و شروع به گرفتن لقمه ای مربا با نان لواش می کنم، بی توجه به آن نان های تست گرمی که تازگی شان از رنگ روشن شان پیداست.

دلم کمی تیر می کشد، با یک دست لقمه را نگه می دارم و با دست دیگر زیر دلم را ماساژ می دهم.

مشغول ریختن چایی است، زیر چشمی حرکاتش را از نظر می گذرانم.

من هیچ جوره نمی توانم با اویی که تازه به دستش آورده ام قهر باشم.

_برای منم بریز لیدی.

چپ چپ نگاهم می کند بعد از مدت ها لبخند به لبم می آید.

_الان مثلا قهری دیشب که یه بند در می زدی.

با اخم برگشت و گفت: "بیدار بودی و جواب ندادی؟ "

_بیدار بودم و جواب ندادم مگه تو غیر این فکر می کردی؟

با حسرت به صورتم زل زده و جواب داد.

_فکر می کردم مثل قبل خوابت سنگینه.

با حسرت بیشتر جوابش را دادم.

_سنگینه هنوز.

ماگ حاوی چای را جلویم گذاشت، کلافه نگاه صورتم کرد.

_خیلی لاغر شدی.

به سادگی جواب دادم.

_زندان غذاهاش خیلی بد مزه س.

صدایش ضعیف بود وقتی که پرسید.

_اذیتت کردن؟

آمدم بگویم چاقو خوردنم کار ان ها بود اما زبان به دهن گرفته و به گفتن "نه" اکتفا کردم.

میلم زده شده بود، لقمه نصفه نیمه را روی میز رها کرده قلپی از چای خوردم.

_کجا؟تا آخر بخور لقمه ت رو از این به بعد باید برات برنامه غذایی بنویسم تا مثل قبل

بشی.