دهانش خشک شد.چشمانش دو دو زد.عرق کرد و سردش شد. تا حالا اینقدر واضح نپرسیده بود.سعی کرد روراست باشد. سعی کرد با این مرد صادق باشد ....

-راستش....دوست ندارم این رو بگم ولی.....میگن عشق اول از یاد نمی ره! من دارم سعی می کنم اونو از یاد ببرم!

اولین بار بود که عصبانیت را در چهره ی محمود می دید:

-که اینطور! پس خیلی محتاج دعایی!

-محمود!

-بله خانم! حرف بدی زدم؟ این همه مدت زمان دادم که بگی عشق اول فراموش نمیشه!

-نه.....یعنی....می دونی ....دارم سعی خودم رو می کنم به خدا!

شانه ای بالا انداخت و بی نگاه به صورتش گفت:

-موفق باشی! تو این مورد کاری از من برنمیاد! دیرت نشه!

بی جان دستگیره را کشید و پیاده شد و قبل از بستن در «خداحافظ» را زمزمه کرد. سر در گریبان به راه افتاد و از پشت سر صدای حرکت ماشین را شنید.

بغض گلویش را چسبیده بود و چیزی به خفه شدنش نمونده بود.به خود تشر زد:

-کدوم عشق هان! اون که تا بابا یه داد زد رفت دیگه پیداش نشد.....اون که یازده سال و چهارماهه خبری ازش نیست.....کیو به کی می فروشی؟

دل بی چاره گوشه ای کز کرده بود و جوابی نداشت و این حالش را بدتر می کرد.کلید را که انداخت و وارد شد، سعی کرد بغض را با بزاق قورت دهد. در آسانسور خودش را در آینه چک کرد و سعی نمود لبهایش را به شکل لبخند کش بدهد.

اما امان از چشمها که با بغض، رگهای خونی اش برجسته شده بود. نگاهی در کیفش کرد که مدادی پیدا کند و چشم هایش را از این حال درآورد ولی چیزی پیدا نکرد.آهی کشید و چشمانش را با انگشت مالید و کمی فین فین کرد تا زمینه را برای گفتن «سرما خوردم» آماده کند.

در واحد را که باز کرد از بوی غذا و گرمای خانه خوشش آمد. مهتا«خاله» گویان به استقبالش آمد. خم شد و بچه را از زمین بلند کرد و چرخی زد و بوسه هایش را بر صورت دخترک فرود آورد.

مهرانه از آشپزخانه سرش را به راهروی ورودی کشاند و گفت:

-به به آتی خانم! کجایی بابا؟ یه سر به ما نزنی ها؟

«سلام» گفت و به طرف خواهرش رفت و روبوسی کرد و احوال پرسید و جواب داد:

-سر کار و خونه ....جایی نیستم! احتمالاً از شنبه هم سرم شلوغتر بشه و دیرتر بیام خونه!

سلام مامان! خسته نباشی!

مادر جوابش را داد و با اشاره چشم و ابرو پرسید:

-چه خبر؟ اداره چه خبر بود؟ چرا چشمات قرمزه؟

منظور مادرش را فهمید و چشم درشت کرد و عصبی گفت:

-سلامتی! قراره تو اداره چه خبر باشه؟ فکر کنم دارم سرما می خورم.

مهتا را روی زمین نهاد و خودش به طرف اتاقش رفت و صدای مادر را شنید که می گفت:

-می بینی چطور جواب می ده؟ خب من نگرانم! دو روز دیگه که من نبودم تکلیف این چی میشه؟ یکی هم که یه گوشه چشمی نشونش داده این جفتک پرونی می کنه!

در اتاق را بست و حرفهای مهرانه را نشنید. دلش می خواست دل سیر گریه کند. مانند همیشه شکایت نزد خدا برد و هدف از خلقتش را پرسید.

لباسش را عوض کرد و کمی روی تخت دراز کشید. باید کمی به خودش فرصت می داد تا زخم برخورد محمود را ترمیم کند و آماده ی زخم های دیگر شود.

با شنیدن صدای مردانه ی احمد از جا برخاست و لباس مرتبی پوشید و موهایش را شانه ای زد و ساده جمع کرد و کلیپس زد. مدادی در چشمان قهوه ای کشیده اش، کشید و از اتاق بیرون رفت.

-سلام احمد جان! خوبی؟

احمد مهتا به بغل از روی مبل برخاست و جواب احوالپرسی اش را داد. «بفرمائیدی» زمزمه کرد و به آشپزخانه رفت تا برای سفره کشیدن کمک نماید. مادرش پشت چشمی نازک کرد و سفره در دست خارج شد.

مهرانه کنارش ایستاد و در حالی برنج را می کشید آرام گفت:

-به مامان حق بده نگرانت باشه! تو وضعیت طبیعی نداری....دختر خونه ی بابا نیستی! به یه چشم دیگه بهت نگاه می کنن! اگه این مرده که مامان میگه، خوبه معطلش نکن و تا تنور داغه نون رو بچسبون!

برگشت و شاکی چشم به خواهرش دوخت و با حرص گفت:

-اگه دوباره سوختم و جزغاله شدم تو جوابگو هستی یا مامان؟ همون یه بار که با طناب بابا رفتم تو چاه بسه! اجازه بدید خودم عقلم می رسه چیکار کنم!

دیس را از دستانش کشید و از آشپزخانه بیرون رفت. چنان تند تند بین آشپزخانه و سفره رفت و آمد می کرد که مهرانه نتواند فرصتی برای صحبت پیدا کند.

گوشه ای از سفره نشست و کمی از فسنجان خوش آب و رنگی که مادر پخته بود روی برنجش ریخت و سعی کرد از میان بغضی که همچون قلوه سنگی راه گلویش را بسته بود؛ قاشقی فرو دهد. شاید در آن زمان سخت ترین کار همان بلعیدن بود.

چنان سرش را پایین گرفته بود که نه کسی صورتش را ببیند و نه او روی کسی را.....

زودتر از بقیه تشکری کرد و به آشپزخانه رفت و خود را با جمع کردن ظروف اضافه و ظرف شستن مشغول نمود.

مهرانه ظرف های کثیف را که آورد، بی نگاه از دستش گرفت و در سینک نهاد.وقتی سفره جمع شد؛ مهرانه برای کمک به آشپزخانه آمد و بدون در نظر گرفتن آتنه شروع به صحبت کرد:

-چرا مثل بچه ها قهر می کنی؟ مگه من و مامان بدت رو می خوایم! اصلا ً می خوای بگم احمد بره تحقیق کنه و اگه خوب بود و براه بود اونوقت.....

بغض آلود و مستأصل حرفش را قطع کرد:

-نه...نه ...نه...نمی خوام! وای به حالت به احمد چیزی بگی! برای خودت خوب بود سه سال با احمد دوست بودی .....به من که رسید آسمون تپید! من باید بشناسمش نه بقال محل بگه آدم خوبیه! بقال چه می دونه تو خونه چه اخلاقایی داره؟ وقتی عصبانی میشه چطوره؟

اَه....تورو خدا نمی خواد برای من بزرگتری کنید. لازم باشه خودم بهتون میگم!

-اما...تو!

-بسه مهرانه! بذار احترام هر دومون سر جاش بمونه!

دستهایش را شست و با غیظ گفت:

-بقیه اش دست تو رو می بوسه!

رفت و صدایش به گوش مهرانه رسید که می گفت:

-احمد جان ببخش من خیلی سرم درد می کنه و فردا هم صبح زود باید بیدار شم! می رم بخوابم!

صدای در اتاقش بلندتر از همیشه بسته شد به گوش رسید. گوشی اش را برداشت و خواست برای محمود پیامی بفرستد. نمی دانست بگوید ببخشید یا چه؟ ببخشید را برای کدام کارش بگوید...برای فراموش نکردن عشق اولش.....یا ببخشید برای این که این موضوع را بر زبان آورده...

سردرگم و گیج به گوشی اش زل زده بود.انگار فقط با صحبت با محمود می توانست آرام شود. بی اختیار انگشتش را روی اسم محمود کشید.