‌_چی شده مادر چرا اینجوری عاجز نگام می کنی؟

نزدیکش شده کیسه ها را از دستش گرفته جواب دادم.

_الهی من قربونت برم بیا این لازانیا رو تقسیم کن کیکم باید ببرم وای خدا.

لبخند مادرانه ای زد و کنارم قرار گرفت بوسه ای روی پیشانیم نشاند.

_قربون دخترم برم نگران نباش تو برش اولش و بزن بقیه ش با من.

با عشق نگاهش کردم اگر مادر من هم زنده می ماند به اندازه او مهربانی می کرد؟

اگر خانواده ام زنده بودند الان من این همه نعمت داشتم نعمت وجود آریو و ارس؟

قطعا نه این ها فرشتگانی هستند که خدا در عوض نبود پدر مادر به من هدیه داد کادویی

که خیلی زود از دست شان دادم.

پس از تعویض تی شرت و شلوارکم با یک پیرهن مشکی که پشتش تا گودی کمرم باز و به همراه بند با هم وصل می شد، به طرف پذیرایی رفته و روی کاناپه نشستم، به احترام هاله آهنگ نگذاشته اند ابرویی بالا می اندازم؛ به طرف ضبط می روم.

همزمان چشمکی رو به آریو میزنم، چشمانش درستش را ریز می کند، تا هدفم را بفهمد

اما با صدای آهنگ انگار خیالش راحت می شود که لبخند با عشقی می زند.

"می زدم و لولم

مستم و شنگولم

حال خوشی دارم

کیفورم و جورم"

حرفه ای قری می دهم و به طرف فائزه می روم، بی تعارف از جا بلند شده همراهیم می کند.

ارس از خنده زیاد قرمز شده کلاه مترسک عروسکی بغل تلویزیون را برداشته روی سرم

می اندازم و کت کهنه اش را روی دوشم فائزه روی زمینه نشسته و با عشوه عقب

جلو می رود.

"پاهام چرا این قدر کج و راست میشه

بی معرفت هر جا دلش خواست میشه

عشقم کشیده این جوری باشم

خوبه که آدم عشقی باشه داشم

این چرخ فلک این نامروت

از اوله دنیا تا قیامت

هرقصه که پس فرستاد

خوش باش و دم رو بدون غنیمت"

رقص به قول ارس لوتی مان که تمام شد؛ چشمم به جای خالی هاله خشک می شود. حتما نتوانسته این به قول خودش بی حیایی را تاب بیاورد که گذاشته و رفته.

اما با صدایش که درست جایی نزدیک به اتاق آریو می آید، از قضاوت خود کمی فقط کمی تا قسمتی احساس شرمندگی می کنم.

ژاله خانم لازانیا های برش داده را در سالن بین بقیه پخش کرد و دو بطری نوشابه مشکی و لیموناد را روی میز به همراه لیوان های یه بار مصرف کاغذی روی عسلی ها قرار داد.

همگی خوردیم و نوشیدیم و پای کوبی کردیم، وقت باز کردن کادو ها که رسید مثل یک به قول آریو پرنسس سر جایم نشسته و جم نخوردم.

اصلا از همان بچگی اسم کادو هم که می آمد از هر مظلومی مظلوم تر می شدم.

آریا همیشه بهترین هدیه ها را اهدا می کرد، او مرا می شناخت بهتر از خودم مرا از بر بود.

می دانست چه چیزی مرا در حد مرگ خوشحال می کند، چشم های منتظر نگاهش کردم دوست داشتم اول از همه بدانم چه چیزی برایم حاضر کرده اما با شیطنت تمام اول کادوی دوستانم را رو نمایی کرد.

ارس برایم یک جفت صندل زیبا خریده بقیه و دوستانم بیشتر لباس و تی شرت فقط فائزه یک هارد با حافظه بالا گرفته بود.

آریو با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت:

خوب دیگه کادو منم تولدی که برات گرفتمِ میدونم خیلی خوشحال شدی.

با صورتی وا رفته نگاهش کردم لب هایم آویزان شد، مهمانی تمام می شود و من با دلی گرفته آریو را نگاه می کنم دیگر هاله ای هم نیست که در وجودش حفظ آبرو کنم چقدر هم که نزد او با آبرو شناخته شدم.

_واقعا هیچی برام نگرفتی خیلی نامردی.

سعی می کند نخندد و جدی باشد می دانستم یک کاسه ای زیر نیم کاسه اش است، اما این طوری فقط اعصابم را به هم می ریخت.

_نه دیگه گفتم که حالا اگه بخوای میرم یه چیزی برات می گیرم کی تا حالا از یه چی خوشت اومده و نخریدم برات؟

بی حوصله نگاهش کرده و بی حوصله تر به طرف اتاقم راهی شدم و روی صندلی نشستم.

تکیه داده به طرف در چرخیدم هنوز باورم نمی شد منتظر بودم اما هیچ خبری از او نشد، انگار که واقعا این بار کادویی در کار نبود.

با لب و لوچه ای آویزان به طرف کامپیوتر چرخیدم، سرم را روی جعبه بزرگ و سفید روی آن گذاشتم.

_خیلی نامردی آریو.

بلند می شوم و صاف می نشینم، این جعبه ظهر هم روی میزم بود همان موقع که برای تعویض لباس به اتاقم آمدم ولی بازش نکردم.

با کنجکاوی درش را باز می کنم از دیدن لب تاپ و گوشی اپل سفیدی که از نو یی برق میزد، نفسم بند می آید.

کاغذ رویش را می خوانم."تولدت مبارک جوجه اینم از کادوی من"

از خوشی جیغ میزدم و بالا پایین می پریدم.

_عاشقتم آریو عاشقتم دیوونـــــــــــــــه.